Tuesday, July 27, 2010
I want u to be free of all the pain u hold inside
عجز یعنی نزدیک ترین آدمات حالشون بد باشه و نتونی خوبشون کنی . یعنی یه جادوگر باشی بدون چوب
Thursday, July 22, 2010
Sunday, July 18, 2010
اعترافات
بعد از دو ماه عقب افتادگی های غیر ذهنی ، به دکتر عزیز مراجعه کردم . دکتر سفیدپوش ، اون ماسماسک میکروفون-طور رو چرخوند روی بخشی که دو سه ساعتی با آشامیدن اجباری آب ، پر شده و در حال انفجار بود . تکنولوژی جدید که عبارت بود از یک عدد مانیتور اعجاب انگیز ، قادر بود امعاء و احشای من و هر بینوایی رو که روی اون تخت می خوابید نشون بده .اینطوری بود که من موفق به دیدن توده ی گردی شدم به نام کیست . حالا و هم اکنون که من خدمت شمام ، قرص ضدبارداری می خورم از نوع خارجیش که میگن کم عارضه تره ولی هیچم اینطور نیست . به همین خاطر ابایی ندارم که همینجا با صدای بلند بگم : خاک تو سر هرچی قرصه ، وطنی یا غیر وطنی !
حالا من یه آدم کیستی بدبخت هستم . نه به این خاطر که کیست دارم ، بلکه به این خاطر که قرص ضدبارداری می خورم اما شبیه تمام باردارهای عالم دنیام : فسرده و عُق عُقو . تاری چشم هم امروز اضافه شد و این در حالیه که من فقط دو عدد از بیست و یک عدد قرص نازنین رو نوش جان کردهَ م . با این حساب در نوزده روز آینده احتمال وقوغ سورپرایزهای دیگه ای هم هست .
باید بگم چیزی که بیش از کیستی ِ بدخت بودنم ، ذهنمو مشغول کرده ، علاقه ی وصف ناپذیر ملت به پدیده ی بچه دار شدنه . از آقایون میشه گذشت چرا که لازم نیست این حالات جالب رو تجربه کنن و حامله های ویاری بدبخت باشن ، اما شما بانوی محترم ، روی صحبت من با شماست و سوال من اینه که آیا رواست که کسی "اینچنین فجیع به کشتن خویش " برخیزد آخه ؟
خب ، میخوام اعترافاتمو خیلی صادقانه با این جمله شروع کنم که : خوشا به حالت ای روستایی . من صریحا اعلام می کنم که میخوام مرد باشم و هیچ اهمیت نمیدم که میخوای پیش خودت چه فکرایی بکنی . تو می تونی قضاوتم کنی دوست من . راحت باش . اما من از دختر بودن خسته شده َم ولی نه تنها به این علت که دچار کیستم . چون می تونستم پسر باشم و "واری کوسل" (اسمش همینه؟) یا پروستات یا هر زهرمار دیگه ای داشته باشم . علت اینه که "دلم میخواد" و چه دلیلی از این موجه تر ؟ میتونم بهت بگم که برای زندگی پسریم چه برنامه هایی می تونستم داشته باشم یا اینکه خوب می دونم چه کسی رو به عنوان شریک زندگانیم برمیگزیدم . ولی خب ، بهت نمیگم تا در آتش این کنجکاوی بسوزی . تو هم در ازای این سوختن می تونی بهم انگ لز بودن ، عقده ی جنسی داشتن یا هرچیز دیگه ای بزنی و به خیال خودت آبی روی آتیش دلت بریزی . ولی میخوام بدونی اونی که الان روی آتیشت ریختی ، آب نیست ، بنزینه . چون به برچسبت اهمیتی نمیدم عزیزم .
