Saturday, December 3, 2011

دلم برات تنگ شده خرس جان/امضا:کفتار

باورم نمیشه پنج ماهه که رفته ی. خیال میکردم یه ماه نشده برمیگردی. بهزاد َم حتا همینو می گفت. میگفت بچه ننه تر ازین حرفایی. اتاقت رو کرده یم پاسیو. فرشش رو هم جمع کرده یم. شده شبیه انباری. یک انباری پر گل. هر روز که یه خبر مزخرف جدید از تلویزون به گوشم میخوره، کله َمو میندازم پایین و میام تو اتاقت. فکر می کنم خوبه که نیستی. اصلن خوبه بمونی اونجا و کر شی. خر شی. نفهم شی. یادت بره مال کجایی. هی الکی به همه بگی امریکایی هستی و وسط همه ی حرفات یه فاکی شِتی چیزی بپرونی و بعد، یواش یواش خودتم باورت بشه. فک کنی که از اول همونجا بودی، با یه مامان چاق خوشحال و یه بابای چاق تر و خوشحال تر. هی به خودم میگم بهتر! باید بمونه. همینه. همه باید ازین خراب شده برن. تو هم باید بری. داری دس دس میکنی بس که بی شعوری! نمیفهمی اوضاع رو هواست؟ نمی بینی همه دارن باهامون قهر میکنن و ما حتا نمی تونیم بمونیم با حوضمون. چون هرچی حوض داشتیم، پیشتر دادیمش یه وری و در عوض اتوبان گرفتیم؟ میگم الاغ جان! تو مگه خودت نمیگفتی گور پدر ناسیونالیسم. مگه نمیگفتی "وطن آدمی در قلب کسانی ست که دوستش میدارند ؟" مگه نمیخندیدی به فلانی که هی ایران ایران میکنه؟ مگه خودت همه جا روضه نمیخوندی؟ خب پس چرا حالا خشکت زده؟ چرا گورتو گم نمی کنی؟ بدبخت! اینجا گور َم نداری، بلند شو برو. چیه؟ عاشقی؟ خجسته ای؟ نفهمی؟ خیلی بلدی شبیه بقیه زندگی کنی؟ یا نکنه فک میکنی بَت منی باید وایسی کمک کنی؟ تو واقعن انقدر احمق بوده ی همیشه؟ تو؟ تو میخوای وایسی اینجا رو درست کنی؟ غلطای زیادی! آره...آره...همه ی اینا رو حق داری بهم بگی. فک نکن که مستحقش نیستم. فحشم بده. بیا سرم داد بزن. هولم بده. بگو که باید بلند شم بیام. به خدا خودمم نمیدونم چرا به زمین چسبیده م.
از وقتی رفتی، هی مایملکتو صاحاب شدم. هوا که سرد شد و مامان زمستونیارو در آورد، رفتم سروقت لباس گرمات. اووو. خودت می دونی کلی لباس داری خره؟ ازونجایی که هنوز تکلیفت معلوم نیس، ایناهم همه رفته ن تو یه چمدون وسط انباری، همون اتاقت. من هر روز یه چیزی از توش کش میرم. از دستکش و شال گردن گرفته تا پلیور و شلوار و کفش. اون چکمه بلند قرتونه تو پوشیدم باهاش رفتم توچال برف بازی. پاهام یخ زد. هی به خودم فحش دادم که اینارو پوشیدم در حالیکه باید اون احمق قهوه ایاتو میپوشیدم. اونی که ساقش مث جورابه. خلاصه افتادم سر خرت و پرتات. به قول مامان، میراث خرس به کفتار رسیده.
توی جیب پالتوهات، شلوارات، ژاکتات و اصولن توی هر لباسی که جیب داشته باشه، یه نشونی مشترک ازت هست: قطره اشک. بدون قطره اشک تا دم در نمیرفتی. فک میکردی همه جا ممکنه قرنیه ت خشک بشه. البته که میشد خب. یک ماه پیش بود اولین باری که نشونیتو توی جیب پالتوت پیدا کردم. داشتم با مامان اینا میرفتم مهمونی( تو نیستی من باید جور هردومونو بکشم) برای اولین بار در تاریخ خونه، یه نفر زودتر از پدر آماده شد. خب، اون یه نفر من بودم. رفتم که این خبر مهمو به مامان اعلام کنم که یهو دیدم اخماشو کرد تو هم. گفتم:"چیه مامان؟"،گفت:"میخوای این شکلی بیای مهمونی؟"