Sunday, August 15, 2010

ماه جشن خدا!!!

سلام خدا
میگم این جشن رمضون ، کار توئه ؟دستت درد نکنه .افتادی تو زحمت . ولی منو نشمر جزو مهمونا .
با تشکر فراوان

Saturday, August 14, 2010

خاطره کاوی

اولین باری که دادن اسم و فامیلمونو خودمون بالای برگه ی امتحانمون بنویسیم ، من حسابی از امتحان عقب افتادم . ازونجایی که هیچ وقت چیزی از "نام خانوادگی" نشنیده بودم ، برداشتم اسم کل فامیلو نوشتم . یادمه عمه عموها رو تموم کرده بودم ، که دیگه جا کم آوردم . دس گرفتم که "خانوم اجازه؟ اسم بچه های اینارَم بنویسیم؟"
یه دفه دیگه َم از این سازمانای بهداشت و اینا اومده بودن ببینن ما چه جور جونورایی هستیم . یکی ازون خانوما از من پرسید "چن بار در روز دستشویی بزرگ می کنی؟" من همونطور هاج و واج بهش نگا کردم . فک کرد نشنیدم ، دوباره پرسید و من بازم مث احمقا نگاش کرد . خب واقعا خانومه حق داشت فک کنه ناقص العقلم ( کما اینکه همچین، ادعایی هم واسه کامل بودنش ندارم) ولی واقعیت این بود که منی که بچه ای بودم با دایرة المعارفی کاملا ابتدایی ، هیچ وقت نشنیده بودم که کسی اون موجود قهوه ای کوچولو رو (بچه بودم خب) به این اسم بگه . برای من فقط یه واژه ی معادل وجود داشت . موجز و مختصر : پی پی ! واسه همین تمام مدتی که خانوم منتظر جواب من بود ، من داشتم به سایز پی پی هام فک می کردم و مات بودم که "آخه این چه سوالیه ؟ مگه من اندازه می زنم ؟"
همین . یهو خاطره گفتنم گرفت نصفه شبی .

Friday, August 13, 2010

همه دارن میرن ، یا از دنیا ، یا از ایران . نامردا ! با خودمم هستم اصلا !

اتوبوسی به نام عسل

سلام . اینجا تهران است و شما صدای من را از داخل اتوبوس شهری می شنوید . هم اکنون که اینجانب پشت به جماعت ذکور ِ جلوی اتوبوس نشسته َم ، ظاهرا اسلام به شدت در مضان خطر قرار گرفته ، چرا که حتم دارم بخشی از گردن بنده ، زیرکانه خودشو از بین حفاظ مانتو و شال خارج کرده و در حال باد خوردنه حالا که از مضان خطر صحبت کردم ، باید بگم که خطر بزرگ تری که این بار به جای اسلام من رو و دقیق تر بگم شلوار جینم رو تهدید می کنه ، طغیان روده هاست . اینکه این طغیان نا به هنگام از روده ی کوچیک آب می خوره یا از اون بزرگه ، در تخصص من نیست . چرا که بنده پزشک نیستم و جیکم هم با پزشک جماعت جور نیست . در واقع اون برای خودش قوقولی من برای خودم قارقار ! اصوات متفاوت ، دنیاهای متفاوت !
در تعریف اتوبوسی که درش قرار گرفته َم ، اولین جمله ای که به ذهنم می رسه اینه :"تعریفی نداره" و در این "تعریفی نداره" نشانه هاست برای آنان که اتوبوس سواری می کنند و با فرهنگ اتوبوس سواری آشنان .
یک و دو و سه و چار و پنج . بله . درست پنج نفر خانوم رو به من نشسته َن ، در حالیکه خداشاهده حتی یک نفرشون توی اتوبوس نیس . نگاه ها به بیرون و اندیشه ها جایی فراتر از بیرون . اینکه این بانوان محترم هیچ کدوم در اتوبوس سیر نمی کنن ، اصلا مساله ای نیس که به من مربوط باشه . به گمونم این همون چیزیه که بهش میگن فضای شخصی . یه چیزی شبیه حوله یا مسواک . کاملا اختصاصی . خب من همونطور که مسواک کسی رو توی دهنم نمی کنم ، یقینا به فکر کسی هم کاری ندارم . هرجا دلش خواست باشه . والله ! اما نکته ی مهم و قابل توجه که به من ِ مخاطب ِ بی ربط هم مربوط میشه ، اینه که چرا و چرا و چرا این خانوم های عزیز هیچ کدوم لبخند نمی زنن . بهم نگو که تنهایی نمیشه خندید و مردم چی فکر می کنن و آدم مگه دیوونه س خودش با خودش بخنده . من ممکنه بپذیرم که شاید همه دلشون نخواد توی اتوبوس برای خودشون جوک بگن و بلند بلند بخندن اما دلیل نمیشه که یُبس باشن . آدم اگرَم میخواد نخنده حداقل می تونه یه حالتی داشته باشه که با یکی دو قاشق عسل بشه خوردش . البته که من اصلا ادعای خوش اخلاقی نمی کنم ، چرا که من هم روزهایی رو پشت سر گذاشته َم که بعضا با یه شیشه عسل و یه بطری عرق بهار نارنج نمیشده حتی منو چشید . دروغ چرا ؟ اما این بازم دلیل خوبی نیس که حتی یه نفر تو این اتوبوس کوفتی به آدم که نه ، به خودش ، به درخت ، به آسفالت اصلا لبخند نزنه.
خب ، در همین لحظه من از ایستگاهم جا موندم و حالا روی یه نیمکت توی پیاده رو نشسته َم تا با عجولانه ترین و بدترین دست خطی که در توانم هست به نطقم ادامه بدم تا بالاخره تموم بشه . و این در حالیه که تعداد کثیری کار توی خونه چشم به راهمن . و از اون مهم تر طغیان روده ها و همچنین وجود بچه های لوس و ننر مردم وسط پیاده روئه که رفتن به خونه رو واجب تر از همیشه می کنه . پس پیش به سوی منزل ، ظرفای نشسته ، ساز ِ نزده و توله سگ مفلوک گرسنه .
پ.ن : رسیدن ماه رمضون رو تسلیت میگم ، بی شوخی !

