Friday, February 18, 2011

رفقاي قديمي

مایک موجود بدبختیه . نمی دونم خودش خبر داره یا نه . اما دل آدم بدجور براش می سوزه . یادم به وقتایی می افته که بچه بودم و دلم میخواست با یکی بازی کنم و هيشکي نبود . بود البته اما یکیش مثلن دختر همسایه بود که از مامان امتیاز کافی نمی گرفت برای همبازی بودن چون لهجه ی اصفهانی داشت و می تونست در هرچه لهجه دار کردن من موثر باشه . مامان که شرطش واسه ازدواج با بابای اصفهانی ، زندگی توی تهران بود و در عوض توی اصفهان گیر افتاده بود ، از همه چیز این شهر بدش میومد . از مردمش ، از لهجه شون ، از پارکهاش ، خیابوناش ، زاینده رودش حتی . واسه همین سارا ازون آدمایی بود که باید خیلی بی همبازی و مفلوک میشدم تا مامان میذاشت برم خونه شون و باهاش بازی کنم . از اون گذشته ، خودمم دل خوشی ازش نداشتم چون خیلی ننر بود و دو دقیقه از بازی نگذشته بهش برمیخورد و قهر می کرد و حتی لج منو که به شخصه فوق تخصص قهر داشتم ، درمیاورد . همبازی دیگه نیوشا بود . خب ، نیازی به توضیح نیست . خیلی برام دلچسب نبود با کسی بازی کنم که دنبال بهونه می گشت کتکم بزنه و اشکمو دربیاره . توی بازی با نیوشا ، همیشه کار به جایی می رسید که دیگه از قهر کردن هم خسته میشدم . چون بی فایده بود . دست آخر به این نتیجه می رسیدم که توی تراس زیلو پهن کنم و با نرمک و شن شنی - عروسکای محبوبم - بازی کنم . نرمک یه میمون نرم بود که دستای دراز داشت و آدمو بغل می کرد . شن شنی یه میمون دیگه بود ، ازونایی که توشون یه چیزایی شبیه شنه . من شن شنی رو بیشتر دوس داشتم و همیشه فکر می کردم که نرمک این موضوع رو می دونه . واسه همین تا جایی که میشد سعی می کردم بینشون فرق نذارم اما قیافه ی نرمک همیشه ناراحت بود و وجدان من دائم در عذاب . در عوض شن شنی همیشه میخندید ، شاید چون می دونست که تو دلم چی میگذره ... چن وقت پیشا بود ازون وقتایی شده بود که اشکم بند نمیومد . بعد یهو ناغافل یادم به این دو تا رفیق کوچولوی قدیمی افتاد . یادم اومد که هیچ جا بدون اونا نمی رفتم ، جلوی تلویزون ، تو سفر ، تو رختخواب . این دفه که رفتم اصفهان ، قاتی عروسکایی که مامان پلاستیک پیچ کرده بود ، پیداشون کردم ، کثیف و خاک گرفته و مغموم . از کیسه درشون آوردم و بوسشون کردم ، بوی خاک میدادن . دلم به حالشون سوخت . از اون همه دردونگی به کجا رسیده بودن . فرستادمشون خشک شویی و حالا دوباره شبا کنار من میخوابن . نرمک فرقی نکرده . هنوز همون شکلی ناراحته . شن شنی اما عوض شده ، دیگه نمی خنده . شاید چون دیده که حالا سرم شلوغ تر از اونیه که خودم حتی بدونم تو دلم چی میگذره . حالا هردوتاشون شبیه همن ، با چشمای خالی خیره میشن هر روز به یه نقطه از اتاق . شن شنی فقط شبا که افقی میشه ، پلک هاش می افته . می دونم که نمیخوابه . اونم مث نرمک بیداره ، فقط شاید به پاس اون روزگاری که خیلی دوسش داشتم ، هوامو داره ، چشاشو می بنده که نبینم اونم این روزا مث من و نرمک خوشحال نیس