،گفتم:"مگه چشه؟" ،گفت:"افتضاحه!" و اینطوری بود که من از اولین نفر، به آخرین نفر نذول کردم، چرا که مامان جان منو واداشت که لباس زمستونیارو که هنوز توی صندوق بود، در بیارم و همونطور نفتالینی، یکی رو تنم کنم. من غر میزدم که آخه کجای این تیپ بده؟ حالا شاید خوب نباشه اما اونقدرا بد نیست و اصولن دیر رسیدن به مهمونی چیز زشت تریه. اما مامان پاشو تو یه کفش کرده بود که منو با این ریخت هیچ جا نمیبره. میگفت همیشه از مامانایی که خودشون خوش تیپ میگردن و بچه هاشونو اُزگل میگردونن بدش میومده و اصلن تمایلی نداره که یکی از این مادرا باشه. من تو اون لحظه زورم نمیرسید مامانو راضی کنم که پنج ساله م نیست و صابخونه می دونه که من لبسامو به انتخاب خودم می پوشم. آخر یه چیزی تنم کردم که با تایید مامان تونستم برگه ی خروج بگیرم. من که قرار بود اولی باشم، آخرین نفر بودم که تو چشمای مایک نگاه کرد و گفت که معذرت میخواد و زود برمیگرده. بعد دس کردم توی جیب پالتوت که تنم بود. میخواستم چک کنم که گوشیمو برداشتم. اون وقت بود که دستم خورد به یه چیز کوچولو ته جیب. درش آوردم و چن ثانیه همونطور مات و مبهوت، انگار که جمجمه ی انسان اولیه پیدا کرده َم، بهش خیره شدم. پدر گفت:"چیه؟"، گفتم:"قطره اشک". اون وقت درست انگار قطره رو چکونده باشم تو چشای خودم و پدر، هردومون اشکی شدیم. من سریع انداختمش تو سطل و بعد هر دو وانمود کردیم که هیچی از اون شی ء کوچولو ندیده یم.
چن شبه که دارم خوابتو می بینم. نه، بیشتره. یه ماه شده. شاید اصلن از همون شبی که قطره اشکو پیدا کردم، خواب دیدنا هم شروع شد. توی خوابم داشتی از شکمت مینالیدی. میگفتی ببین چه گنده س. اما من داشتم به این فکر میکردم که از موقع رفتنت، کوچیکتر شده. توی خواب بعدی بغلم کرده بودی و گریه می کردی. توی بعدی، من بودم که گریه می کردم. توی یکی دیگه داشتی مث همیشه با ماتیزت تند میرفتی و حرص میخوردی که "زن جماعت رانندگی بلد نیست". این یکی رو شاید اصلن خواب ندیدم. دیگه درست نمی دونم چیو خواب می بینم و چیو مرور میکنم. اما همیشه بعد این حرف بهت اخم میکنم که مگه تو خودت زن نیستی احمق؟ این چه طرز فکریه آخه؟ اما تو راضی نمیشی و دستتو نگه میداری رو بوق. "اَََََََََََه. برو دیگه!" بعد هی با موبایل حرف میزنی و من حرص میخورم که لامصب! بذار وقتی رسیدیم. پشت فرمونی! ولی تو کار خودتو می کنی و یه دستی فرمونو میگیری، دنده عوض میکنی و بوق میزنی.
دیگه خیلی وقته مرز واقعیت و خواب و خیالپردازی برام پیدا نیست. یه شبایی هنوز می بینمت که میای دم اتاق و میگی"ای بمیری که داری زودتر از من میخوابی" بعد میری توی اتاقت و لم میدی روی تخت. می دونم که داری کتاب می خونی، اونم تخصصی. همیشه نمیفهمی منو که چطوری میتونم رمان بخونم و منم تو رو نمیفهمم در عوض. اون وقت آسه آسه خوابت میگیره. پامیشی پوماد ناتریسالت میزنی روی پلکهای زیریت و کورمال کورمال برمیگردی توی تخت. همیشه فحشت میدم که "لعنتی! اینجوری دستاتو نکش به دیوار و راه برو. آدم دلش برات کباب میشه." می بینمت که دراز میکشی زیر سه تا پتو و بعد...چراغ بالای سرتو خاموش میکنی. کلیدشو که میزنی صدا میده...و من هنوز یه شبایی میشنوشمش...تق!

