نترس . هیچی ترسناکتر از زندگی کردن نیست ؛ چیزی که هر لحظه بهش مشغولی .
Monday, December 20, 2010
Thursday, November 4, 2010
عمه م تموم کرد . نفس آخرو کشید و مرد . مث یه نقطه که بذاریش آخر یه حرف . یه جمله که نتونی تمومش کنی و خسته شی و ببندیش . با یه نقطه ی کوچیک . به همین سادگی
براش سیاه نمی پوشم ، گریه هم نمی کنم . واسه مرده گریه کردن فایده نداره . واسه زنده شاید ، اونم شاید
هوا امروز آفتاب بود ، دیروز ابر . دیروز فک کردم خوبه که ابره . تو آفتاب آدم دق می کنه . طفلک عمه . تو روز آفتابی مرد . شاید آفتاب کشتش اصلا . آفتاب مال روزای خیلی خوشحاله . واسه روزایی که اونقدر خوشحال باشی که نفهمی آفتابه . ابر اما همیشه "خوبه" . آره ، به گمونم "همیشه" خوبه .
براش سیاه نمی پوشم ، گریه هم نمی کنم . واسه مرده گریه کردن فایده نداره . واسه زنده شاید ، اونم شاید
هوا امروز آفتاب بود ، دیروز ابر . دیروز فک کردم خوبه که ابره . تو آفتاب آدم دق می کنه . طفلک عمه . تو روز آفتابی مرد . شاید آفتاب کشتش اصلا . آفتاب مال روزای خیلی خوشحاله . واسه روزایی که اونقدر خوشحال باشی که نفهمی آفتابه . ابر اما همیشه "خوبه" . آره ، به گمونم "همیشه" خوبه .
عمه م تموم کرد . بعدِ یه عالم درد . میگن سه ماه مریض بود . از خودش اگه بپرسی ، فک نکنم جوابش این باشه ، حتی با اینکه مرده . واسه اون سه ماهش سی ماه بود ، شایدم سیصد ماه . نمی دونم . باید از خودش پرسید . دقیق تر می دونه
زنده ی مهربونی بود . بعد مردن که همه مهربون میشن . هیشکی کثافت کاریای منو یادش نمیاد وقتی بمیرم ، خراب کاریامو، حماقتهامو . همه فقط میگن مهربون بود ، خوب بود ، چشماش اینجوری بود ، صداش اونجوری بود . خب دیگه . این از محسنات مردنه . این یکی اما راسّی راسّی مهربون بود . خیلی هم بود . اونقدر مهربون بود که دیگه کسی یادش نمی موند . شده بود جزیی از خودش . مث کسی که قدش بلند باشه . مگه آدم چقدر ممکنه بهش فک کنه یا یادش بیفته ؟ کلم پلوهای خوشمزه ای می پخت . ترشی هاش اما کم سرکه بود . اگه زود نمیخوردیش کپک میزد . بلاکش فامیل بود . اینو نگه دار ، دنبال اون برو ، بچه رو بپّا نخوره زمین ، اجاقو سر بزن ، خونه ی من مهمونیه بیا کمک ، بیس کیلو سبزی گرفتم بیا پاک کن ... بدبخت بود ، خیلی هم بدبخت بود ، حتی بیشتر از مهربونیش . آره ، سرطان حقش نبود ، با درد مردن هم . زندگی کردنش اونقدر سخت بود که سهم مردنشَم باشه . اما سخت مرد ، سخت تر از زندگی کردنش ، خیلی سخت تر از همه ی زندگی فلاکت بارش .
مشکی نمی پوشم ، گریه هم نمی کنم . قهرم ، با کی نمی دونم . با دنیا شاید . با دنیا که می دونم مردن عمه م به هیچ جاش نیس . که کلاً به هیچ جاش نیس . بازم میاره ، بازم می بره . آره ، بازی احمقانه شو ادامه میده ، بی دلواپسی .
زنده ی مهربونی بود . بعد مردن که همه مهربون میشن . هیشکی کثافت کاریای منو یادش نمیاد وقتی بمیرم ، خراب کاریامو، حماقتهامو . همه فقط میگن مهربون بود ، خوب بود ، چشماش اینجوری بود ، صداش اونجوری بود . خب دیگه . این از محسنات مردنه . این یکی اما راسّی راسّی مهربون بود . خیلی هم بود . اونقدر مهربون بود که دیگه کسی یادش نمی موند . شده بود جزیی از خودش . مث کسی که قدش بلند باشه . مگه آدم چقدر ممکنه بهش فک کنه یا یادش بیفته ؟ کلم پلوهای خوشمزه ای می پخت . ترشی هاش اما کم سرکه بود . اگه زود نمیخوردیش کپک میزد . بلاکش فامیل بود . اینو نگه دار ، دنبال اون برو ، بچه رو بپّا نخوره زمین ، اجاقو سر بزن ، خونه ی من مهمونیه بیا کمک ، بیس کیلو سبزی گرفتم بیا پاک کن ... بدبخت بود ، خیلی هم بدبخت بود ، حتی بیشتر از مهربونیش . آره ، سرطان حقش نبود ، با درد مردن هم . زندگی کردنش اونقدر سخت بود که سهم مردنشَم باشه . اما سخت مرد ، سخت تر از زندگی کردنش ، خیلی سخت تر از همه ی زندگی فلاکت بارش .
مشکی نمی پوشم ، گریه هم نمی کنم . قهرم ، با کی نمی دونم . با دنیا شاید . با دنیا که می دونم مردن عمه م به هیچ جاش نیس . که کلاً به هیچ جاش نیس . بازم میاره ، بازم می بره . آره ، بازی احمقانه شو ادامه میده ، بی دلواپسی .
گریه نمی کنم ... نه ، گریه نمی کنم .
