Sunday, August 8, 2010

"مث برگ روی شاخه ی تکییده"

پله ها رو که میرم بالا ، همینجوری زیر لب با خودم غر می زنم که :"آخه مادر من ! جا قحط بود ؟ همه دارالترجمه های شهرو تخته کرده بودن پا شدی اومدی اینجا که آدم یه لوبیای سحرآمیز راه داشته باشه تا برسه بالا ؟ " بالاخره می رسم ، نفس زنون و دولا دولا میرم تو . یه فیش میدم ، یه پوشه می گیرم . این همه پله واسه همین ! دوباره نود تا پله جلومه ، ولی خوبه چون واسه پایین رفتن یه قدم کافیه . باقیشو قل می خوری . تو یکی از پاگردا لای پوشه هه رو باز می کنم . توی جلدش یه گوشه انگلیسی نوشته "ایمپروویزیشن" . هفته ی پیش بود ،خانومه صدام کرد که :"ببخشید ، این واحد دشیفراژ چیه ؟ باید بدونم تا معادلشو پیدا کنم " کلی جون کندم یه توضیح درست درمون بدم ، ولی نتونستم . آخر گفتم " بداهه خوانی ، بداهه نوازی" . بعد یادم به آقای لطفی طفلک افتاد که اون همه هر هفته برامون حرف زد که دشیفراژ چیه و چه جوریه . ولی من ازون کلاس فقط داستان اون خودکار بیکه یادم موند که از بس میگفت شده بود جوک ما . پوشه رو میبندم . نیازی به مرور نمره های درخشانم ندارم . پله های آخره . اتاق نگهبانی خالیه . اول اتاقو ساخته َن بعد یادشون افتاده نگهبان نمیخوان . مث همه ی کارای عمرانیشون که اول میکنن بعد راجع بهش فکر می کنن . به خودم میگم "بی خیال ! تو که داری میری " پله ی آخره . اما یه چیزی نگهم داشته . پای راستم مونده میون زمین و هوا . یه جوری که انگار جمله ی قبلو یکی دیگه گفته ، به خودم میام . هاج و واج . نگا می کنم به پرونده ی سبزی که حالا دیگه تو دستم محکم نیست . دوباره نگا میکنم به اتاق خالی نگهبان ، به در و دیوار ، به ماشین مامان توی کوچه ، به دشیفراژ ، آقای لطفی ، جزوه های سحر ، آمفی تئاتر ، آقای اردلان ، کلاس بیست و شیش ، آواز جمعی ، اشکان ، پیانوها ، پنجره ، زمین چمن ، بچه های مجسمه ، دوراهی خوابگاها ، چارشنبه سوری ، اسفند ، تولد لیلا ، دربند ، تجریش ، تاکسی ، خونه ، نون تازه ، پدر ، اتاق ، گنجه ، کتاب ، آلبوم ، تولد پنج سالگی ، درخت خرمالو ، اصفهان ، دبستان جنت ، کارت آفرین ، املا ... حالا دوباره نگام به پوشه ست اما نمی بینمش ، تار تاره . یه جایی وسطای پوشه ، اندازه ی یه بیست و پنج تومنی ، سبزِ مقوائه پررنگ شده . یه صدایی شبیه خودم آروم دم گوشم میگه :" جدی جدی داری میری نجوا؟"

5 comments:

  1. جدی جدی داری میری نجوا؟

    ReplyDelete
  2. از مانول به کچل : چرا نمیای حالا که من منتظر جوابم . اگه نمی دونی کدوم سوال ، برو کامنتای پست قبل

    ReplyDelete
  3. سلام! میگم من اولترا سوء تفاهمم!...

    هیچی!!

    منظورم این بود که مانول یک شخصیته تو ذهن من که بر اساس چیزایی که خودش گفته و خوندم تو ذهنم درست شده، نه شناختی که ازش تو دنیای واقعی به دیگران القا میشه.

    همین!