Thursday, June 9, 2011

احمق ها

فلانی دماغشو عمل کرده. مامان از بیرون هول هول زنگ زده که احوالشو زنگ زدی بپرسی؟ میگم نه، واسه چی باید حالشو بپرسم. نه سرما خورده نه سرطان گرفته، خودش خواسته همچین بلای مسخره ای سر خودش بیاره. تازه بابتش نه میلیون هم داده. خب، من الان چرا باید ناراحتش باشم؟؟ مامان حرف منو نمیفهمه، طبیعیه. میگه زشته. میگه آدم به هرحال احوال دوستشو باید بپرسه. دیگه به خودم زحمت نمیدم براش توضیح بدم که به نظرم اين آدم اصلن دوست من نيست. من از آدمهای احمق حرصم میگیره. برام مهم نیست این حرف چقدر متعصبانه ست، اما آدمی که برمیداره خودشو عمل می کنه، آدم احمقیه، حتی میتونم بگم که آدم سوپراحمقیه. من خودم هم در بعضی موارد خیلی خیلی احمق بوده م. اونقدر که نمی تونم براش اسمی پیدا کنم. فکر کن در حد مستر بین، وقتی که میخواست بره سفر و واسه اینکه چمدونش جا نداشت میخواست دست و پای عروسکشو قیچی کنه، بعد چون دلش نیومد، پاچه های شلوارشو بريد به گمونم. یعنی میخوام بگم که بنده خودم آدم خیلی عاقلی نیستم گاهی (متضاد احمق میشه عاقل یا چی؟) به همین دلیل هم گاهی دلم میخواد سر به تنم نباشه. ولی تا به امروز که خودمو نکشتم چون میترسیدم. شاید بعدن یه شَرخَر استخدام کردم تا بعد از اولین حرکت احمقانه م، بهش زنگ بزنم بیاد یه گوله خالي کنه تو کله م، مث فیلما. اما باید بهش بسپارم که غافلگیرم کنه، وگرنه احتمالش زیاده که در برم و خودمو ضايع کنم. این از این. اما هرچقدرم احمق باشم، مطمئنم روزی که اون یارو میخواد بهم شلیک کنه، دماغ خودم سر جاشه. ایضن دهنم، ابروهام و عینکم. بله. من چشمم رو هم عمل نمیکنم. چون عینک دوست دارم و اصلن در خنگولانه های کودکیم، دلم میخواست که عینکی باشم. چون دلم میخواست شبیه نکیسا باشم. چون مثل تمام بچه های کودن عالم دنیا، دوست داشتم که دائم ادای یکی رو در بیارم و هر غلطی اون میکنه، منم بکنم تا آدم جالب و خوبی باشم. در این حد که وقتی یازده دوازده سالم بود-یعنی همچین خیلی هم بچه نبودم-وقتی معلم دینی داشت در مورد لزوم تقلید از مرجع حرف میزد، من دس گرفتم پرسیدم که آیا میشه مقلد خواهرمون باشیم؟ اون روزا، نکیسا یه عینک گنده ی قاب مشکی میزد و موهاشو که تا کمرش بود، با روبان نارنجی می بست. یه مانتوی خردلی بلند اپل دار می پوشید، که شونه هاشو میکرد قد سه تا آدم. اون وقتا نکیسا خیلی لاغر بود، انقدر که آدم میترسید بیفته زمین بشکنه. ولی خب، خوشبختانه هیچ وقت این اتفاق نیفتاد و امروز، همون آدم داره از شکمش می ناله که مث شکم زن حامله ست. گفتم زن حامله، خب احساسم به این مورد هم یه چیزی در حدود حسم به آدمیه که ازون چسبا زده روی دماغ بدبختش، زیر چشماشم آش و لاش و کبوده. این بحثو بیشتر باز نمی کنم، چون عصبی میشم. آره، قبول دارم. این دیگه یه کم زیاده رویه. اما هرکس دیوونگی هایی داره. تا به امروز که تونستم کنترلش کنم. نه به زن حامله ای حمله کردم نه توی سر احمق چسب خورده ای زدم. در نتیجه، فعلن دیوونه ی بی آزاری ام. اما خودم جلیقه ی سفیدمو گذاشتم دم دست. می دونم که یه روز بالاخره به اینجام میرسه، اون وخ یا باید شخص احمقو بکشم یا خودمو(به همون شیوه ای که گفتم) واسه همین، جهت پیشگیری، میتونم قبل از این اتفاقات، یه مدتی بخوابم تیمارستان. مطمئنم اونجا از زن حامله و دماغ عمل کرده و پوست سولاریوم شده و فارسی وان و چیزایی از این دست، خبری نیست.