Saturday, October 9, 2010
صفر
بند اومده . همه چی . از راه تنفسم گرفته ، تا نوشتن و وبلاگ خوندن و خوردن و الخ .
در زندگانی هر آدم مفلوکی ، وقتایی هست که فلاکت از حد میگذره و آدم جان ، دِ موست مفلوک اِوِر میشه . در این مواقع ، عکس العمل آدم با آدم فرق داره . چون انسان موجود کوفتی منحصر به فردیه . پس موضعش در مقابل فلاکتش ، متفاوته با موضع یه مفلوک دیگه .
من الان توی نقطه ای ایستاده م به اسم صفر . این نقطه اون نقطه ی ناقلاییه که آقای دکتر وجودش رو نفی می کنه . به نظر ایشون ، همون قدر که صد نیست ، صفر هم وجود نداره . خب ، خب . این خیلی حرف خوبیه . دکتر جون خیلی باهوشه . تازه ، همیشه ی خدا ، مث اون یارو تو صد و یک سگ خالدار ، یه پیپ گوشه ی دهنشه . خیلی هم رُکه و هرجا احساس کنه که رنگ قهوه ای ، بیشتر به مو و صورتت میاد ، دریغ نمیکنه . به خاطر همه ی این چیزا ، من دیگه یه پا رفیق جون جونی شده م با دکتر . البته این تصور منه . فکر نمیکنم نظر ایشون هم این باشه . به هرحال ، میخوام بگم ، تا اینجای کار که ندیده م حرف مفت بزنه . اما حرفی که مفت نیست ، دلیل نمیشه که به سرعت تاثیر بذاره .به خاطر همینه که من هنوز توی یا روی نقطه ی خودم ایستاده م . صفر قشنگ کله گنده . اگه تا الان نفهمیدی که این نقطه چیه ، شاید واسه اینه که هیچ وقت توش نبودی . جایی که تو هیچی نیستی . حتی در حد یه پلانکتون !
حالا بودنم بند اومده . شاید ببینیم و خیال کنی دارم چرت محض میگم . ممکنه ببینیم و خیال کنی که از همیشه شنگول ترم . اما میخوام بدونی که در حال حاضر راه همه چیز بند اومده . برای زنده کردنم خیلی تلاش نکن . این نبض تقریبا خیلی وقته که نمیزنه . فقط گفتم تو جمع نگم که بیفتن به زحمت حلوا پختن و قیمه و این حرفا . وگرنه چیزی به اومدن نکیر منکر نمونده . ایناهاش . دارن میان .
در زندگانی هر آدم مفلوکی ، وقتایی هست که فلاکت از حد میگذره و آدم جان ، دِ موست مفلوک اِوِر میشه . در این مواقع ، عکس العمل آدم با آدم فرق داره . چون انسان موجود کوفتی منحصر به فردیه . پس موضعش در مقابل فلاکتش ، متفاوته با موضع یه مفلوک دیگه .
من الان توی نقطه ای ایستاده م به اسم صفر . این نقطه اون نقطه ی ناقلاییه که آقای دکتر وجودش رو نفی می کنه . به نظر ایشون ، همون قدر که صد نیست ، صفر هم وجود نداره . خب ، خب . این خیلی حرف خوبیه . دکتر جون خیلی باهوشه . تازه ، همیشه ی خدا ، مث اون یارو تو صد و یک سگ خالدار ، یه پیپ گوشه ی دهنشه . خیلی هم رُکه و هرجا احساس کنه که رنگ قهوه ای ، بیشتر به مو و صورتت میاد ، دریغ نمیکنه . به خاطر همه ی این چیزا ، من دیگه یه پا رفیق جون جونی شده م با دکتر . البته این تصور منه . فکر نمیکنم نظر ایشون هم این باشه . به هرحال ، میخوام بگم ، تا اینجای کار که ندیده م حرف مفت بزنه . اما حرفی که مفت نیست ، دلیل نمیشه که به سرعت تاثیر بذاره .به خاطر همینه که من هنوز توی یا روی نقطه ی خودم ایستاده م . صفر قشنگ کله گنده . اگه تا الان نفهمیدی که این نقطه چیه ، شاید واسه اینه که هیچ وقت توش نبودی . جایی که تو هیچی نیستی . حتی در حد یه پلانکتون !
حالا بودنم بند اومده . شاید ببینیم و خیال کنی دارم چرت محض میگم . ممکنه ببینیم و خیال کنی که از همیشه شنگول ترم . اما میخوام بدونی که در حال حاضر راه همه چیز بند اومده . برای زنده کردنم خیلی تلاش نکن . این نبض تقریبا خیلی وقته که نمیزنه . فقط گفتم تو جمع نگم که بیفتن به زحمت حلوا پختن و قیمه و این حرفا . وگرنه چیزی به اومدن نکیر منکر نمونده . ایناهاش . دارن میان .
Sunday, September 26, 2010
یک پست کاملا اختصاصی
سلانه جان ، کچل سراغتو گرفت، یهو دلم برات تنگ شد . خواستم بدونی . اگه دروغ میگم بگو خدا سنگم کنه تا درس عبرتی بشم برای دروغگوها .
پ.ن : سوال از خدا : سنگات کجان اگه راس میگی ؟
با تشکر
Wednesday, September 22, 2010
Tuesday, September 21, 2010
با عرض پوزش
نه تاج گل بفرستین ، نه منتظر حلوای خوشمزه ی مامان پز باشین . من زنده م . فقط نوشتنم نمیاد . یک جور یبوست نوشتاری . از خداوند منّان تقاضا داریم قبل از اینکه اینجا تارعنکبوت ببنده ، راه باز شه . آمین !
Sunday, August 15, 2010
ماه جشن خدا!!!
