Sunday, July 18, 2010

اعترافات

بعد از دو ماه عقب افتادگی های غیر ذهنی ، به دکتر عزیز مراجعه کردم . دکتر سفیدپوش ، اون ماسماسک میکروفون-طور رو چرخوند روی بخشی که دو سه ساعتی با آشامیدن اجباری آب ، پر شده و در حال انفجار بود . تکنولوژی جدید که عبارت بود از یک عدد مانیتور اعجاب انگیز ، قادر بود امعاء و احشای من و هر بینوایی رو که روی اون تخت می خوابید نشون بده .اینطوری بود که من موفق به دیدن توده ی گردی شدم به نام کیست . حالا و هم اکنون که من خدمت شمام ، قرص ضدبارداری می خورم از نوع خارجیش که میگن کم عارضه تره ولی هیچم اینطور نیست . به همین خاطر ابایی ندارم که همینجا با صدای بلند بگم : خاک تو سر هرچی قرصه ، وطنی یا غیر وطنی !
حالا من یه آدم کیستی بدبخت هستم . نه به این خاطر که کیست دارم ، بلکه به این خاطر که قرص ضدبارداری می خورم اما شبیه تمام باردارهای عالم دنیام : فسرده و عُق عُقو . تاری چشم هم امروز اضافه شد و این در حالیه که من فقط دو عدد از بیست و یک عدد قرص نازنین رو نوش جان کردهَ م . با این حساب در نوزده روز آینده احتمال وقوغ سورپرایزهای دیگه ای هم هست .
باید بگم چیزی که بیش از کیستی ِ بدخت بودنم ، ذهنمو مشغول کرده ، علاقه ی وصف ناپذیر ملت به پدیده ی بچه دار شدنه . از آقایون میشه گذشت چرا که لازم نیست این حالات جالب رو تجربه کنن و حامله های ویاری بدبخت باشن ، اما شما بانوی محترم ، روی صحبت من با شماست و سوال من اینه که آیا رواست که کسی "اینچنین فجیع به کشتن خویش " برخیزد آخه ؟
خب ، میخوام اعترافاتمو خیلی صادقانه با این جمله شروع کنم که : خوشا به حالت ای روستایی . من صریحا اعلام می کنم که میخوام مرد باشم و هیچ اهمیت نمیدم که میخوای پیش خودت چه فکرایی بکنی . تو می تونی قضاوتم کنی دوست من . راحت باش . اما من از دختر بودن خسته شده َم ولی نه تنها به این علت که دچار کیستم . چون می تونستم پسر باشم و "واری کوسل" (اسمش همینه؟) یا پروستات یا هر زهرمار دیگه ای داشته باشم . علت اینه که "دلم میخواد" و چه دلیلی از این موجه تر ؟ میتونم بهت بگم که برای زندگی پسریم چه برنامه هایی می تونستم داشته باشم یا اینکه خوب می دونم چه کسی رو به عنوان شریک زندگانیم برمیگزیدم . ولی خب ، بهت نمیگم تا در آتش این کنجکاوی بسوزی . تو هم در ازای این سوختن می تونی بهم انگ لز بودن ، عقده ی جنسی داشتن یا هرچیز دیگه ای بزنی و به خیال خودت آبی روی آتیش دلت بریزی . ولی میخوام بدونی اونی که الان روی آتیشت ریختی ، آب نیست ، بنزینه . چون به برچسبت اهمیتی نمیدم عزیزم .