Wednesday, June 1, 2011

دسته سومی یا همون تازه وارد

آدمها دو دسته ن: اول اونهایی که وقتی خم میشن انگشتای دستشون به کف زمین میرسه ، دوم آدمهایی که خم نمیشن تا از اینکه انگشتای دستشون به زمین نمیرسه غصه نخورن

اما دسته ی سومی هم وجود داره برای اون عده ای که تو دسته ی اول و دوم نیستن و برای اینکه احساس بدبختی نکنن باید توی دسته بندی قرار بگیرن. این گروه شامل آدمهایی میشه که انگشتای دستشون موقع خم شدن به زمین نمیرسه، اما اونا در کلاس های یوگا ثبت نام می کنن، تا نه تنها در خلوت، بلکه در انظار، خودشون رو مزحکه کنن. خب، من جزو این دسته م.
امروز جلسه ی دومی بود که می رفتم کلاس. هفته ی پیش، وسط یکی از حرکت ها، خانوم یوگا-که چون اسمشو نمی دونم میتونیم بهش بگیم خاله، مث خاله های مهدکودک- ازم پرسید که آیا قبلن یوگا کار کردم؟ و من، ازونجایی که نمی دونستم پشت این سوال تحسینه یا تمسخر، ترجیح دادم محافظه کارانه جواب بدم تا نه سیخ بسوزه نه کباب. پس گفتم "کمی".

امروز خاله یه شلوار چسبون سفید پوشیده بود با یه بلوز سفید. اومد و گفت که همه برین متکا بردارین و توی حالت چی چی آسانا دراز بکشین. من وسط مهتاب و هستی بودم، یعنی بینشون. ما و بقیه بچه های کلاس- که البته هیچم بچه نیستن و همشون هشتاد سالی از من بزرگترن- رفتیم متکا آوردیم. این بار حواسمو جمع کردم، چون دفعه ی پیش، وقتی گفت متکا، من بالش آوردم و خاله بهم گفت "متکا احمق! این بالشه". البته "احمق" رو نگفت، چون خاله آدمیه که آخر هر جلسه دعا می کنه و از خدا میخواد که قلبش رو از کینه ها پاک کنه. پس آدم فحش بده ای نسیت. اما خب، این "احمق" توی کلامش مستتر آشکاری بود و نمیشد نشنیدش. آره، داشتم امروزو میگفتم. بعد منم با بقیه رفتم و خود شخص متکا رو آوردم و دراز کشیدم. اگر خیال میکنی که بهم خوش گذشت، سخت در اشتباهی، چون دهنم مورد عنایت تک تک آساناهای عالم دنیا واقع شد. و نکته ای که میخوام بگم اینه که، بعد از اون همه تلاش و مشقت و ظهور هفت جدم در پیشاپیش چشمام به طوری که تا همین لحظه، هرچی عضله تو بدنمه، گرفته و درد میکنه، نه تنها موفقیتی حاصل نشد، بلکه خاله کاملن ازم قطع امید کرد و به زبون اومد که :"وای نجوا. از دست تو". خب، چیزی که مطمئنن این دوست خوبمون نمی دونست اینه که من، جزو دسته ی سومم. من آدمی هستم که موفق شدم در تمام دوران بلوغ، برای مخفی کردن سینه هام،با همت فراوان، اونقدر شونه هامو جلو نگه دارم که یه پا گوژپشت واقعی بشم و اینکه الان میتونم مث آدم وایسم بی اینکه باعث خجالت خانواده م بشم، حاصل تلاش های زیادیه که در دوران خروج از جاهلیت انجام دادم. آره، این چیزیه که اون نمی دونه و حق هم داره. واسه همینم من الان یه شاگرد تنبلم، توی دسته ی تازه واردین کلاس، که اسمیه برای دلداری دادن آدمهای دسته سومی. درحالیکه اگر خاله از گذشته ی ستون فقرات من خبر داشت، حتمن امروز از من به عنوان بزرگ جامعه ی یوگا تقدیر میکرد و اینجوری واسه خودشم بهتر بود، چون به ستوه نمیومد. البته عضویت در گروه تازه واردها، این خوبی رو داشت که توی حالت تقریبن راحتی لم بدم و تماشا کنم که اعضای گروه اول، چطور عرق می ریزن و خودشونو می کشن تا شبیه میز بشن، صاف و استوار! مممم، بگذریم. به هرحال چیز دیگه ای که خاله ازش بی خبر بود، واکنش من در مقابل احساس های جوجه اردکیه. چون وقتی که داشتم با مهتاب پچ پچ می کردم و ریز ریز میخندیدم که ما رو مث جزامی ها از بقیه جدا کردن، بهم تشر رفت که آدم در حین انجام آسانا حرف نمیزنه. خب، انتظاری هم ازش نداشتم. اما اگر می دونست من مجججججبور بودم حرف بزنم تا کمتر احساس حقارت کنم، حتمن بهم اجازه میداد که در تمام آساناها اونقدر وراجی کنم که از حال برم.