سلام خدا
میگم این جشن رمضون ، کار توئه ؟دستت درد نکنه .افتادی تو زحمت . ولی منو نشمر جزو مهمونا .
با تشکر فراوان
Saturday, August 14, 2010
خاطره کاوی
اولین باری که دادن اسم و فامیلمونو خودمون بالای برگه ی امتحانمون بنویسیم ، من حسابی از امتحان عقب افتادم . ازونجایی که هیچ وقت چیزی از "نام خانوادگی" نشنیده بودم ، برداشتم اسم کل فامیلو نوشتم . یادمه عمه عموها رو تموم کرده بودم ، که دیگه جا کم آوردم . دس گرفتم که "خانوم اجازه؟ اسم بچه های اینارَم بنویسیم؟"
یه دفه دیگه َم از این سازمانای بهداشت و اینا اومده بودن ببینن ما چه جور جونورایی هستیم . یکی ازون خانوما از من پرسید "چن بار در روز دستشویی بزرگ می کنی؟" من همونطور هاج و واج بهش نگا کردم . فک کرد نشنیدم ، دوباره پرسید و من بازم مث احمقا نگاش کرد . خب واقعا خانومه حق داشت فک کنه ناقص العقلم ( کما اینکه همچین، ادعایی هم واسه کامل بودنش ندارم) ولی واقعیت این بود که منی که بچه ای بودم با دایرة المعارفی کاملا ابتدایی ، هیچ وقت نشنیده بودم که کسی اون موجود قهوه ای کوچولو رو (بچه بودم خب) به این اسم بگه . برای من فقط یه واژه ی معادل وجود داشت . موجز و مختصر : پی پی ! واسه همین تمام مدتی که خانوم منتظر جواب من بود ، من داشتم به سایز پی پی هام فک می کردم و مات بودم که "آخه این چه سوالیه ؟ مگه من اندازه می زنم ؟"
همین . یهو خاطره گفتنم گرفت نصفه شبی .
Friday, August 13, 2010
اتوبوسی به نام عسل
سلام . اینجا تهران است و شما صدای من را از داخل اتوبوس شهری می شنوید . هم اکنون که اینجانب پشت به جماعت ذکور ِ جلوی اتوبوس نشسته َم ، ظاهرا اسلام به شدت در مضان خطر قرار گرفته ، چرا که حتم دارم بخشی از گردن بنده ، زیرکانه خودشو از بین حفاظ مانتو و شال خارج کرده و در حال باد خوردنه حالا که از مضان خطر صحبت کردم ، باید بگم که خطر بزرگ تری که این بار به جای اسلام من رو و دقیق تر بگم شلوار جینم رو تهدید می کنه ، طغیان روده هاست . اینکه این طغیان نا به هنگام از روده ی کوچیک آب می خوره یا از اون بزرگه ، در تخصص من نیست . چرا که بنده پزشک نیستم و جیکم هم با پزشک جماعت جور نیست . در واقع اون برای خودش قوقولی من برای خودم قارقار ! اصوات متفاوت ، دنیاهای متفاوت !
در تعریف اتوبوسی که درش قرار گرفته َم ، اولین جمله ای که به ذهنم می رسه اینه :"تعریفی نداره" و در این "تعریفی نداره" نشانه هاست برای آنان که اتوبوس سواری می کنند و با فرهنگ اتوبوس سواری آشنان .
یک و دو و سه و چار و پنج . بله . درست پنج نفر خانوم رو به من نشسته َن ، در حالیکه خداشاهده حتی یک نفرشون توی اتوبوس نیس . نگاه ها به بیرون و اندیشه ها جایی فراتر از بیرون . اینکه این بانوان محترم هیچ کدوم در اتوبوس سیر نمی کنن ، اصلا مساله ای نیس که به من مربوط باشه . به گمونم این همون چیزیه که بهش میگن فضای شخصی . یه چیزی شبیه حوله یا مسواک . کاملا اختصاصی . خب من همونطور که مسواک کسی رو توی دهنم نمی کنم ، یقینا به فکر کسی هم کاری ندارم . هرجا دلش خواست باشه . والله ! اما نکته ی مهم و قابل توجه که به من ِ مخاطب ِ بی ربط هم مربوط میشه ، اینه که چرا و چرا و چرا این خانوم های عزیز هیچ کدوم لبخند نمی زنن . بهم نگو که تنهایی نمیشه خندید و مردم چی فکر می کنن و آدم مگه دیوونه س خودش با خودش بخنده . من ممکنه بپذیرم که شاید همه دلشون نخواد توی اتوبوس برای خودشون جوک بگن و بلند بلند بخندن اما دلیل نمیشه که یُبس باشن . آدم اگرَم میخواد نخنده حداقل می تونه یه حالتی داشته باشه که با یکی دو قاشق عسل بشه خوردش . البته که من اصلا ادعای خوش اخلاقی نمی کنم ، چرا که من هم روزهایی رو پشت سر گذاشته َم که بعضا با یه شیشه عسل و یه بطری عرق بهار نارنج نمیشده حتی منو چشید . دروغ چرا ؟ اما این بازم دلیل خوبی نیس که حتی یه نفر تو این اتوبوس کوفتی به آدم که نه ، به خودش ، به درخت ، به آسفالت اصلا لبخند نزنه.
در تعریف اتوبوسی که درش قرار گرفته َم ، اولین جمله ای که به ذهنم می رسه اینه :"تعریفی نداره" و در این "تعریفی نداره" نشانه هاست برای آنان که اتوبوس سواری می کنند و با فرهنگ اتوبوس سواری آشنان .