در اینکه آفرینش خیلی باگ داره -سلام مک-هیچ شکی نیست . یکی ازین باگ ها همین جبر جنسیتیه . اگه خدا کمی و فقط کمی ، انتقادپذیر باشه ، باید قبول کنه که با نصب یه دکمه ی ناقابل -مثلا سر ناف آدم که همینطور الکی خالیه و به هیچ دردی نمیخوره- میتونست مشکل رو رفع و رجوع کنه و جای گله نذاره . فکرشو بکن ، یه دکمه ی جنسیت گردان . اجی مجی و در لاترجی تو میتونستی انتخاب کنی که مثلا امشب که داری به فلان مهمونی میری ،فقط محض چشم چرونی، میخوای پسر باشی یا بالعکس .به همین سادگی . بله پروردگار عزیز ، با شمام .جای چپ چپ نگاه کردنم ، یک بارم که شده منصف باش و قبول کن که خیلی می تونستی بهتر ازین باشی .
حالا که شروع کرده َم به اعتراف ، خیلی چیزا هست که دلم میخواد بگم . میخوام بشینم جلوی دکه ی پدر روحانی و اونقدر اعتراف کنم که از کلیسا پرتم کنه بیرون .
می دونی ؟ اینی رو که الان می خوام برات بگم ، اصلا اعتراف راحتی نیست . پس تشویقم کن که بالاخره دارم تمام ترسهای موسوم به احتیاطِ زندگیم رو کنار میذارم و به قلب ِ...(قلب چی دقیقا؟) میتازم . گوش کن ، من یه آدم ِ نیازمند تاییدم . اگه میخوای بگی که "زکی! دختر حسابی ! همه نیازمند تاییدن" بهت میگم که شدت و حدت داره عزیزم . من آدمی هستم که به لایک های پستهایی که هوا میکنم اهمیت میدم . بهت حق میدم که در همون نقطه ای که هستی بشینی و به حماقتم بخندی . یا اگه احیانا از من برای خودت کرِکتِری ساخته بودی که حالا با این حرف شکسته شده ، می تونی دچار لرزه بر اندام و مور مور و تهوع باشی . به هرحال میخوام (نمیگم می تونم) اما میخوام که به عکس العملت اهمیتی ندم و اعتراف کنم که من خودم رو وقتی قبول می کنم که خیلی خیلی (به قید توجه کن) مورد قبول باشم . پس وقتی چیزی می نویسم و لایک نمی گیرم ، یه موجود مفلوک منزوی میشم که به خودش میگه "تو نوشتن بلد نیستی . بساطتو جمع کن و برو پی کارت" . حالا فکرشو بکن که زندگی برای همچین آدمی که من باشم چقدر می تونه دشوار و دلهره آور باشه . البته لازم به ذکره که گاهی تمام لایک ها و تیک هایی که پای نوشته ها و کارام خورده میشن ، برای اینجانب ِ وسواسی ، به مثابه ی هندونه هایی هستن که جز برای پر کردن زیر بغل ، به درد دیگه ای نمیخورن .
می دونم که ممکنه با اعترافاتم حوصله تو سر برده باشم . ولی تصمیم گرفته َم تا جایی که خودم خسته نشده َم به اعتراف ادامه بدم . بی اعتنا به لایک یا آنلایک شما مخاطب عزیز .
تا به حال توی وضعیت قِل خوردگی بوده ی ؟ نمی دونی چیه ؟ ببین ، این وضع یه جور قل خوردنه بین دو حالت متضاد وقتی که نمی تونی یه طرف بایستی . و البته در قل خوردن تفاوت هاست با تردید که در حوصله ی این بحث نیست و اینا . پس گیر نده . مثال بزنم ؟ مثلا قل خوردن در فاصله ی "تو" و "شما" . چن بار برات پیش اومده که به کسی گفته باشی "شما" و بعد بلافاصله احساس رسمیت و
مرزگذارندگی بیخود و بی جهت کرده باشی ؟ بعد توی این شرایط ، سعی کرده ی که "تو" رو جایگزین کنی ؟ اون وخ احساس بی ادبی یا پسرخالگی زودرس بهت دست نداده ؟ دست بر قضا ، همین دیروز من درین فاصله ی برزخی قل می خوردم که عاقبت موفق شدم که با کله شیرجه برم در "دوم شخص مفرد" و خودمو از شر افعال جمع و مرزهای الکی خلاص کنم . حالا تو حتما می پرسی که این داستان چه ربطی به اعتراف داشت ؟ خب ، نکته اینجاست : من در بیشتر موارد در حال قل خوردنم . وضعیتی کاملا گه گیجه ای که باعث میشه نتونم بفهمم که من کدوم آدمم ؟ آدم ِ "تو" بگوی هپلی یا "شما" بگوی لفظ قلم . قل خوردنی که هر آن می تونه یک طرف بایسته اما می ترسه . چون صاحب قل ، آدمیه که همیشه گفته به قضاوت دیگران اهمیت نمیده اما داده . طوری رفتار کرده که تو خیال کنی که یه آدم سنت شکن ِساختار شکن ِ همه چی شکنه . ولی در طول تمام شکستن ها ، زیرچشمی دور و برش رو پاییده . گاهی برای گرفتن تایید که " خیلی دمت گرم بابا" ، گاهی هم برای لبخند زدن به اخمهای درهم رفته که یعنی " من آدمی هستم که عقیده ی دشمنم رو هم می پذیرم" . این اعتراف منه دوست خوبم : من توی تمام شکوندنا ترسیده َم و هیچ َم دشمن دوست نبوده َم و ادا درآورده َم ، نه برای تو ، برای خودم .من صلح طلبم چون شهامت جنگیدن رو ندارم . من سعی کرده َم که خیلی چیزا رو بشکنم اما نهایتا لایک ها رو چک کرده َم . این یعنی ضعف : موضوعی برای اعتراف .
باید بگم که بعد این اعترافات به درجه ای از تزکیه رسیده َم که بازَم اعتراف کنم که منتظرم برای همین نوشته ، تاییدهای غیر هندونه ای بگیرم . این میل شدید به تایید ، از مار خوش خط و خال اعتیاد هم وحشتناک تره چرا که عزت نفس رو -یا حالا هر کوفتی که اسمش هست - شدیدا نابود می کنه . این یعنی من به عقیده ی خودم اهمیت نمیدم و تو، همین تویی که شاید اصلا قبولت هم نداشته باشم باید برسی و دلمو قرص کنی که " تو خوب می نویسی" ، "تو خوب ساز می زنی " و "در مجموع تو گه خوبی هستی " . نمی دونم چقدر باهام موافقی اما این فاجعه ست . من همیشه خواستم حرفه ای رو دنبال کنم که قبلا پنجاه نفر بهم گفته باشن که توی اون حرفه فوق العاده و استثنائی ام . بیا و دوستانه سر شونه َم بزن و بهم یادآوری کن که خارق العاده ای وجود نداره و برای رسیدن اصولا باید دوید . چون این طوری که من نشسته َم و راه هم نمیرم ، فقط می تونم یه مجسمه ی استثنایی باشم که بکارَنم وسط میدون شهر ! .
و اما اعتراف آخر (چون دیگه از نفس افتاده َم ) : بذار به نظرت اهمیت ندم ، راس راس تو چشمات نگاه کنم و بگم که اعترافاتمو دوس داشتم . حتی اگه مزخرف بودن . همین . حالا دیگه می تونی بری . دکه ی اعترافات تعطیل . پدر میخواد بره خونه ش . .
باید بگم چیزی که بیش از کیستی ِ بدخت بودنم ، ذهنمو مشغول کرده ، علاقه ی وصف ناپذیر ملت به پدیده ی بچه دار شدنه . از آقایون میشه گذشت چرا که لازم نیست این حالات جالب رو تجربه کنن و حامله های ویاری بدبخت باشن ، اما شما بانوی محترم ، روی صحبت من با شماست و سوال من اینه که آیا رواست که کسی "اینچنین فجیع به کشتن خویش " برخیزد آخه ؟
خب ، میخوام اعترافاتمو خیلی صادقانه با این جمله شروع کنم که : خوشا به حالت ای روستایی . من صریحا اعلام می کنم که میخوام مرد باشم و هیچ اهمیت نمیدم که میخوای پیش خودت چه فکرایی بکنی . تو می تونی قضاوتم کنی دوست من . راحت باش . اما من از دختر بودن خسته شده َم ولی نه تنها به این علت که دچار کیستم . چون می تونستم پسر باشم و "واری کوسل" (اسمش همینه؟) یا پروستات یا هر زهرمار دیگه ای داشته باشم . علت اینه که "دلم میخواد" و چه دلیلی از این موجه تر ؟ میتونم بهت بگم که برای زندگی پسریم چه برنامه هایی می تونستم داشته باشم یا اینکه خوب می دونم چه کسی رو به عنوان شریک زندگانیم برمیگزیدم . ولی خب ، بهت نمیگم تا در آتش این کنجکاوی بسوزی . تو هم در ازای این سوختن می تونی بهم انگ لز بودن ، عقده ی جنسی داشتن یا هرچیز دیگه ای بزنی و به خیال خودت آبی روی آتیش دلت بریزی . ولی میخوام بدونی اونی که الان روی آتیشت ریختی ، آب نیست ، بنزینه . چون به برچسبت اهمیتی نمیدم عزیزم .
