دیروقته. باید بخوابم. وقتی همه تو خونه میخوابن و من بیدارم استرسی میشم. نمی دونم چرا. انگار بیدار موندم که کار مزخرفی بکنم و می دونم که مچم گرفته میشه. آنا کارنینا داره خیلی طول میکشه. حرصمو در آورده. هروقت میخوام بخوابم عین بار گناهان هزار ساله خراب میشه رو سرم. هی میگم خب نخونش. مگه مجبوری؟ بعد می بینم مجبورم خب. چون بعضی چیزا رو باید خوند. چرا؟ نمی دونم. این حرفیه که شنیدم و پذیرفتمش. خیلی حوصله نداشتم فک کنم چرا. دلم میخواد آواز بخونم. دلم میخواست صدای اون رفیق کردمو داشتم که وقتی دهنشو باز می کنه، مو به تن آدم سیخ میشه. لامصب! دلم میخواست صدام یه جوری بود که همه خرکیف میشدن وقتی میخوندم. اما صدام معمولیه. اگه بد بود انقدر حرصم نمی گرفت که معمولیه. خیلی کسل کننده س که آدم معمولی باشه . قیافه ی معمولی، صدای معمولی. من از اون دسته آدمایی ام که هیچ وقت نمی تونم مدعی باشم کسی عاشق چشم و ابروم شده. یعنی اگر احیانن کسی بگه که دوسم داره، حداقلش اینه که می دونم برای قیافه م نیست.اضطراب دارم. چن روزه که صبحا با استرس از خواب بیدار میشم. همه ش بیخودی دلم شور میزنه. اصلن هم نمی دونم چرا.به طرز احمقانه ای نه می نویسم نه می خونم. فقط عین ماشین میرم سر کار و برمیگردم و البته هرشب، درست هرشب، خانواده مو توجیه می کنم که چرا و تا کی باید به کارم ادامه بدم. از راه که میرسم همه دلشون میخواد لهم کنن. چون معتقدن که دلیلی نداره من کار کنم درحالیکه می تونم این وقت رو بذارم واسه زبان و ساز و هزار جور کار واجب دیگه! اما من نمی تونم توضیح بدم که من اصولن اهل واجبات نیستم و اتفاقن تمام زندگی نه چندان بلندم رو، به مستحباتی پرداخته م که اگر هم نمی پرداختم، هیچ اتفاقی نمی افتاد. اینه که هرشب باید چونه بزنم که فردا هم برم سر کار. آخرشم این میشه که :"تو یا نیستی یا وقتی هم هستی به هیچ دردی نمیخوری چون همه ش توی اتاقی". و خب من بعد از تمامی جنجالهای شبانه، خسته تر از اونی ام که توضیح بدم من بدبخت بالاخره یه زمانی رو برای خودم میخوام تا از اینی که هستم گه تر نشم. سخته، کلن توضیح دادن سخته. اونم وقتی قرار باشه هرشب باشه.مامان بعضی شبا میاد میخوابه تو اتاق من. دیشب بهم میگه:"دیگه نمیتونم پیش بابات بخوابم..." نمی دونم چرا در اینجور موارد همه چی مال من میشه: بابات! "خر و پف نمی کنه که. هی با یه ضرباهنگ منظم میگه پ، پ" خب چی بگه؟ این خفیف ترین خورخور دنیاست مادر من. بهش اینو نمیگم. به جاش میگم بیاد بخوابه تو اتاق من هروقت خواست. بهش نمیگم که دلم میخواد واسه "بابام" گریه کنم. واسه "مامانم" هم شاید که نمی تونه از پ پ گفتن بابام بخوابه. نمی دونم چطور آدمای این نسل هنوز ازدواج میکنن وقتی آخرش میرسه به اینجا. به جایی که از خورخور اون یکی خوابت نبره. نمی دونم. این روزا تنها خوبیش اینه که فکر نمیکنم. اصلن به قول گیگیلی "بخواااامم نمیتووونم". ذهنم دیگه روی چیزی نمی ایسته. فقط ورق میزنه، بدون اینکه بفهمه. مث خوندن آناکارنینا، زورکی و بی حوصله. لابد هرکس یه وقتایی ته میکشه. بعد الکی یه کارایی می کنه که خیال کنه ته نکشیده. به زور کتاب میخونه، به زور می نویسه. فکر هم نمیکنه. نمی تونه که بکنه.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment