سلام . اینجا تهران است و شما صدای من را از داخل اتوبوس شهری می شنوید . هم اکنون که اینجانب پشت به جماعت ذکور ِ جلوی اتوبوس نشسته َم ، ظاهرا اسلام به شدت در مضان خطر قرار گرفته ، چرا که حتم دارم بخشی از گردن بنده ، زیرکانه خودشو از بین حفاظ مانتو و شال خارج کرده و در حال باد خوردنه حالا که از مضان خطر صحبت کردم ، باید بگم که خطر بزرگ تری که این بار به جای اسلام من رو و دقیق تر بگم شلوار جینم رو تهدید می کنه ، طغیان روده هاست . اینکه این طغیان نا به هنگام از روده ی کوچیک آب می خوره یا از اون بزرگه ، در تخصص من نیست . چرا که بنده پزشک نیستم و جیکم هم با پزشک جماعت جور نیست . در واقع اون برای خودش قوقولی من برای خودم قارقار ! اصوات متفاوت ، دنیاهای متفاوت !
در تعریف اتوبوسی که درش قرار گرفته َم ، اولین جمله ای که به ذهنم می رسه اینه :"تعریفی نداره" و در این "تعریفی نداره" نشانه هاست برای آنان که اتوبوس سواری می کنند و با فرهنگ اتوبوس سواری آشنان .
یک و دو و سه و چار و پنج . بله . درست پنج نفر خانوم رو به من نشسته َن ، در حالیکه خداشاهده حتی یک نفرشون توی اتوبوس نیس . نگاه ها به بیرون و اندیشه ها جایی فراتر از بیرون . اینکه این بانوان محترم هیچ کدوم در اتوبوس سیر نمی کنن ، اصلا مساله ای نیس که به من مربوط باشه . به گمونم این همون چیزیه که بهش میگن فضای شخصی . یه چیزی شبیه حوله یا مسواک . کاملا اختصاصی . خب من همونطور که مسواک کسی رو توی دهنم نمی کنم ، یقینا به فکر کسی هم کاری ندارم . هرجا دلش خواست باشه . والله ! اما نکته ی مهم و قابل توجه که به من ِ مخاطب ِ بی ربط هم مربوط میشه ، اینه که چرا و چرا و چرا این خانوم های عزیز هیچ کدوم لبخند نمی زنن . بهم نگو که تنهایی نمیشه خندید و مردم چی فکر می کنن و آدم مگه دیوونه س خودش با خودش بخنده . من ممکنه بپذیرم که شاید همه دلشون نخواد توی اتوبوس برای خودشون جوک بگن و بلند بلند بخندن اما دلیل نمیشه که یُبس باشن . آدم اگرَم میخواد نخنده حداقل می تونه یه حالتی داشته باشه که با یکی دو قاشق عسل بشه خوردش . البته که من اصلا ادعای خوش اخلاقی نمی کنم ، چرا که من هم روزهایی رو پشت سر گذاشته َم که بعضا با یه شیشه عسل و یه بطری عرق بهار نارنج نمیشده حتی منو چشید . دروغ چرا ؟ اما این بازم دلیل خوبی نیس که حتی یه نفر تو این اتوبوس کوفتی به آدم که نه ، به خودش ، به درخت ، به آسفالت اصلا لبخند نزنه.
خب ، در همین لحظه من از ایستگاهم جا موندم و حالا روی یه نیمکت توی پیاده رو نشسته َم تا با عجولانه ترین و بدترین دست خطی که در توانم هست به نطقم ادامه بدم تا بالاخره تموم بشه . و این در حالیه که تعداد کثیری کار توی خونه چشم به راهمن . و از اون مهم تر طغیان روده ها و همچنین وجود بچه های لوس و ننر مردم وسط پیاده روئه که رفتن به خونه رو واجب تر از همیشه می کنه . پس پیش به سوی منزل ، ظرفای نشسته ، ساز ِ نزده و توله سگ مفلوک گرسنه .
پ.ن : رسیدن ماه رمضون رو تسلیت میگم ، بی شوخی !