در اینکه آفرینش خیلی باگ داره -سلام مک-هیچ شکی نیست . یکی ازین باگ ها همین جبر جنسیتیه . اگه خدا کمی و فقط کمی ، انتقادپذیر باشه ، باید قبول کنه که با نصب یه دکمه ی ناقابل -مثلا سر ناف آدم که همینطور الکی خالیه و به هیچ دردی نمیخوره- میتونست مشکل رو رفع و رجوع کنه و جای گله نذاره . فکرشو بکن ، یه دکمه ی جنسیت گردان . اجی مجی و در لاترجی تو میتونستی انتخاب کنی که مثلا امشب که داری به فلان مهمونی میری ،فقط محض چشم چرونی، میخوای پسر باشی یا بالعکس .به همین سادگی . بله پروردگار عزیز ، با شمام .جای چپ چپ نگاه کردنم ، یک بارم که شده منصف باش و قبول کن که خیلی می تونستی بهتر ازین باشی .
حالا که شروع کرده َم به اعتراف ، خیلی چیزا هست که دلم میخواد بگم . میخوام بشینم جلوی دکه ی پدر روحانی و اونقدر اعتراف کنم که از کلیسا پرتم کنه بیرون .
می دونی ؟ اینی رو که الان می خوام برات بگم ، اصلا اعتراف راحتی نیست . پس تشویقم کن که بالاخره دارم تمام ترسهای موسوم به احتیاطِ زندگیم رو کنار میذارم و به قلب ِ...(قلب چی دقیقا؟) میتازم . گوش کن ، من یه آدم ِ نیازمند تاییدم . اگه میخوای بگی که "زکی! دختر حسابی ! همه نیازمند تاییدن" بهت میگم که شدت و حدت داره عزیزم . من آدمی هستم که به لایک های پستهایی که هوا میکنم اهمیت میدم . بهت حق میدم که در همون نقطه ای که هستی بشینی و به حماقتم بخندی . یا اگه احیانا از من برای خودت کرِکتِری ساخته بودی که حالا با این حرف شکسته شده ، می تونی دچار لرزه بر اندام و مور مور و تهوع باشی . به هرحال میخوام (نمیگم می تونم) اما میخوام که به عکس العملت اهمیتی ندم و اعتراف کنم که من خودم رو وقتی قبول می کنم که خیلی خیلی (به قید توجه کن) مورد قبول باشم . پس وقتی چیزی می نویسم و لایک نمی گیرم ، یه موجود مفلوک منزوی میشم که به خودش میگه "تو نوشتن بلد نیستی . بساطتو جمع کن و برو پی کارت" . حالا فکرشو بکن که زندگی برای همچین آدمی که من باشم چقدر می تونه دشوار و دلهره آور باشه . البته لازم به ذکره که گاهی تمام لایک ها و تیک هایی که پای نوشته ها و کارام خورده میشن ، برای اینجانب ِ وسواسی ، به مثابه ی هندونه هایی هستن که جز برای پر کردن زیر بغل ، به درد دیگه ای نمیخورن .
می دونم که ممکنه با اعترافاتم حوصله تو سر برده باشم . ولی تصمیم گرفته َم تا جایی که خودم خسته نشده َم به اعتراف ادامه بدم . بی اعتنا به لایک یا آنلایک شما مخاطب عزیز .