Tuesday, May 24, 2011

مانول کچل

بالاخره آناکارنینا رو ول کردم. بهش گفتم :"ببین عزیزم. بیا ازین رابطه ي مزخرف بيايم بيرون" اون وخ یه وری نگام کرد اما
من اهمیتی ندادم. تصمیممو گرفته بودم. پس گذاشتمش توی کمد. اینجور نه اون خدابیامرز تولستوی منو نفرین میکرد که دارم
شاهکارشو به کثافت می کشم، نه من روزی سی و دو بار اون بدبختو فحش میدادم بابت این همه طول و تفصیل. خب، در واقع
یه توافق دو طرفه بود و ساده تر از اونی که فکرشو میکردم. حالا با جناب مارکز در حال عشق بازی هستم. زنده باد صدسال
تنهایی!

هفته ی پیش رفتم و خودم رو به یه کچل تبدیل کردم. البته برای نصف گردو به اردو نرفتم و از سرم هم خون نیومد. آقای
سلمونی که خیلی اهل دل بود و گفت که کله ی دختراشو تا پونزده شونزده سالگیشون ماشین میکرده، با دستگاه محیرالعقولش ویژ
و ویژ موهامو ریخت کف حموم و بدین ترتیب هرسه صفا کردیم:آقای سلمونی، من و کله م. بعد از انجام عملیات تمیزکاری و
فرچه(فرچه؟) ی زبر و شستشوی فراوان، من یه کچل خوشحال بودم. اما به محض خروج ار محل اصلاح، متوجه شدم که دیگران،
یعنی همون مردم، اصلن در جریان خوشحالی من نیستن و یه جوری نگام می کنن که انگار اولین و نگون بخت ترين کچل دنیام.
درحالیکه مسلّمن اینطور نبود. خب، من به چند دلیل تصمیم گرفتم که مو نداشته باشم. اول اینکه دوست داشتم. دوم اینکه بازم
دوست داشتم. سوم اینکه هوا گرمه و آیا به روح اعتقاد داری؟؟ چهارم اینکه من آدم خوبی هستم و دلم نمیخواد با چن تا تار
موی ناقابل توی باد و طوفان این روزا ، کسی رو بر باد بدم. ناز هم که به حول و قوه ی الهی از بیخ و بن
ندارم که بخوام بنیاد کنم. اینه که میخوام باور کنی دختر خوب و حرف گوش کنی ام و ضمن تمام این عرایض، به فکر
مسلمونایی هستم که به شدت برای استحکام پایه های اسلام زحمت میکشن و خدا رو خوش نمیاد این همه تلاش، فدای چن تا تار مو
بشه و اسلام با کون بخوره زمین. فکر می کنم دلایل 1 و 2 لازم و کافی باشه برای اینکه مردم هاج و واج نگات نکنن. اما
همه مثل تولستوی، به راحتی با آدم به توافق و تفاهم نمیرسن و نمیتونن بپذیرن که تو ممکنه چیزی رو دوست داشته باشی که اونا
دوست ندارن و بالعکس. همونطور که آناکارنینا عزیز دل تولستوی بود و آینه ی دق من! اما آیا ما همدیگه رو محکوم کردیم؟ آیا
لئون عزیز به من گفت نفهم و من بهش گفتم مرتیکه ی نادون؟ نه! ما فقط فهمیدیم که هم سلیقه نیستیم و مساله حل شد. اما از
نظر آدمهای اون بیرون، بیرون از چهار دیواری مثلن اختیاری، مردمانی زندگی میکنن که منتظرن از مرزهاشون خارج بشی تا بهت
برچسبایی بزنن که تو اصلن نمیدونی چی هستن. من الان در نزد مردم عزیز، یا لزبین هستم یا جن-ده یا در روشن بينانه ترين نوع قضاوت، دختری تشنه ی جلب توجه که البته من شخصن دو تا برچسب اول رو ترجیه میدم. اگر هرکدوم این موارد بودم ترسی نداشتم که ابراز کنم اما خب نیستم، حداقل تا این لحظه که مشغول نوشتنم. پس چی ام؟ یه آدم کاملن معمولی که به لطف آقا جمهوری اسلامی،
برای فرار از گرمای طاقت فرسای تابستون، موهاشو ماشین کرده تا زیر روسری و شال و مقنعه، کپک نزنه.