یک و دو و سه و چار و پنج . بله . درست پنج نفر خانوم رو به من نشسته َن ، در حالیکه خداشاهده حتی یک نفرشون توی اتوبوس نیس . نگاه ها به بیرون و اندیشه ها جایی فراتر از بیرون . اینکه این بانوان محترم هیچ کدوم در اتوبوس سیر نمی کنن ، اصلا مساله ای نیس که به من مربوط باشه . به گمونم این همون چیزیه که بهش میگن فضای شخصی . یه چیزی شبیه حوله یا مسواک . کاملا اختصاصی . خب من همونطور که مسواک کسی رو توی دهنم نمی کنم ، یقینا به فکر کسی هم کاری ندارم . هرجا دلش خواست باشه . والله ! اما نکته ی مهم و قابل توجه که به من ِ مخاطب ِ بی ربط هم مربوط میشه ، اینه که چرا و چرا و چرا این خانوم های عزیز هیچ کدوم لبخند نمی زنن . بهم نگو که تنهایی نمیشه خندید و مردم چی فکر می کنن و آدم مگه دیوونه س خودش با خودش بخنده . من ممکنه بپذیرم که شاید همه دلشون نخواد توی اتوبوس برای خودشون جوک بگن و بلند بلند بخندن اما دلیل نمیشه که یُبس باشن . آدم اگرَم میخواد نخنده حداقل می تونه یه حالتی داشته باشه که با یکی دو قاشق عسل بشه خوردش . البته که من اصلا ادعای خوش اخلاقی نمی کنم ، چرا که من هم روزهایی رو پشت سر گذاشته َم که بعضا با یه شیشه عسل و یه بطری عرق بهار نارنج نمیشده حتی منو چشید . دروغ چرا ؟ اما این بازم دلیل خوبی نیس که حتی یه نفر تو این اتوبوس کوفتی به آدم که نه ، به خودش ، به درخت ، به آسفالت اصلا لبخند نزنه.
خب ، در همین لحظه من از ایستگاهم جا موندم و حالا روی یه نیمکت توی پیاده رو نشسته َم تا با عجولانه ترین و بدترین دست خطی که در توانم هست به نطقم ادامه بدم تا بالاخره تموم بشه . و این در حالیه که تعداد کثیری کار توی خونه چشم به راهمن . و از اون مهم تر طغیان روده ها و همچنین وجود بچه های لوس و ننر مردم وسط پیاده روئه که رفتن به خونه رو واجب تر از همیشه می کنه . پس پیش به سوی منزل ، ظرفای نشسته ، ساز ِ نزده و توله سگ مفلوک گرسنه .
پ.ن : رسیدن ماه رمضون رو تسلیت میگم ، بی شوخی !
Sunday, August 8, 2010
"مث برگ روی شاخه ی تکییده"
پله ها رو که میرم بالا ، همینجوری زیر لب با خودم غر می زنم که :"آخه مادر من ! جا قحط بود ؟ همه دارالترجمه های شهرو تخته کرده بودن پا شدی اومدی اینجا که آدم یه لوبیای سحرآمیز راه داشته باشه تا برسه بالا ؟ " بالاخره می رسم ، نفس زنون و دولا دولا میرم تو . یه فیش میدم ، یه پوشه می گیرم . این همه پله واسه همین ! دوباره نود تا پله جلومه ، ولی خوبه چون واسه پایین رفتن یه قدم کافیه . باقیشو قل می خوری . تو یکی از پاگردا لای پوشه هه رو باز می کنم . توی جلدش یه گوشه انگلیسی نوشته "ایمپروویزیشن" . هفته ی پیش بود ،خانومه صدام کرد که :"ببخشید ، این واحد دشیفراژ چیه ؟ باید بدونم تا معادلشو پیدا کنم " کلی جون کندم یه توضیح درست درمون بدم ، ولی نتونستم . آخر گفتم " بداهه خوانی ، بداهه نوازی" . بعد یادم به آقای لطفی طفلک افتاد که اون همه هر هفته برامون حرف زد که دشیفراژ چیه و چه جوریه . ولی من ازون کلاس فقط داستان اون خودکار بیکه یادم موند که از بس میگفت شده بود جوک ما . پوشه رو میبندم . نیازی به مرور نمره های درخشانم ندارم . پله های آخره . اتاق نگهبانی خالیه . اول اتاقو ساخته َن بعد یادشون افتاده نگهبان نمیخوان . مث همه ی کارای عمرانیشون که اول میکنن بعد راجع بهش فکر می کنن . به خودم میگم "بی خیال ! تو که داری میری " پله ی آخره . اما یه چیزی نگهم داشته . پای راستم مونده میون زمین و هوا . یه جوری که انگار جمله ی قبلو یکی دیگه گفته ، به خودم میام . هاج و واج . نگا می کنم به پرونده ی سبزی که حالا دیگه تو دستم محکم نیست . دوباره نگا میکنم به اتاق خالی نگهبان ، به در و دیوار ، به ماشین مامان توی کوچه ، به دشیفراژ ، آقای لطفی ، جزوه های سحر ، آمفی تئاتر ، آقای اردلان ، کلاس بیست و شیش ، آواز جمعی ، اشکان ، پیانوها ، پنجره ، زمین چمن ، بچه های مجسمه ، دوراهی خوابگاها ، چارشنبه سوری ، اسفند ، تولد لیلا ، دربند ، تجریش ، تاکسی ، خونه ، نون تازه ، پدر ، اتاق ، گنجه ، کتاب ، آلبوم ، تولد پنج سالگی ، درخت خرمالو ، اصفهان ، دبستان جنت ، کارت آفرین ، املا ... حالا دوباره نگام به پوشه ست اما نمی بینمش ، تار تاره . یه جایی وسطای پوشه ، اندازه ی یه بیست و پنج تومنی ، سبزِ مقوائه پررنگ شده . یه صدایی شبیه خودم آروم دم گوشم میگه :" جدی جدی داری میری نجوا؟"
Tuesday, July 27, 2010
I want u to be free of all the pain u hold inside
عجز یعنی نزدیک ترین آدمات حالشون بد باشه و نتونی خوبشون کنی . یعنی یه جادوگر باشی بدون چوب
Thursday, July 22, 2010
Sunday, July 18, 2010
اعترافات
بعد از دو ماه عقب افتادگی های غیر ذهنی ، به دکتر عزیز مراجعه کردم . دکتر سفیدپوش ، اون ماسماسک میکروفون-طور رو چرخوند روی بخشی که دو سه ساعتی با آشامیدن اجباری آب ، پر شده و در حال انفجار بود . تکنولوژی جدید که عبارت بود از یک عدد مانیتور اعجاب انگیز ، قادر بود امعاء و احشای من و هر بینوایی رو که روی اون تخت می خوابید نشون بده .اینطوری بود که من موفق به دیدن توده ی گردی شدم به نام کیست . حالا و هم اکنون که من خدمت شمام ، قرص ضدبارداری می خورم از نوع خارجیش که میگن کم عارضه تره ولی هیچم اینطور نیست . به همین خاطر ابایی ندارم که همینجا با صدای بلند بگم : خاک تو سر هرچی قرصه ، وطنی یا غیر وطنی !