Sunday, August 8, 2010

"مث برگ روی شاخه ی تکییده"

پله ها رو که میرم بالا ، همینجوری زیر لب با خودم غر می زنم که :"آخه مادر من ! جا قحط بود ؟ همه دارالترجمه های شهرو تخته کرده بودن پا شدی اومدی اینجا که آدم یه لوبیای سحرآمیز راه داشته باشه تا برسه بالا ؟ " بالاخره می رسم ، نفس زنون و دولا دولا میرم تو . یه فیش میدم ، یه پوشه می گیرم . این همه پله واسه همین ! دوباره نود تا پله جلومه ، ولی خوبه چون واسه پایین رفتن یه قدم کافیه . باقیشو قل می خوری . تو یکی از پاگردا لای پوشه هه رو باز می کنم . توی جلدش یه گوشه انگلیسی نوشته "ایمپروویزیشن" . هفته ی پیش بود ،خانومه صدام کرد که :"ببخشید ، این واحد دشیفراژ چیه ؟ باید بدونم تا معادلشو پیدا کنم " کلی جون کندم یه توضیح درست درمون بدم ، ولی نتونستم . آخر گفتم " بداهه خوانی ، بداهه نوازی" . بعد یادم به آقای لطفی طفلک افتاد که اون همه هر هفته برامون حرف زد که دشیفراژ چیه و چه جوریه . ولی من ازون کلاس فقط داستان اون خودکار بیکه یادم موند که از بس میگفت شده بود جوک ما . پوشه رو میبندم . نیازی به مرور نمره های درخشانم ندارم . پله های آخره . اتاق نگهبانی خالیه . اول اتاقو ساخته َن بعد یادشون افتاده نگهبان نمیخوان . مث همه ی کارای عمرانیشون که اول میکنن بعد راجع بهش فکر می کنن . به خودم میگم "بی خیال ! تو که داری میری " پله ی آخره . اما یه چیزی نگهم داشته . پای راستم مونده میون زمین و هوا . یه جوری که انگار جمله ی قبلو یکی دیگه گفته ، به خودم میام . هاج و واج . نگا می کنم به پرونده ی سبزی که حالا دیگه تو دستم محکم نیست . دوباره نگا میکنم به اتاق خالی نگهبان ، به در و دیوار ، به ماشین مامان توی کوچه ، به دشیفراژ ، آقای لطفی ، جزوه های سحر ، آمفی تئاتر ، آقای اردلان ، کلاس بیست و شیش ، آواز جمعی ، اشکان ، پیانوها ، پنجره ، زمین چمن ، بچه های مجسمه ، دوراهی خوابگاها ، چارشنبه سوری ، اسفند ، تولد لیلا ، دربند ، تجریش ، تاکسی ، خونه ، نون تازه ، پدر ، اتاق ، گنجه ، کتاب ، آلبوم ، تولد پنج سالگی ، درخت خرمالو ، اصفهان ، دبستان جنت ، کارت آفرین ، املا ... حالا دوباره نگام به پوشه ست اما نمی بینمش ، تار تاره . یه جایی وسطای پوشه ، اندازه ی یه بیست و پنج تومنی ، سبزِ مقوائه پررنگ شده . یه صدایی شبیه خودم آروم دم گوشم میگه :" جدی جدی داری میری نجوا؟"