در کنار غرهای مذکور، جا داره که از همین تریبون از تمام هموطنان عزیزی که بنده رو در کوچه و خیابون متلک بارون نکرده و
چپ چپ ننگریستند، تشکر و قدردانی کنم و دستشون رو ببوسم، برای اينکه پیش از اقدام به انقلاب و بسط دموکراسی در کشور
عظیم و عزیز ایران، کمی و فقط کمی انعطاف به چهارچوب اذهان و عقایدشان راه داده اند.

Monday, May 16, 2011

مرگ بر فارسي وان

داشتم فکر می کردم که از رادیو بیشتر یدم میاد یا از فارسی وان. سوال سختی نبود. فارسی وان.من از مامانم تعجب می مکنم. از آدمهای نسل مامانم که اون دوبله های عالی رو شنیده ن. دوبله هایی که فارغ از اینکه روی چه فیلمی هستن، میخکوبت می کنن. صداهایی که انگار از دنیای دیگه ای شنیده میشن. چرا؟ چه اتفاقی برای آدما می افته؟ چه چیزی این همه حماقت تولید میکنه هر روز و هر روز؟ چی میشه که یهو دورتو که نگاه می کنی، همه مثل داستان کرگدن، با وجود مخالفت های اولیه، تن میدن و خودشون هم کرگدن میشن؟ به جرات میگم که دیدن هر روزه ی مامانم پای فارسی وان، همونقدر ناراحتم میکنه که مادری بچه ش رو پای بساط شیشه و حشیش ببینه. گاهی دلم میخواد گریه کنم. معتاد شدنش رو به چشم دیدم. خیلی آهسته و نرم اتفاق افتاد. حالا دیگه اتاق نشیمن، قرق فارسی وانه. من پناه میبرم به اتاقمم. پدر همونجا میشینه تک و تنها و بی هم زبون. دیدن این صحنه که هرشب مثل یه فیلم مزخرف صداسیمایی تکرار میشه، اشکمو در میاره. بعضی وقتا دلم میخواد مثل فیلم فارسی های قدیمی بزنم شیشه ی تلویزیون رو بیارم پایین. صدامو بندازم سرم و هوار بزنم که دیگه کسی حق نداره توی این خونه فارسی وان ببینه. اصلن تلویزیون قدغن! همه بشینیم عین دیوونه ها همو نگاه کنیم و حرف نزنیم بهتر از این وضعه. بلای خانمان سوز حشیش و گرس و شیشه نیست، فارسی وانه.

پ.ن: فقط ميخوام يه ذره از خشمم رو شريک شم. واسه همين با اينکه نوشته ي مزخرفيه، آپ مي کنم. شايد يه روز مفصل تر و بهتر نوشتم که فارسي وان با ما چه کرد.

Friday, April 8, 2011

بزرگ شدم؟؟

امروز ح بهم گفت پست آخرمو دوس نداشته. گفت توش اثری از من نبوده و فقط غر زدم. گفت کودکم نمی دونم چی چی شده. روزی که از سفر برگشتم، مُص تا منو دید گفت بزرگ شده م. گفتم وا .من وقتی نمی دونم چی بگم، میگم وا. بعضی وقتا هم وقتی تعجب می کنم میگم وا. این دفعه به گمونم هم تعجب کرده بودم هم نمی دونستم چی بگم. گفتم یعنی چی خب؟ گفت بزرگ شدی دیگه. منم شونه مو انداختم بالا و رفتم. گفتم لابد یه هفته جلو چشمش نبودم فکر می کنه عوض شده م. بعدش که ح اومد، گفتم ببین اين دیوونه چی میگه. میگه من بزرگ شده م. نگام کرد گفت آره، راس میگه. من باز شونه هامو انداختم بالا و رفتم و ازونجایی که نمی دونستم چی بگم، گفتم وا. بعدش شد سیزدهم. رفتم پیش بچه ها. صبح سر صبونه ناغافل پِد برگشت بهم گفت:"بزرگ شدی نجوا". دیگه نگفتم وا. این جمله برام تازه نبود. فقط نگاش کردم. بعد پرسیدم چرا. گفت نمی دونه. بعدش گفت می دونه اما نمی تونه توضیح بده. باز نگاش کردم. دیدم بلد نیس توضیح بده خب. یه قلوپ گنده از چایم خوردم و دیگه ازش نپرسیدم چرا فک می کنه بزرگ شده م. شاید اصلن ترجیح دادم ندونم. فرقی نمی کرد. این بزرگ شدی هایی که این چن وقته شنیدم، یعنی گه شدم رفته. یعنی لابد اون تیکه ی کوچولوی احمقم گم شده. تنها تیکه ای که یه کم دوسش داشتم. لابد خیلی گه شده م. این اتفاق خوبی نیست. اصلن.