حالا من یه آدم کیستی بدبخت هستم . نه به این خاطر که کیست دارم ، بلکه به این خاطر که قرص ضدبارداری می خورم اما شبیه تمام باردارهای عالم دنیام : فسرده و عُق عُقو . تاری چشم هم امروز اضافه شد و این در حالیه که من فقط دو عدد از بیست و یک عدد قرص نازنین رو نوش جان کردهَ م . با این حساب در نوزده روز آینده احتمال وقوغ سورپرایزهای دیگه ای هم هست .
باید بگم چیزی که بیش از کیستی ِ بدخت بودنم ، ذهنمو مشغول کرده ، علاقه ی وصف ناپذیر ملت به پدیده ی بچه دار شدنه . از آقایون میشه گذشت چرا که لازم نیست این حالات جالب رو تجربه کنن و حامله های ویاری بدبخت باشن ، اما شما بانوی محترم ، روی صحبت من با شماست و سوال من اینه که آیا رواست که کسی "اینچنین فجیع به کشتن خویش " برخیزد آخه ؟
خب ، میخوام اعترافاتمو خیلی صادقانه با این جمله شروع کنم که : خوشا به حالت ای روستایی . من صریحا اعلام می کنم که میخوام مرد باشم و هیچ اهمیت نمیدم که میخوای پیش خودت چه فکرایی بکنی . تو می تونی قضاوتم کنی دوست من . راحت باش . اما من از دختر بودن خسته شده َم ولی نه تنها به این علت که دچار کیستم . چون می تونستم پسر باشم و "واری کوسل" (اسمش همینه؟) یا پروستات یا هر زهرمار دیگه ای داشته باشم . علت اینه که "دلم میخواد" و چه دلیلی از این موجه تر ؟ میتونم بهت بگم که برای زندگی پسریم چه برنامه هایی می تونستم داشته باشم یا اینکه خوب می دونم چه کسی رو به عنوان شریک زندگانیم برمیگزیدم . ولی خب ، بهت نمیگم تا در آتش این کنجکاوی بسوزی . تو هم در ازای این سوختن می تونی بهم انگ لز بودن ، عقده ی جنسی داشتن یا هرچیز دیگه ای بزنی و به خیال خودت آبی روی آتیش دلت بریزی . ولی میخوام بدونی اونی که الان روی آتیشت ریختی ، آب نیست ، بنزینه . چون به برچسبت اهمیتی نمیدم عزیزم .
در اینکه آفرینش خیلی باگ داره -سلام مک-هیچ شکی نیست . یکی ازین باگ ها همین جبر جنسیتیه . اگه خدا کمی و فقط کمی ، انتقادپذیر باشه ، باید قبول کنه که با نصب یه دکمه ی ناقابل -مثلا سر ناف آدم که همینطور الکی خالیه و به هیچ دردی نمیخوره- میتونست مشکل رو رفع و رجوع کنه و جای گله نذاره . فکرشو بکن ، یه دکمه ی جنسیت گردان . اجی مجی و در لاترجی تو میتونستی انتخاب کنی که مثلا امشب که داری به فلان مهمونی میری ،فقط محض چشم چرونی، میخوای پسر باشی یا بالعکس .به همین سادگی . بله پروردگار عزیز ، با شمام .جای چپ چپ نگاه کردنم ، یک بارم که شده منصف باش و قبول کن که خیلی می تونستی بهتر ازین باشی .
حالا که شروع کرده َم به اعتراف ، خیلی چیزا هست که دلم میخواد بگم . میخوام بشینم جلوی دکه ی پدر روحانی و اونقدر اعتراف کنم که از کلیسا پرتم کنه بیرون .