در اینکه آفرینش خیلی باگ داره -سلام مک-هیچ شکی نیست . یکی ازین باگ ها همین جبر جنسیتیه . اگه خدا کمی و فقط کمی ، انتقادپذیر باشه ، باید قبول کنه که با نصب یه دکمه ی ناقابل -مثلا سر ناف آدم که همینطور الکی خالیه و به هیچ دردی نمیخوره- میتونست مشکل رو رفع و رجوع کنه و جای گله نذاره . فکرشو بکن ، یه دکمه ی جنسیت گردان . اجی مجی و در لاترجی تو میتونستی انتخاب کنی که مثلا امشب که داری به فلان مهمونی میری ،فقط محض چشم چرونی، میخوای پسر باشی یا بالعکس .به همین سادگی . بله پروردگار عزیز ، با شمام .جای چپ چپ نگاه کردنم ، یک بارم که شده منصف باش و قبول کن که خیلی می تونستی بهتر ازین باشی .
حالا که شروع کرده َم به اعتراف ، خیلی چیزا هست که دلم میخواد بگم . میخوام بشینم جلوی دکه ی پدر روحانی و اونقدر اعتراف کنم که از کلیسا پرتم کنه بیرون .
می دونی ؟ اینی رو که الان می خوام برات بگم ، اصلا اعتراف راحتی نیست . پس تشویقم کن که بالاخره دارم تمام ترسهای موسوم به احتیاطِ زندگیم رو کنار میذارم و به قلب ِ...(قلب چی دقیقا؟) میتازم . گوش کن ، من یه آدم ِ نیازمند تاییدم . اگه میخوای بگی که "زکی! دختر حسابی ! همه نیازمند تاییدن" بهت میگم که شدت و حدت داره عزیزم . من آدمی هستم که به لایک های پستهایی که هوا میکنم اهمیت میدم . بهت حق میدم که در همون نقطه ای که هستی بشینی و به حماقتم بخندی . یا اگه احیانا از من برای خودت کرِکتِری ساخته بودی که حالا با این حرف شکسته شده ، می تونی دچار لرزه بر اندام و مور مور و تهوع باشی . به هرحال میخوام (نمیگم می تونم) اما میخوام که به عکس العملت اهمیتی ندم و اعتراف کنم که من خودم رو وقتی قبول می کنم که خیلی خیلی (به قید توجه کن) مورد قبول باشم . پس وقتی چیزی می نویسم و لایک نمی گیرم ، یه موجود مفلوک منزوی میشم که به خودش میگه "تو نوشتن بلد نیستی . بساطتو جمع کن و برو پی کارت" . حالا فکرشو بکن که زندگی برای همچین آدمی که من باشم چقدر می تونه دشوار و دلهره آور باشه . البته لازم به ذکره که گاهی تمام لایک ها و تیک هایی که پای نوشته ها و کارام خورده میشن ، برای اینجانب ِ وسواسی ، به مثابه ی هندونه هایی هستن که جز برای پر کردن زیر بغل ، به درد دیگه ای نمیخورن .
می دونم که ممکنه با اعترافاتم حوصله تو سر برده باشم . ولی تصمیم گرفته َم تا جایی که خودم خسته نشده َم به اعتراف ادامه بدم . بی اعتنا به لایک یا آنلایک شما مخاطب عزیز .
تا به حال توی وضعیت قِل خوردگی بوده ی ؟ نمی دونی چیه ؟ ببین ، این وضع یه جور قل خوردنه بین دو حالت متضاد وقتی که نمی تونی یه طرف بایستی . و البته در قل خوردن تفاوت هاست با تردید که در حوصله ی این بحث نیست و اینا . پس گیر نده . مثال بزنم ؟ مثلا قل خوردن در فاصله ی "تو" و "شما" . چن بار برات پیش اومده که به کسی گفته باشی "شما" و بعد بلافاصله احساس رسمیت و