Wednesday, April 6, 2011

همينجوري

دیروقته. باید بخوابم. وقتی همه تو خونه میخوابن و من بیدارم استرسی میشم. نمی دونم چرا. انگار بیدار موندم که کار مزخرفی بکنم و می دونم که مچم گرفته میشه. آنا کارنینا داره خیلی طول میکشه. حرصمو در آورده. هروقت میخوام بخوابم عین بار گناهان هزار ساله خراب میشه رو سرم. هی میگم خب نخونش. مگه مجبوری؟ بعد می بینم مجبورم خب. چون بعضی چیزا رو باید خوند. چرا؟ نمی دونم. این حرفیه که شنیدم و پذیرفتمش. خیلی حوصله نداشتم فک کنم چرا. دلم میخواد آواز بخونم. دلم میخواست صدای اون رفیق کردمو داشتم که وقتی دهنشو باز می کنه، مو به تن آدم سیخ میشه. لامصب! دلم میخواست صدام یه جوری بود که همه خرکیف میشدن وقتی میخوندم. اما صدام معمولیه. اگه بد بود انقدر حرصم نمی گرفت که معمولیه. خیلی کسل کننده س که آدم معمولی باشه . قیافه ی معمولی، صدای معمولی. من از اون دسته آدمایی ام که هیچ وقت نمی تونم مدعی باشم کسی عاشق چشم و ابروم شده. یعنی اگر احیانن کسی بگه که دوسم داره، حداقلش اینه که می دونم برای قیافه م نیست.اضطراب دارم. چن روزه که صبحا با استرس از خواب بیدار میشم. همه ش بیخودی دلم شور میزنه. اصلن هم نمی دونم چرا.به طرز احمقانه ای نه می نویسم نه می خونم. فقط عین ماشین میرم سر کار و برمیگردم و البته هرشب، درست هرشب، خانواده مو توجیه می کنم که چرا و تا کی باید به کارم ادامه بدم. از راه که میرسم همه دلشون میخواد لهم کنن. چون معتقدن که دلیلی نداره من کار کنم درحالیکه می تونم این وقت رو بذارم واسه زبان و ساز و هزار جور کار واجب دیگه! اما من نمی تونم توضیح بدم که من اصولن اهل واجبات نیستم و اتفاقن تمام زندگی نه چندان بلندم رو، به مستحباتی پرداخته م که اگر هم نمی پرداختم، هیچ اتفاقی نمی افتاد. اینه که هرشب باید چونه بزنم که فردا هم برم سر کار. آخرشم این میشه که :"تو یا نیستی یا وقتی هم هستی به هیچ دردی نمیخوری چون همه ش توی اتاقی". و خب من بعد از تمامی جنجالهای شبانه، خسته تر از اونی ام که توضیح بدم من بدبخت بالاخره یه زمانی رو برای خودم میخوام تا از اینی که هستم گه تر نشم. سخته، کلن توضیح دادن سخته. اونم وقتی قرار باشه هرشب باشه.مامان بعضی شبا میاد میخوابه تو اتاق من. دیشب بهم میگه:"دیگه نمیتونم پیش بابات بخوابم..." نمی دونم چرا در اینجور موارد همه چی مال من میشه: بابات! "خر و پف نمی کنه که. هی با یه ضرباهنگ منظم میگه پ، پ" خب چی بگه؟ این خفیف ترین خورخور دنیاست مادر من. بهش اینو نمیگم. به جاش میگم بیاد بخوابه تو اتاق من هروقت خواست. بهش نمیگم که دلم میخواد واسه "بابام" گریه کنم. واسه "مامانم" هم شاید که نمی تونه از پ پ گفتن بابام بخوابه. نمی دونم چطور آدمای این نسل هنوز ازدواج میکنن وقتی آخرش میرسه به اینجا. به جایی که از خورخور اون یکی خوابت نبره. نمی دونم. این روزا تنها خوبیش اینه که فکر نمیکنم. اصلن به قول گیگیلی "بخواااامم نمیتووونم". ذهنم دیگه روی چیزی نمی ایسته. فقط ورق میزنه، بدون اینکه بفهمه. مث خوندن آناکارنینا، زورکی و بی حوصله. لابد هرکس یه وقتایی ته میکشه. بعد الکی یه کارایی می کنه که خیال کنه ته نکشیده. به زور کتاب میخونه، به زور می نویسه. فکر هم نمیکنه. نمی تونه که بکنه.