می دونی ؟ اینی رو که الان می خوام برات بگم ، اصلا اعتراف راحتی نیست . پس تشویقم کن که بالاخره دارم تمام ترسهای موسوم به احتیاطِ زندگیم رو کنار میذارم و به قلب ِ...(قلب چی دقیقا؟) میتازم . گوش کن ، من یه آدم ِ نیازمند تاییدم . اگه میخوای بگی که "زکی! دختر حسابی ! همه نیازمند تاییدن" بهت میگم که شدت و حدت داره عزیزم . من آدمی هستم که به لایک های پستهایی که هوا میکنم اهمیت میدم . بهت حق میدم که در همون نقطه ای که هستی بشینی و به حماقتم بخندی . یا اگه احیانا از من برای خودت کرِکتِری ساخته بودی که حالا با این حرف شکسته شده ، می تونی دچار لرزه بر اندام و مور مور و تهوع باشی . به هرحال میخوام (نمیگم می تونم) اما میخوام که به عکس العملت اهمیتی ندم و اعتراف کنم که من خودم رو وقتی قبول می کنم که خیلی خیلی (به قید توجه کن) مورد قبول باشم . پس وقتی چیزی می نویسم و لایک نمی گیرم ، یه موجود مفلوک منزوی میشم که به خودش میگه "تو نوشتن بلد نیستی . بساطتو جمع کن و برو پی کارت" . حالا فکرشو بکن که زندگی برای همچین آدمی که من باشم چقدر می تونه دشوار و دلهره آور باشه . البته لازم به ذکره که گاهی تمام لایک ها و تیک هایی که پای نوشته ها و کارام خورده میشن ، برای اینجانب ِ وسواسی ، به مثابه ی هندونه هایی هستن که جز برای پر کردن زیر بغل ، به درد دیگه ای نمیخورن .
می دونم که ممکنه با اعترافاتم حوصله تو سر برده باشم . ولی تصمیم گرفته َم تا جایی که خودم خسته نشده َم به اعتراف ادامه بدم . بی اعتنا به لایک یا آنلایک شما مخاطب عزیز .
تا به حال توی وضعیت قِل خوردگی بوده ی ؟ نمی دونی چیه ؟ ببین ، این وضع یه جور قل خوردنه بین دو حالت متضاد وقتی که نمی تونی یه طرف بایستی . و البته در قل خوردن تفاوت هاست با تردید که در حوصله ی این بحث نیست و اینا . پس گیر نده . مثال بزنم ؟ مثلا قل خوردن در فاصله ی "تو" و "شما" . چن بار برات پیش اومده که به کسی گفته باشی "شما" و بعد بلافاصله احساس رسمیت و
مرزگذارندگی بیخود و بی جهت کرده باشی ؟ بعد توی این شرایط ، سعی کرده ی که "تو" رو جایگزین کنی ؟ اون وخ احساس بی ادبی یا پسرخالگی زودرس بهت دست نداده ؟ دست بر قضا ، همین دیروز من درین فاصله ی برزخی قل می خوردم که عاقبت موفق شدم که با کله شیرجه برم در "دوم شخص مفرد" و خودمو از شر افعال جمع و مرزهای الکی خلاص کنم . حالا تو حتما می پرسی که این داستان چه ربطی به اعتراف داشت ؟ خب ، نکته اینجاست : من در بیشتر موارد در حال قل خوردنم . وضعیتی کاملا گه گیجه ای که باعث میشه نتونم بفهمم که من کدوم آدمم ؟ آدم ِ "تو" بگوی هپلی یا "شما" بگوی لفظ قلم . قل خوردنی که هر آن می تونه یک طرف بایسته اما می ترسه . چون صاحب قل ، آدمیه که همیشه گفته به قضاوت دیگران اهمیت نمیده اما داده . طوری رفتار کرده که تو خیال کنی که یه آدم سنت شکن ِساختار شکن ِ همه چی شکنه . ولی در طول تمام شکستن ها ، زیرچشمی دور و برش رو پاییده . گاهی برای گرفتن تایید که " خیلی دمت گرم بابا" ، گاهی هم برای لبخند زدن به اخمهای درهم رفته که یعنی " من آدمی هستم که عقیده ی دشمنم رو هم می پذیرم" . این اعتراف منه دوست خوبم : من توی تمام شکوندنا ترسیده َم و هیچ َم دشمن دوست نبوده َم و ادا درآورده َم ، نه برای تو ، برای خودم .من صلح طلبم چون شهامت جنگیدن رو ندارم . من سعی کرده َم که خیلی چیزا رو بشکنم اما نهایتا لایک ها رو چک کرده َم . این یعنی ضعف : موضوعی برای اعتراف .
باید بگم که بعد این اعترافات به درجه ای از تزکیه رسیده َم که بازَم اعتراف کنم که منتظرم برای همین نوشته ، تاییدهای غیر هندونه ای بگیرم . این میل شدید به تایید ، از مار خوش خط و خال اعتیاد هم وحشتناک تره چرا که عزت نفس رو -یا حالا هر کوفتی که اسمش هست - شدیدا نابود می کنه . این یعنی من به عقیده ی خودم اهمیت نمیدم و تو، همین تویی که شاید اصلا قبولت هم نداشته باشم باید برسی و دلمو قرص کنی که " تو خوب می نویسی" ، "تو خوب ساز می زنی " و "در مجموع تو گه خوبی هستی " . نمی دونم چقدر باهام موافقی اما این فاجعه ست . من همیشه خواستم حرفه ای رو دنبال کنم که قبلا پنجاه نفر بهم گفته باشن که توی اون حرفه فوق العاده و استثنائی ام . بیا و دوستانه سر شونه َم بزن و بهم یادآوری کن که خارق العاده ای وجود نداره و برای رسیدن اصولا باید دوید . چون این طوری که من نشسته َم و راه هم نمیرم ، فقط می تونم یه مجسمه ی استثنایی باشم که بکارَنم وسط میدون شهر ! .
و اما اعتراف آخر (چون دیگه از نفس افتاده َم ) : بذار به نظرت اهمیت ندم ، راس راس تو چشمات نگاه کنم و بگم که اعترافاتمو دوس داشتم . حتی اگه مزخرف بودن . همین . حالا دیگه می تونی بری . دکه ی اعترافات تعطیل . پدر میخواد بره خونه ش . .