    (شما را من به هیچ عنوان شخصا نمیشناسم)
    ...


    و اما!


    داری میری؟
    مانول را هم با خودت ببر!


    معمولا آدما میرن تا یک چیزایی را تغییر بدن.

    راستش رفتن یک چیزایی را عوض میکنه، ولی یک چیزایی را نه.


    این چند تا تکی عوض نشدن ها گاهی انقدر تو ذوق آدم میزنن که کل اون چیزای عوض شده هم به آدم مزه نمیده.


    چند تا پیشنهاد!
    سعی کن تا نرفتی، یک چیزایی را همین جا عوض کنی. هر چند تا که وقت بود و بیشتر عوض شد، بهتر.
    اگه کامل هم عوض نشدن عیب نداره، حد اقل شروع اینجا باشه بهتره.



    داری میری؟
    مانول خوب را هم با خودت ببر...

    سفر به سلامت

    (
    تیپ!
    با ایران ایر نرو!!!!
    )





    3 تا ببخشید!

    اولا معذرت می خوام که الکی نگرانت کردم
    (من خودم واسه کوچولو تر از اینا دل شوره میگیرم چه جوووووور..
    بپرسی چرا؛ نمیدونم!)

    بعد این که جواب دیر دادم
    (سرم شلوغه واقعا)

    و اینکه امشب تمرکز ندارم نمیتونم زیاد مربوط بنویسم
    (از استرساا، دو روزه هشتاد و اندی اپیزود از یک سریال مزخرف را پشت سر هم دیدم (الان میخوام کلا اینگیلیسی بنویسم!)؛ شاید که عقب بندازم روبرو شدن با واقعیات را
    ...
    نشد!
    الان مثل پتک وایساده بالا سرم
    دنگ
    دنگ
    ...

    میتونی برام چند تا نفس عمیق بکشی

    لطفا
    (






    بعد یک چیزی!
    واژه "نجوا"، همینجوری نمیدونم از کجا یهو چند ماه پیش اومد تو ذهنم بعد نرفت بیرون!
    خود کلمه برام خیلی قشنگ بود.

    با زمزمه و پچ پچ و ویسپر فرق داشت. از همشون قشنگ تر بود. آخه "اطمینان" هم داره تو صداهه.

    هی یک چیزی تو دلم بهم می گفت باید یک کاری بکنم باهاش نمیدونستم چیکارش کنم، جر اینکه گاهی تو نوشته هام باهاش قایم موشک بازی کنم.

    الان بالاخره فهمیدم چیکارش کنم.
    کلی تعجب کردم!

    حالا تو بگو ندید بدید
    ...
    !

    ReplyDelete
  4. im·pro·vi·sa·tion
    Pronunciation: (ˌ)im-ˌprä-və-'zā-shən, ˌim-prə-və- also ˌim-prə-(ˌ)vī-
    Function: noun
    Date: 1786

    1 : the act or art of improvising
    2 : something (as a musical or dramatic composition) improvised
    –im·pro·vi·sa·tion·al \-shnəl, -shə-nəl\ adjective
    –im·pro·vi·sa·tion·al·ly adverb



    im·pro·vise
    Pronunciation: 'im-prə-ˌvīz also ˌim-prə-'
    Function: verb
    Inflected Form: -vised ; -vis·ing
    Etymology: French improviser, from Italian improvvisare, from improvviso sudden, from Latin improvisus, literally, unforeseen, from in- + provisus, past participle of providēre to see ahead ― more at PROVIDE
    Date: 1826


    transitive verb
    1 : to compose, recite, play, or sing extemporaneously
    2 : to make, invent, or arrange offhand
    3 : to make or fabricate out of what is conveniently on hand
    intransitive verb : to improvise something
    –im·pro·vis·er or im·pro·vi·sor \-ˌvī-zər, -'vī-\ noun



    © 2005 Merriam-Webster, Incorporated



    :PPPPPPPPPP

    ReplyDelete