مرزگذارندگی بیخود و بی جهت کرده باشی ؟ بعد توی این شرایط ، سعی کرده ی که "تو" رو جایگزین کنی ؟ اون وخ احساس بی ادبی یا پسرخالگی زودرس بهت دست نداده ؟ دست بر قضا ، همین دیروز من درین فاصله ی برزخی قل می خوردم که عاقبت موفق شدم که با کله شیرجه برم در "دوم شخص مفرد" و خودمو از شر افعال جمع و مرزهای الکی خلاص کنم . حالا تو حتما می پرسی که این داستان چه ربطی به اعتراف داشت ؟ خب ، نکته اینجاست : من در بیشتر موارد در حال قل خوردنم . وضعیتی کاملا گه گیجه ای که باعث میشه نتونم بفهمم که من کدوم آدمم ؟ آدم ِ "تو" بگوی هپلی یا "شما" بگوی لفظ قلم . قل خوردنی که هر آن می تونه یک طرف بایسته اما می ترسه . چون صاحب قل ، آدمیه که همیشه گفته به قضاوت دیگران اهمیت نمیده اما داده . طوری رفتار کرده که تو خیال کنی که یه آدم سنت شکن ِساختار شکن ِ همه چی شکنه . ولی در طول تمام شکستن ها ، زیرچشمی دور و برش رو پاییده . گاهی برای گرفتن تایید که " خیلی دمت گرم بابا" ، گاهی هم برای لبخند زدن به اخمهای درهم رفته که یعنی " من آدمی هستم که عقیده ی دشمنم رو هم می پذیرم" . این اعتراف منه دوست خوبم : من توی تمام شکوندنا ترسیده َم و هیچ َم دشمن دوست نبوده َم و ادا درآورده َم ، نه برای تو ، برای خودم .من صلح طلبم چون شهامت جنگیدن رو ندارم . من سعی کرده َم که خیلی چیزا رو بشکنم اما نهایتا لایک ها رو چک کرده َم . این یعنی ضعف : موضوعی برای اعتراف .
باید بگم که بعد این اعترافات به درجه ای از تزکیه رسیده َم که بازَم اعتراف کنم که منتظرم برای همین نوشته ، تاییدهای غیر هندونه ای بگیرم . این میل شدید به تایید ، از مار خوش خط و خال اعتیاد هم وحشتناک تره چرا که عزت نفس رو -یا حالا هر کوفتی که اسمش هست - شدیدا نابود می کنه . این یعنی من به عقیده ی خودم اهمیت نمیدم و تو، همین تویی که شاید اصلا قبولت هم نداشته باشم باید برسی و دلمو قرص کنی که " تو خوب می نویسی" ، "تو خوب ساز می زنی " و "در مجموع تو گه خوبی هستی " . نمی دونم چقدر باهام موافقی اما این فاجعه ست . من همیشه خواستم حرفه ای رو دنبال کنم که قبلا پنجاه نفر بهم گفته باشن که توی اون حرفه فوق العاده و استثنائی ام . بیا و دوستانه سر شونه َم بزن و بهم یادآوری کن که خارق العاده ای وجود نداره و برای رسیدن اصولا باید دوید . چون این طوری که من نشسته َم و راه هم نمیرم ، فقط می تونم یه مجسمه ی استثنایی باشم که بکارَنم وسط میدون شهر ! .
و اما اعتراف آخر (چون دیگه از نفس افتاده َم ) : بذار به نظرت اهمیت ندم ، راس راس تو چشمات نگاه کنم و بگم که اعترافاتمو دوس داشتم . حتی اگه مزخرف بودن . همین . حالا دیگه می تونی بری . دکه ی اعترافات تعطیل . پدر میخواد بره خونه ش . .