باید بگم چیزی که بیش از کیستی ِ بدخت بودنم ، ذهنمو مشغول کرده ، علاقه ی وصف ناپذیر ملت به پدیده ی بچه دار شدنه . از آقایون میشه گذشت چرا که لازم نیست این حالات جالب رو تجربه کنن و حامله های ویاری بدبخت باشن ، اما شما بانوی محترم ، روی صحبت من با شماست و سوال من اینه که آیا رواست که کسی "اینچنین فجیع به کشتن خویش " برخیزد آخه ؟
خب ، میخوام اعترافاتمو خیلی صادقانه با این جمله شروع کنم که : خوشا به حالت ای روستایی . من صریحا اعلام می کنم که میخوام مرد باشم و هیچ اهمیت نمیدم که میخوای پیش خودت چه فکرایی بکنی . تو می تونی قضاوتم کنی دوست من . راحت باش . اما من از دختر بودن خسته شده َم ولی نه تنها به این علت که دچار کیستم . چون می تونستم پسر باشم و "واری کوسل" (اسمش همینه؟) یا پروستات یا هر زهرمار دیگه ای داشته باشم . علت اینه که "دلم میخواد" و چه دلیلی از این موجه تر ؟ میتونم بهت بگم که برای زندگی پسریم چه برنامه هایی می تونستم داشته باشم یا اینکه خوب می دونم چه کسی رو به عنوان شریک زندگانیم برمیگزیدم . ولی خب ، بهت نمیگم تا در آتش این کنجکاوی بسوزی . تو هم در ازای این سوختن می تونی بهم انگ لز بودن ، عقده ی جنسی داشتن یا هرچیز دیگه ای بزنی و به خیال خودت آبی روی آتیش دلت بریزی . ولی میخوام بدونی اونی که الان روی آتیشت ریختی ، آب نیست ، بنزینه . چون به برچسبت اهمیتی نمیدم عزیزم .
در اینکه آفرینش خیلی باگ داره -سلام مک-هیچ شکی نیست . یکی ازین باگ ها همین جبر جنسیتیه . اگه خدا کمی و فقط کمی ، انتقادپذیر باشه ، باید قبول کنه که با نصب یه دکمه ی ناقابل -مثلا سر ناف آدم که همینطور الکی خالیه و به هیچ دردی نمیخوره- میتونست مشکل رو رفع و رجوع کنه و جای گله نذاره . فکرشو بکن ، یه دکمه ی جنسیت گردان . اجی مجی و در لاترجی تو میتونستی انتخاب کنی که مثلا امشب که داری به فلان مهمونی میری ،فقط محض چشم چرونی، میخوای پسر باشی یا بالعکس .به همین سادگی . بله پروردگار عزیز ، با شمام .جای چپ چپ نگاه کردنم ، یک بارم که شده منصف باش و قبول کن که خیلی می تونستی بهتر ازین باشی .
حالا که شروع کرده َم به اعتراف ، خیلی چیزا هست که دلم میخواد بگم . میخوام بشینم جلوی دکه ی پدر روحانی و اونقدر اعتراف کنم که از کلیسا پرتم کنه بیرون .
می دونی ؟ اینی رو که الان می خوام برات بگم ، اصلا اعتراف راحتی نیست . پس تشویقم کن که بالاخره دارم تمام ترسهای موسوم به احتیاطِ زندگیم رو کنار میذارم و به قلب ِ...(قلب چی دقیقا؟) میتازم . گوش کن ، من یه آدم ِ نیازمند تاییدم . اگه میخوای بگی که "زکی! دختر حسابی ! همه نیازمند تاییدن" بهت میگم که شدت و حدت داره عزیزم . من آدمی هستم که به لایک های پستهایی که هوا میکنم اهمیت میدم . بهت حق میدم که در همون نقطه ای که هستی بشینی و به حماقتم بخندی . یا اگه احیانا از من برای خودت کرِکتِری ساخته بودی که حالا با این حرف شکسته شده ، می تونی دچار لرزه بر اندام و مور مور و تهوع باشی . به هرحال میخوام (نمیگم می تونم) اما میخوام که به عکس العملت اهمیتی ندم و اعتراف کنم که من خودم رو وقتی قبول می کنم که خیلی خیلی (به قید توجه کن) مورد قبول باشم . پس وقتی چیزی می نویسم و لایک نمی گیرم ، یه موجود مفلوک منزوی میشم که به خودش میگه "تو نوشتن بلد نیستی . بساطتو جمع کن و برو پی کارت" . حالا فکرشو بکن که زندگی برای همچین آدمی که من باشم چقدر می تونه دشوار و دلهره آور باشه . البته لازم به ذکره که گاهی تمام لایک ها و تیک هایی که پای نوشته ها و کارام خورده میشن ، برای اینجانب ِ وسواسی ، به مثابه ی هندونه هایی هستن که جز برای پر کردن زیر بغل ، به درد دیگه ای نمیخورن .
می دونم که ممکنه با اعترافاتم حوصله تو سر برده باشم . ولی تصمیم گرفته َم تا جایی که خودم خسته نشده َم به اعتراف ادامه بدم . بی اعتنا به لایک یا آنلایک شما مخاطب عزیز .
