عمه م تموم کرد . نفس آخرو کشید و مرد . مث یه نقطه که بذاریش آخر یه حرف . یه جمله که نتونی تمومش کنی و خسته شی و ببندیش . با یه نقطه ی کوچیک . به همین سادگی
براش سیاه نمی پوشم ، گریه هم نمی کنم . واسه مرده گریه کردن فایده نداره . واسه زنده شاید ، اونم شاید
هوا امروز آفتاب بود ، دیروز ابر . دیروز فک کردم خوبه که ابره . تو آفتاب آدم دق می کنه . طفلک عمه . تو روز آفتابی مرد . شاید آفتاب کشتش اصلا . آفتاب مال روزای خیلی خوشحاله . واسه روزایی که اونقدر خوشحال باشی که نفهمی آفتابه . ابر اما همیشه "خوبه" . آره ، به گمونم "همیشه" خوبه .
براش سیاه نمی پوشم ، گریه هم نمی کنم . واسه مرده گریه کردن فایده نداره . واسه زنده شاید ، اونم شاید
هوا امروز آفتاب بود ، دیروز ابر . دیروز فک کردم خوبه که ابره . تو آفتاب آدم دق می کنه . طفلک عمه . تو روز آفتابی مرد . شاید آفتاب کشتش اصلا . آفتاب مال روزای خیلی خوشحاله . واسه روزایی که اونقدر خوشحال باشی که نفهمی آفتابه . ابر اما همیشه "خوبه" . آره ، به گمونم "همیشه" خوبه .
عمه م تموم کرد . بعدِ یه عالم درد . میگن سه ماه مریض بود . از خودش اگه بپرسی ، فک نکنم جوابش این باشه ، حتی با اینکه مرده . واسه اون سه ماهش سی ماه بود ، شایدم سیصد ماه . نمی دونم . باید از خودش پرسید . دقیق تر می دونه
زنده ی مهربونی بود . بعد مردن که همه مهربون میشن . هیشکی کثافت کاریای منو یادش نمیاد وقتی بمیرم ، خراب کاریامو، حماقتهامو . همه فقط میگن مهربون بود ، خوب بود ، چشماش اینجوری بود ، صداش اونجوری بود . خب دیگه . این از محسنات مردنه . این یکی اما راسّی راسّی مهربون بود . خیلی هم بود . اونقدر مهربون بود که دیگه کسی یادش نمی موند . شده بود جزیی از خودش . مث کسی که قدش بلند باشه . مگه آدم چقدر ممکنه بهش فک کنه یا یادش بیفته ؟ کلم پلوهای خوشمزه ای می پخت . ترشی هاش اما کم سرکه بود . اگه زود نمیخوردیش کپک میزد . بلاکش فامیل بود . اینو نگه دار ، دنبال اون برو ، بچه رو بپّا نخوره زمین ، اجاقو سر بزن ، خونه ی من مهمونیه بیا کمک ، بیس کیلو سبزی گرفتم بیا پاک کن ... بدبخت بود ، خیلی هم بدبخت بود ، حتی بیشتر از مهربونیش . آره ، سرطان حقش نبود ، با درد مردن هم . زندگی کردنش اونقدر سخت بود که سهم مردنشَم باشه . اما سخت مرد ، سخت تر از زندگی کردنش ، خیلی سخت تر از همه ی زندگی فلاکت بارش .
مشکی نمی پوشم ، گریه هم نمی کنم . قهرم ، با کی نمی دونم . با دنیا شاید . با دنیا که می دونم مردن عمه م به هیچ جاش نیس . که کلاً به هیچ جاش نیس . بازم میاره ، بازم می بره . آره ، بازی احمقانه شو ادامه میده ، بی دلواپسی .
زنده ی مهربونی بود . بعد مردن که همه مهربون میشن . هیشکی کثافت کاریای منو یادش نمیاد وقتی بمیرم ، خراب کاریامو، حماقتهامو . همه فقط میگن مهربون بود ، خوب بود ، چشماش اینجوری بود ، صداش اونجوری بود . خب دیگه . این از محسنات مردنه . این یکی اما راسّی راسّی مهربون بود . خیلی هم بود . اونقدر مهربون بود که دیگه کسی یادش نمی موند . شده بود جزیی از خودش . مث کسی که قدش بلند باشه . مگه آدم چقدر ممکنه بهش فک کنه یا یادش بیفته ؟ کلم پلوهای خوشمزه ای می پخت . ترشی هاش اما کم سرکه بود . اگه زود نمیخوردیش کپک میزد . بلاکش فامیل بود . اینو نگه دار ، دنبال اون برو ، بچه رو بپّا نخوره زمین ، اجاقو سر بزن ، خونه ی من مهمونیه بیا کمک ، بیس کیلو سبزی گرفتم بیا پاک کن ... بدبخت بود ، خیلی هم بدبخت بود ، حتی بیشتر از مهربونیش . آره ، سرطان حقش نبود ، با درد مردن هم . زندگی کردنش اونقدر سخت بود که سهم مردنشَم باشه . اما سخت مرد ، سخت تر از زندگی کردنش ، خیلی سخت تر از همه ی زندگی فلاکت بارش .
مشکی نمی پوشم ، گریه هم نمی کنم . قهرم ، با کی نمی دونم . با دنیا شاید . با دنیا که می دونم مردن عمه م به هیچ جاش نیس . که کلاً به هیچ جاش نیس . بازم میاره ، بازم می بره . آره ، بازی احمقانه شو ادامه میده ، بی دلواپسی .
گریه نمی کنم ... نه ، گریه نمی کنم .
ای داد ای بیداد...حالا میگی راحت شد یعنی؟ کسی چه میدونه شاید...شایدام نه..اما..به حال "همه می میرند
ReplyDeletekojaei to?
ReplyDelete