تا به حال توی وضعیت قِل خوردگی بوده ی ؟ نمی دونی چیه ؟ ببین ، این وضع یه جور قل خوردنه بین دو حالت متضاد وقتی که نمی تونی یه طرف بایستی . و البته در قل خوردن تفاوت هاست با تردید که در حوصله ی این بحث نیست و اینا . پس گیر نده . مثال بزنم ؟ مثلا قل خوردن در فاصله ی "تو" و "شما" . چن بار برات پیش اومده که به کسی گفته باشی "شما" و بعد بلافاصله احساس رسمیت و
مرزگذارندگی بیخود و بی جهت کرده باشی ؟ بعد توی این شرایط ، سعی کرده ی که "تو" رو جایگزین کنی ؟ اون وخ احساس بی ادبی یا پسرخالگی زودرس بهت دست نداده ؟ دست بر قضا ، همین دیروز من درین فاصله ی برزخی قل می خوردم که عاقبت موفق شدم که با کله شیرجه برم در "دوم شخص مفرد" و خودمو از شر افعال جمع و مرزهای الکی خلاص کنم . حالا تو حتما می پرسی که این داستان چه ربطی به اعتراف داشت ؟ خب ، نکته اینجاست : من در بیشتر موارد در حال قل خوردنم . وضعیتی کاملا گه گیجه ای که باعث میشه نتونم بفهمم که من کدوم آدمم ؟ آدم ِ "تو" بگوی هپلی یا "شما" بگوی لفظ قلم . قل خوردنی که هر آن می تونه یک طرف بایسته اما می ترسه . چون صاحب قل ، آدمیه که همیشه گفته به قضاوت دیگران اهمیت نمیده اما داده . طوری رفتار کرده که تو خیال کنی که یه آدم سنت شکن ِساختار شکن ِ همه چی شکنه . ولی در طول تمام شکستن ها ، زیرچشمی دور و برش رو پاییده . گاهی برای گرفتن تایید که " خیلی دمت گرم بابا" ، گاهی هم برای لبخند زدن به اخمهای درهم رفته که یعنی " من آدمی هستم که عقیده ی دشمنم رو هم می پذیرم" . این اعتراف منه دوست خوبم : من توی تمام شکوندنا ترسیده َم و هیچ َم دشمن دوست نبوده َم و ادا درآورده َم ، نه برای تو ، برای خودم .من صلح طلبم چون شهامت جنگیدن رو ندارم . من سعی کرده َم که خیلی چیزا رو بشکنم اما نهایتا لایک ها رو چک کرده َم . این یعنی ضعف : موضوعی برای اعتراف .
باید بگم که بعد این اعترافات به درجه ای از تزکیه رسیده َم که بازَم اعتراف کنم که منتظرم برای همین نوشته ، تاییدهای غیر هندونه ای بگیرم . این میل شدید به تایید ، از مار خوش خط و خال اعتیاد هم وحشتناک تره چرا که عزت نفس رو -یا حالا هر کوفتی که اسمش هست - شدیدا نابود می کنه . این یعنی من به عقیده ی خودم اهمیت نمیدم و تو، همین تویی که شاید اصلا قبولت هم نداشته باشم باید برسی و دلمو قرص کنی که " تو خوب می نویسی" ، "تو خوب ساز می زنی " و "در مجموع تو گه خوبی هستی " . نمی دونم چقدر باهام موافقی اما این فاجعه ست . من همیشه خواستم حرفه ای رو دنبال کنم که قبلا پنجاه نفر بهم گفته باشن که توی اون حرفه فوق العاده و استثنائی ام . بیا و دوستانه سر شونه َم بزن و بهم یادآوری کن که خارق العاده ای وجود نداره و برای رسیدن اصولا باید دوید . چون این طوری که من نشسته َم و راه هم نمیرم ، فقط می تونم یه مجسمه ی استثنایی باشم که بکارَنم وسط میدون شهر ! .
و اما اعتراف آخر (چون دیگه از نفس افتاده َم ) : بذار به نظرت اهمیت ندم ، راس راس تو چشمات نگاه کنم و بگم که اعترافاتمو دوس داشتم . حتی اگه مزخرف بودن . همین . حالا دیگه می تونی بری . دکه ی اعترافات تعطیل . پدر میخواد بره خونه ش . .
Subscribe to:
Posts (Atom)