Saturday, October 9, 2010

صفر

بند اومده . همه چی . از راه تنفسم گرفته ، تا نوشتن و وبلاگ خوندن و خوردن و الخ .
در زندگانی هر آدم مفلوکی ، وقتایی هست که فلاکت از حد میگذره و آدم جان ، دِ موست مفلوک اِوِر میشه . در این مواقع ، عکس العمل آدم با آدم فرق داره . چون انسان موجود کوفتی منحصر به فردیه . پس موضعش در مقابل فلاکتش ، متفاوته با موضع یه مفلوک دیگه .
من الان توی نقطه ای ایستاده م به اسم صفر . این نقطه اون نقطه ی ناقلاییه که آقای دکتر وجودش رو نفی می کنه . به نظر ایشون ، همون قدر که صد نیست ، صفر هم وجود نداره . خب ، خب . این خیلی حرف خوبیه . دکتر جون خیلی باهوشه . تازه ، همیشه ی خدا ، مث اون یارو تو صد و یک سگ خالدار ، یه پیپ گوشه ی دهنشه . خیلی هم رُکه و هرجا احساس کنه که رنگ قهوه ای ، بیشتر به مو و صورتت میاد ، دریغ نمیکنه . به خاطر همه ی این چیزا ، من دیگه یه پا رفیق جون جونی شده م با دکتر . البته این تصور منه . فکر نمیکنم نظر ایشون هم این باشه . به هرحال ، میخوام بگم ، تا اینجای کار که ندیده م حرف مفت بزنه . اما حرفی که مفت نیست ، دلیل نمیشه که به سرعت تاثیر بذاره .به خاطر همینه که من هنوز توی یا روی نقطه ی خودم ایستاده م . صفر قشنگ کله گنده . اگه تا الان نفهمیدی که این نقطه چیه ، شاید واسه اینه که هیچ وقت توش نبودی . جایی که تو هیچی نیستی . حتی در حد یه پلانکتون !
حالا بودنم بند اومده . شاید ببینیم و خیال کنی دارم چرت محض میگم . ممکنه ببینیم و خیال کنی که از همیشه شنگول ترم . اما میخوام بدونی که در حال حاضر راه همه چیز بند اومده . برای زنده کردنم خیلی تلاش نکن . این نبض تقریبا خیلی وقته که نمیزنه . فقط گفتم تو جمع نگم که بیفتن به زحمت حلوا پختن و قیمه و این حرفا . وگرنه چیزی به اومدن نکیر منکر نمونده . ایناهاش . دارن میان .

1 comment:

  1. ببین مانول جان..فکر نکنم کسی برا بودنت همچین تلاشی بکنه چندان امیدوار نباش.. نه اینکه نخوانت ها نه ،دیگه دوره ی رای کسی و زدن گذشته ،حالا همه همین حال و دارن..اینکه از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود و اینا..اما ..یحتمل از من بهتر می دونی که این شو آآف اشتیاق به نبودن ،اگزکتلی دلیل خوبیه برا بودن، حالا میخوای در حد فیتو پلانکتون باش یا به قول تو تو نقطه ی صفر..موضوع اینه که صفر در ریاضی خصوصا از نوع جدیداش، بخوای نخوای یه عدد سرنوشت سازه پس از نظر مفاهیم دکارتی میشه اینجور نتیجه گیری کرد که یعنی تو هم هستی و من هم اینجوری اثبات میکنم که بخواییم نخواییم بلااخره همیشه میشه خواهر، مادر خانم شفایقی رو به آقای گودرزی منتنسب کرد

    ReplyDelete