Friday, February 18, 2011

رفقاي قديمي

مایک موجود بدبختیه . نمی دونم خودش خبر داره یا نه . اما دل آدم بدجور براش می سوزه . یادم به وقتایی می افته که بچه بودم و دلم میخواست با یکی بازی کنم و هيشکي نبود . بود البته اما یکیش مثلن دختر همسایه بود که از مامان امتیاز کافی نمی گرفت برای همبازی بودن چون لهجه ی اصفهانی داشت و می تونست در هرچه لهجه دار کردن من موثر باشه . مامان که شرطش واسه ازدواج با بابای اصفهانی ، زندگی توی تهران بود و در عوض توی اصفهان گیر افتاده بود ، از همه چیز این شهر بدش میومد . از مردمش ، از لهجه شون ، از پارکهاش ، خیابوناش ، زاینده رودش حتی . واسه همین سارا ازون آدمایی بود که باید خیلی بی همبازی و مفلوک میشدم تا مامان میذاشت برم خونه شون و باهاش بازی کنم . از اون گذشته ، خودمم دل خوشی ازش نداشتم چون خیلی ننر بود و دو دقیقه از بازی نگذشته بهش برمیخورد و قهر می کرد و حتی لج منو که به شخصه فوق تخصص قهر داشتم ، درمیاورد . همبازی دیگه نیوشا بود . خب ، نیازی به توضیح نیست . خیلی برام دلچسب نبود با کسی بازی کنم که دنبال بهونه می گشت کتکم بزنه و اشکمو دربیاره . توی بازی با نیوشا ، همیشه کار به جایی می رسید که دیگه از قهر کردن هم خسته میشدم . چون بی فایده بود . دست آخر به این نتیجه می رسیدم که توی تراس زیلو پهن کنم و با نرمک و شن شنی - عروسکای محبوبم - بازی کنم . نرمک یه میمون نرم بود که دستای دراز داشت و آدمو بغل می کرد . شن شنی یه میمون دیگه بود ، ازونایی که توشون یه چیزایی شبیه شنه . من شن شنی رو بیشتر دوس داشتم و همیشه فکر می کردم که نرمک این موضوع رو می دونه . واسه همین تا جایی که میشد سعی می کردم بینشون فرق نذارم اما قیافه ی نرمک همیشه ناراحت بود و وجدان من دائم در عذاب . در عوض شن شنی همیشه میخندید ، شاید چون می دونست که تو دلم چی میگذره ... چن وقت پیشا بود ازون وقتایی شده بود که اشکم بند نمیومد . بعد یهو ناغافل یادم به این دو تا رفیق کوچولوی قدیمی افتاد . یادم اومد که هیچ جا بدون اونا نمی رفتم ، جلوی تلویزون ، تو سفر ، تو رختخواب . این دفه که رفتم اصفهان ، قاتی عروسکایی که مامان پلاستیک پیچ کرده بود ، پیداشون کردم ، کثیف و خاک گرفته و مغموم . از کیسه درشون آوردم و بوسشون کردم ، بوی خاک میدادن . دلم به حالشون سوخت . از اون همه دردونگی به کجا رسیده بودن . فرستادمشون خشک شویی و حالا دوباره شبا کنار من میخوابن . نرمک فرقی نکرده . هنوز همون شکلی ناراحته . شن شنی اما عوض شده ، دیگه نمی خنده . شاید چون دیده که حالا سرم شلوغ تر از اونیه که خودم حتی بدونم تو دلم چی میگذره . حالا هردوتاشون شبیه همن ، با چشمای خالی خیره میشن هر روز به یه نقطه از اتاق . شن شنی فقط شبا که افقی میشه ، پلک هاش می افته . می دونم که نمیخوابه . اونم مث نرمک بیداره ، فقط شاید به پاس اون روزگاری که خیلی دوسش داشتم ، هوامو داره ، چشاشو می بنده که نبینم اونم این روزا مث من و نرمک خوشحال نیس