بالاخره آناکارنینا رو ول کردم. بهش گفتم :"ببین عزیزم. بیا ازین رابطه ي مزخرف بيايم بيرون" اون وخ یه وری نگام کرد اما
من اهمیتی ندادم. تصمیممو گرفته بودم. پس گذاشتمش توی کمد. اینجور نه اون خدابیامرز تولستوی منو نفرین میکرد که دارم
شاهکارشو به کثافت می کشم، نه من روزی سی و دو بار اون بدبختو فحش میدادم بابت این همه طول و تفصیل. خب، در واقع
یه توافق دو طرفه بود و ساده تر از اونی که فکرشو میکردم. حالا با جناب مارکز در حال عشق بازی هستم. زنده باد صدسال
تنهایی!
من اهمیتی ندادم. تصمیممو گرفته بودم. پس گذاشتمش توی کمد. اینجور نه اون خدابیامرز تولستوی منو نفرین میکرد که دارم
شاهکارشو به کثافت می کشم، نه من روزی سی و دو بار اون بدبختو فحش میدادم بابت این همه طول و تفصیل. خب، در واقع
یه توافق دو طرفه بود و ساده تر از اونی که فکرشو میکردم. حالا با جناب مارکز در حال عشق بازی هستم. زنده باد صدسال
تنهایی!
هفته ی پیش رفتم و خودم رو به یه کچل تبدیل کردم. البته برای نصف گردو به اردو نرفتم و از سرم هم خون نیومد. آقای
سلمونی که خیلی اهل دل بود و گفت که کله ی دختراشو تا پونزده شونزده سالگیشون ماشین میکرده، با دستگاه محیرالعقولش ویژ
و ویژ موهامو ریخت کف حموم و بدین ترتیب هرسه صفا کردیم:آقای سلمونی، من و کله م. بعد از انجام عملیات تمیزکاری و
فرچه(فرچه؟) ی زبر و شستشوی فراوان، من یه کچل خوشحال بودم. اما به محض خروج ار محل اصلاح، متوجه شدم که دیگران،
یعنی همون مردم، اصلن در جریان خوشحالی من نیستن و یه جوری نگام می کنن که انگار اولین و نگون بخت ترين کچل دنیام.
درحالیکه مسلّمن اینطور نبود. خب، من به چند دلیل تصمیم گرفتم که مو نداشته باشم. اول اینکه دوست داشتم. دوم اینکه بازم
دوست داشتم. سوم اینکه هوا گرمه و آیا به روح اعتقاد داری؟؟ چهارم اینکه من آدم خوبی هستم و دلم نمیخواد با چن تا تار
موی ناقابل توی باد و طوفان این روزا ، کسی رو بر باد بدم. ناز هم که به حول و قوه ی الهی از بیخ و بن
ندارم که بخوام بنیاد کنم. اینه که میخوام باور کنی دختر خوب و حرف گوش کنی ام و ضمن تمام این عرایض، به فکر
مسلمونایی هستم که به شدت برای استحکام پایه های اسلام زحمت میکشن و خدا رو خوش نمیاد این همه تلاش، فدای چن تا تار مو
بشه و اسلام با کون بخوره زمین. فکر می کنم دلایل 1 و 2 لازم و کافی باشه برای اینکه مردم هاج و واج نگات نکنن. اما
همه مثل تولستوی، به راحتی با آدم به توافق و تفاهم نمیرسن و نمیتونن بپذیرن که تو ممکنه چیزی رو دوست داشته باشی که اونا
دوست ندارن و بالعکس. همونطور که آناکارنینا عزیز دل تولستوی بود و آینه ی دق من! اما آیا ما همدیگه رو محکوم کردیم؟ آیا
لئون عزیز به من گفت نفهم و من بهش گفتم مرتیکه ی نادون؟ نه! ما فقط فهمیدیم که هم سلیقه نیستیم و مساله حل شد. اما از
نظر آدمهای اون بیرون، بیرون از چهار دیواری مثلن اختیاری، مردمانی زندگی میکنن که منتظرن از مرزهاشون خارج بشی تا بهت
برچسبایی بزنن که تو اصلن نمیدونی چی هستن. من الان در نزد مردم عزیز، یا لزبین هستم یا جن-ده یا در روشن بينانه ترين نوع قضاوت، دختری تشنه ی جلب توجه که البته من شخصن دو تا برچسب اول رو ترجیه میدم. اگر هرکدوم این موارد بودم ترسی نداشتم که ابراز کنم اما خب نیستم، حداقل تا این لحظه که مشغول نوشتنم. پس چی ام؟ یه آدم کاملن معمولی که به لطف آقا جمهوری اسلامی،
برای فرار از گرمای طاقت فرسای تابستون، موهاشو ماشین کرده تا زیر روسری و شال و مقنعه، کپک نزنه.