6 comments:

  1. بسیار خنده و گریه رفت! چطوری مانول استثنایی؟

    ReplyDelete
  2. وقتی می خوام چیزی بگم، خیلی ساده نمیگم!
    اصلا من حرف نمیزنم!
    اما در مورد نوشتن، اول می نویسم، بعد می خونم و اون وقت تصمیم میگیرم که بگم یا نگم!

    آخه بسیار جوگیرم و تا آخر فکرم را می نویسم که از جو در بیام، بعدش شاید بتونم فکر کنم! آخه جوگیری نمیگذاره آدم درست فکر کنه.

    اگرچه اصولیش اینه که جوگیر نباشم و قبل نوشتن فکر کنم؛ چه میشه کرد!
    اون ضرب المثله پیش میاد که به شتر میگن چرا گردنت کجه؟ میگه کجام راسته که گردنم هم راست باشه
    ...

    خلاصه

    اول شروع کردم به رد کردن سطر به سطر نوشته هات!
    بعد خوندم و دیدم که فقط برای خودم خواستم افه بیام و به عبارتی سیراب کنم خودم را از غرور.

    بعد پاک کردم و شروع کردم به تجزیه و تحلیل نوشتت.
    خوندم و دیدم نه فایده ای به حال من داره نه به حال تو یا شما!

    اونم پاک کردم و چند تا جمله ی قصار نوشتم واست!
    دیدم خواستم کلاس بگذارم واسه دیگران!

    بعد گفتم همدردی کنم یک کم، بعد دیدم از لحاظ فیزیولوژیک مسخرست این همدردی و از لحاظ روانی هم به خاطر وابستگی به تجربیات متاثر (درست نوشتم؟) از بیولوژی و اتفاقاتی که اصلا برام رخ ندادن هیچ معنی نداره.

    سپس نشستم و فکر کردم الان چی میتونم بگم که به درد تو بخوره؛ اگرچه چینین چیزی از من نخواستی ولی بعضی چیز ها دست خود آدم نیست
    ...

    این را بگم:

    به تجربه دیدم هر فکری کردم و تصمیمی که گرفتم و درکی که از اتفاقی داشتم ناقص بوده و تا قسمتی اشتباه.
    هرقدر مطمئن تر بودم، اشتباهم ریشه ای تر و ساده تر.

    اینه که در طول زمان سعی کردم به موازات با قدرت شناخت وقایع؛ شکّم را به نتیجه ی این شناخت هم بیشتر کنم.

    جالبه که با جلو بردن یکی از این دو؛ اون یکی هم رشد میکنه.


    شناخت نسبیه. همه اشتباه می کنیم و حق داریم که اشتباه کنیم و از این اشتباه نتیجه ی اشتباه هم بگیریم.

    زیان کار اونیه که فکر کنه کارش درست بوده، و نتیجه گیریش از این کار هم کاملا درسته.


    چنین چیزی در نوشته ات ندیدم.


    لبخند

    ReplyDelete
  3. حالا من کاری ندارم به اینکه اینایی که تو گفتی دقیقاً تو منم هست و من نمی تونم به زبان بیارمشون (عجب نویسنده ای هستی دختر، خربزه هارو بگیر) ولی بدون که من یکی تو دنیا همیشه معتقدم که استعدادهای ویژه ای داری و عاشقتم.حالا تو فکر کن خربزه هندونه یا هر کوفتی گذاشتم زیر بغلت. احمق :***

    ReplyDelete
  4. هه .مونا، به خاطر وزن این همه هندونه نمی تونم در نشون دادن ذوقم موفق باشم . ولی مرسی :***** حالا که اینطوره همه جا برو تعریفمو بکن ( یه جوری که انگار گذاشتی م برای فروش )
    آقای کچل ، از تمام ساپورت های کامنتی شما بسیار سپاسگزارم . جواب ندادنمو بذارین پای نتونستنم ، نه که نخواستنم . آره .

    ReplyDelete
  5. وای کیدو..مثل این که دوباره راه افتادی...چه دلم برای چرند و پرند های استادانت تنگ شده بود...بابا ..جان..مادر جان...خواهر کوچیکه جان همکار جان..رچا متوچه نیستی عزیزم که شما نویسنده از نوع جینی یس هستین..(با لهجه بخونی بهتره) حالا هی برو دنبال مطربی...بشین بنویس عزیزه من ای بابا ..چقد بگم...کچل شدم

    ReplyDelete
  6. ذوووووووووووووووووووق . ها . باشه ، باشه . می نوسیم .

    ReplyDelete