تا به حال توی وضعیت قِل خوردگی بوده ی ؟ نمی دونی چیه ؟ ببین ، این وضع یه جور قل خوردنه بین دو حالت متضاد وقتی که نمی تونی یه طرف بایستی . و البته در قل خوردن تفاوت هاست با تردید که در حوصله ی این بحث نیست و اینا . پس گیر نده . مثال بزنم ؟ مثلا قل خوردن در فاصله ی "تو" و "شما" . چن بار برات پیش اومده که به کسی گفته باشی "شما" و بعد بلافاصله احساس رسمیت و
مرزگذارندگی بیخود و بی جهت کرده باشی ؟ بعد توی این شرایط ، سعی کرده ی که "تو" رو جایگزین کنی ؟ اون وخ احساس بی ادبی یا پسرخالگی زودرس بهت دست نداده ؟ دست بر قضا ، همین دیروز من درین فاصله ی برزخی قل می خوردم که عاقبت موفق شدم که با کله شیرجه برم در "دوم شخص مفرد" و خودمو از شر افعال جمع و مرزهای الکی خلاص کنم . حالا تو حتما می پرسی که این داستان چه ربطی به اعتراف داشت ؟ خب ، نکته اینجاست : من در بیشتر موارد در حال قل خوردنم . وضعیتی کاملا گه گیجه ای که باعث میشه نتونم بفهمم که من کدوم آدمم ؟ آدم ِ "تو" بگوی هپلی یا "شما" بگوی لفظ قلم . قل خوردنی که هر آن می تونه یک طرف بایسته اما می ترسه . چون صاحب قل ، آدمیه که همیشه گفته به قضاوت دیگران اهمیت نمیده اما داده . طوری رفتار کرده که تو خیال کنی که یه آدم سنت شکن ِساختار شکن ِ همه چی شکنه . ولی در طول تمام شکستن ها ، زیرچشمی دور و برش رو پاییده . گاهی برای گرفتن تایید که " خیلی دمت گرم بابا" ، گاهی هم برای لبخند زدن به اخمهای درهم رفته که یعنی " من آدمی هستم که عقیده ی دشمنم رو هم می پذیرم" . این اعتراف منه دوست خوبم : من توی تمام شکوندنا ترسیده َم و هیچ َم دشمن دوست نبوده َم و ادا درآورده َم ، نه برای تو ، برای خودم .من صلح طلبم چون شهامت جنگیدن رو ندارم . من سعی کرده َم که خیلی چیزا رو بشکنم اما نهایتا لایک ها رو چک کرده َم . این یعنی ضعف : موضوعی برای اعتراف .
باید بگم که بعد این اعترافات به درجه ای از تزکیه رسیده َم که بازَم اعتراف کنم که منتظرم برای همین نوشته ، تاییدهای غیر هندونه ای بگیرم . این میل شدید به تایید ، از مار خوش خط و خال اعتیاد هم وحشتناک تره چرا که عزت نفس رو -یا حالا هر کوفتی که اسمش هست - شدیدا نابود می کنه . این یعنی من به عقیده ی خودم اهمیت نمیدم و تو، همین تویی که شاید اصلا قبولت هم نداشته باشم باید برسی و دلمو قرص کنی که " تو خوب می نویسی" ، "تو خوب ساز می زنی " و "در مجموع تو گه خوبی هستی " . نمی دونم چقدر باهام موافقی اما این فاجعه ست . من همیشه خواستم حرفه ای رو دنبال کنم که قبلا پنجاه نفر بهم گفته باشن که توی اون حرفه فوق العاده و استثنائی ام . بیا و دوستانه سر شونه َم بزن و بهم یادآوری کن که خارق العاده ای وجود نداره و برای رسیدن اصولا باید دوید . چون این طوری که من نشسته َم و راه هم نمیرم ، فقط می تونم یه مجسمه ی استثنایی باشم که بکارَنم وسط میدون شهر ! .
و اما اعتراف آخر (چون دیگه از نفس افتاده َم ) : بذار به نظرت اهمیت ندم ، راس راس تو چشمات نگاه کنم و بگم که اعترافاتمو دوس داشتم . حتی اگه مزخرف بودن . همین . حالا دیگه می تونی بری . دکه ی اعترافات تعطیل . پدر میخواد بره خونه ش . .
Wednesday, July 14, 2010
Friday, May 14, 2010
برای تو که در سلولی تنگ و تاریک ، بادکنک سفیدت را بغل کرده ای
به تو که فکر می کنم ، میز گردها برایم احمقانه اند . جر و بحث های مادرم با پدر . انتظار خواهرم برای جشن عروسی تابستانش . مهمانهایمان که چهل و پنج دقیقه از سگ ما حرف می زنند . به تو که فکر می کنم همه چیز احمقانه است و این حماقت رنجم می دهد . به تو که فکر می کنم ، توی تختم خوابم نمی برد . نرمی پتو و زیر اندازم رنج آور است . گریه ام می گیرد از نامه ای که برای جشنواره ای ها نوشته ای . گریه ام می گیرد از صندلی خالی ات . به تو که فکر می کنم ، دنیا خیلی کوچک می شود . کوچک و تنگ و تاریک ، شبیه سلول تو . به تو که فکر می کنم ، دنیا زهر ماریست که رویش را با توت فرنگی های شکری پوشانده اند . و من یاد حرف آن آقای دکتر می افتم ، " خانه ای روی آب " ، وقتی که از داستان ماهی گیری اش گفت . از اینکه هیچ فکر نمی کرده زیر آن یک وجب خاک آرام ، آن همه کرم باشد . من خیلی وقت ها یادش می افتم .حالا فکر می کنم که تو هم شاید این روزها یاد کرم ها می افتی . کرم هایی که ناگهان بیرون خزیده اند و تو را با خودشان زیر خاک برده اند . جایی که نمی توانی خورشید را ببینی و بادکنک ها را و جشنواره ی کن را . به تو که فکر می کنم ، از همیشه بیشتر غصه می خورم . برای تو ، برای هنر ، برای خودم و برای همه ی آنهایی که روزی امید داشته اند بادکنک های سفیشان پرندگان صلح این دنیای توخالی بشوند
Wednesday, May 12, 2010
وبلاگ به دوش
هه . سلام ... سلام ... سلام ...
کسی اینجا نیست ؟ ... کسی اینجا نیست ؟ ... کسی اینجا نیست ؟ ...
یوهو ... یوهو ... یوهوووو...
اینجا خالیه صدا می پیچه . من از دست وردپرس فرار کردم . حالا اینجا غریبیم میشه. انگار خونه مو عوض کرده َم
Subscribe to:
Posts (Atom)