سلمونی که خیلی اهل دل بود و گفت که کله ی دختراشو تا پونزده شونزده سالگیشون ماشین میکرده، با دستگاه محیرالعقولش ویژ
و ویژ موهامو ریخت کف حموم و بدین ترتیب هرسه صفا کردیم:آقای سلمونی، من و کله م. بعد از انجام عملیات تمیزکاری و
فرچه(فرچه؟) ی زبر و شستشوی فراوان، من یه کچل خوشحال بودم. اما به محض خروج ار محل اصلاح، متوجه شدم که دیگران،
یعنی همون مردم، اصلن در جریان خوشحالی من نیستن و یه جوری نگام می کنن که انگار اولین و نگون بخت ترين کچل دنیام.
درحالیکه مسلّمن اینطور نبود. خب، من به چند دلیل تصمیم گرفتم که مو نداشته باشم. اول اینکه دوست داشتم. دوم اینکه بازم
دوست داشتم. سوم اینکه هوا گرمه و آیا به روح اعتقاد داری؟؟ چهارم اینکه من آدم خوبی هستم و دلم نمیخواد با چن تا تار
موی ناقابل توی باد و طوفان این روزا ، کسی رو بر باد بدم. ناز هم که به حول و قوه ی الهی از بیخ و بن
ندارم که بخوام بنیاد کنم. اینه که میخوام باور کنی دختر خوب و حرف گوش کنی ام و ضمن تمام این عرایض، به فکر
مسلمونایی هستم که به شدت برای استحکام پایه های اسلام زحمت میکشن و خدا رو خوش نمیاد این همه تلاش، فدای چن تا تار مو
بشه و اسلام با کون بخوره زمین. فکر می کنم دلایل 1 و 2 لازم و کافی باشه برای اینکه مردم هاج و واج نگات نکنن. اما
همه مثل تولستوی، به راحتی با آدم به توافق و تفاهم نمیرسن و نمیتونن بپذیرن که تو ممکنه چیزی رو دوست داشته باشی که اونا
دوست ندارن و بالعکس. همونطور که آناکارنینا عزیز دل تولستوی بود و آینه ی دق من! اما آیا ما همدیگه رو محکوم کردیم؟ آیا
لئون عزیز به من گفت نفهم و من بهش گفتم مرتیکه ی نادون؟ نه! ما فقط فهمیدیم که هم سلیقه نیستیم و مساله حل شد. اما از
نظر آدمهای اون بیرون، بیرون از چهار دیواری مثلن اختیاری، مردمانی زندگی میکنن که منتظرن از مرزهاشون خارج بشی تا بهت
برچسبایی بزنن که تو اصلن نمیدونی چی هستن. من الان در نزد مردم عزیز، یا لزبین هستم یا جن-ده یا در روشن بينانه ترين نوع قضاوت، دختری تشنه ی جلب توجه که البته من شخصن دو تا برچسب اول رو ترجیه میدم. اگر هرکدوم این موارد بودم ترسی نداشتم که ابراز کنم اما خب نیستم، حداقل تا این لحظه که مشغول نوشتنم. پس چی ام؟ یه آدم کاملن معمولی که به لطف آقا جمهوری اسلامی،
برای فرار از گرمای طاقت فرسای تابستون، موهاشو ماشین کرده تا زیر روسری و شال و مقنعه، کپک نزنه.
در کنار غرهای مذکور، جا داره که از همین تریبون از تمام هموطنان عزیزی که بنده رو در کوچه و خیابون متلک بارون نکرده و
چپ چپ ننگریستند، تشکر و قدردانی کنم و دستشون رو ببوسم، برای اينکه پیش از اقدام به انقلاب و بسط دموکراسی در کشور
عظیم و عزیز ایران، کمی و فقط کمی انعطاف به چهارچوب اذهان و عقایدشان راه داده اند.
چپ چپ ننگریستند، تشکر و قدردانی کنم و دستشون رو ببوسم، برای اينکه پیش از اقدام به انقلاب و بسط دموکراسی در کشور
عظیم و عزیز ایران، کمی و فقط کمی انعطاف به چهارچوب اذهان و عقایدشان راه داده اند.