فلانی دماغشو عمل کرده. مامان از بیرون هول هول زنگ زده که احوالشو زنگ زدی بپرسی؟ میگم نه، واسه چی باید حالشو بپرسم. نه سرما خورده نه سرطان گرفته، خودش خواسته همچین بلای مسخره ای سر خودش بیاره. تازه بابتش نه میلیون هم داده. خب، من الان چرا باید ناراحتش باشم؟؟ مامان حرف منو نمیفهمه، طبیعیه. میگه زشته. میگه آدم به هرحال احوال دوستشو باید بپرسه. دیگه به خودم زحمت نمیدم براش توضیح بدم که به نظرم اين آدم اصلن دوست من نيست. من از آدمهای احمق حرصم میگیره. برام مهم نیست این حرف چقدر متعصبانه ست، اما آدمی که برمیداره خودشو عمل می کنه، آدم احمقیه، حتی میتونم بگم که آدم سوپراحمقیه. من خودم هم در بعضی موارد خیلی خیلی احمق بوده م. اونقدر که نمی تونم براش اسمی پیدا کنم. فکر کن در حد مستر بین، وقتی که میخواست بره سفر و واسه اینکه چمدونش جا نداشت میخواست دست و پای عروسکشو قیچی کنه، بعد چون دلش نیومد، پاچه های شلوارشو بريد به گمونم. یعنی میخوام بگم که بنده خودم آدم خیلی عاقلی نیستم گاهی (متضاد احمق میشه عاقل یا چی؟) به همین دلیل هم گاهی دلم میخواد سر به تنم نباشه. ولی تا به امروز که خودمو نکشتم چون میترسیدم. شاید بعدن یه شَرخَر استخدام کردم تا بعد از اولین حرکت احمقانه م، بهش زنگ بزنم بیاد یه گوله خالي کنه تو کله م، مث فیلما. اما باید بهش بسپارم که غافلگیرم کنه، وگرنه احتمالش زیاده که در برم و خودمو ضايع کنم. این از این. اما هرچقدرم احمق باشم، مطمئنم روزی که اون یارو میخواد بهم شلیک کنه، دماغ خودم سر جاشه. ایضن دهنم، ابروهام و عینکم. بله. من چشمم رو هم عمل نمیکنم. چون عینک دوست دارم و اصلن در خنگولانه های کودکیم، دلم میخواست که عینکی باشم. چون دلم میخواست شبیه نکیسا باشم. چون مثل تمام بچه های کودن عالم دنیا، دوست داشتم که دائم ادای یکی رو در بیارم و هر غلطی اون میکنه، منم بکنم تا آدم جالب و خوبی باشم. در این حد که وقتی یازده دوازده سالم بود-یعنی همچین خیلی هم بچه نبودم-وقتی معلم دینی داشت در مورد لزوم تقلید از مرجع حرف میزد، من دس گرفتم پرسیدم که آیا میشه مقلد خواهرمون باشیم؟ اون روزا، نکیسا یه عینک گنده ی قاب مشکی میزد و موهاشو که تا کمرش بود، با روبان نارنجی می بست. یه مانتوی خردلی بلند اپل دار می پوشید، که شونه هاشو میکرد قد سه تا آدم. اون وقتا نکیسا خیلی لاغر بود، انقدر که آدم میترسید بیفته زمین بشکنه. ولی خب، خوشبختانه هیچ وقت این اتفاق نیفتاد و امروز، همون آدم داره از شکمش می ناله که مث شکم زن حامله ست. گفتم زن حامله، خب احساسم به این مورد هم یه چیزی در حدود حسم به آدمیه که ازون چسبا زده روی دماغ بدبختش، زیر چشماشم آش و لاش و کبوده. این بحثو بیشتر باز نمی کنم، چون عصبی میشم. آره، قبول دارم. این دیگه یه کم زیاده رویه. اما هرکس دیوونگی هایی داره. تا به امروز که تونستم کنترلش کنم. نه به زن حامله ای حمله کردم نه توی سر احمق چسب خورده ای زدم. در نتیجه، فعلن دیوونه ی بی آزاری ام. اما خودم جلیقه ی سفیدمو گذاشتم دم دست. می دونم که یه روز بالاخره به اینجام میرسه، اون وخ یا باید شخص احمقو بکشم یا خودمو(به همون شیوه ای که گفتم) واسه همین، جهت پیشگیری، میتونم قبل از این اتفاقات، یه مدتی بخوابم تیمارستان. مطمئنم اونجا از زن حامله و دماغ عمل کرده و پوست سولاریوم شده و فارسی وان و چیزایی از این دست، خبری نیست.
Thursday, June 9, 2011
Wednesday, June 1, 2011
دسته سومی یا همون تازه وارد
آدمها دو دسته ن: اول اونهایی که وقتی خم میشن انگشتای دستشون به کف زمین میرسه ، دوم آدمهایی که خم نمیشن تا از اینکه انگشتای دستشون به زمین نمیرسه غصه نخورن
اما دسته ی سومی هم وجود داره برای اون عده ای که تو دسته ی اول و دوم نیستن و برای اینکه احساس بدبختی نکنن باید توی دسته بندی قرار بگیرن. این گروه شامل آدمهایی میشه که انگشتای دستشون موقع خم شدن به زمین نمیرسه، اما اونا در کلاس های یوگا ثبت نام می کنن، تا نه تنها در خلوت، بلکه در انظار، خودشون رو مزحکه کنن. خب، من جزو این دسته م.
امروز جلسه ی دومی بود که می رفتم کلاس. هفته ی پیش، وسط یکی از حرکت ها، خانوم یوگا-که چون اسمشو نمی دونم میتونیم بهش بگیم خاله، مث خاله های مهدکودک- ازم پرسید که آیا قبلن یوگا کار کردم؟ و من، ازونجایی که نمی دونستم پشت این سوال تحسینه یا تمسخر، ترجیح دادم محافظه کارانه جواب بدم تا نه سیخ بسوزه نه کباب. پس گفتم "کمی".
امروز جلسه ی دومی بود که می رفتم کلاس. هفته ی پیش، وسط یکی از حرکت ها، خانوم یوگا-که چون اسمشو نمی دونم میتونیم بهش بگیم خاله، مث خاله های مهدکودک- ازم پرسید که آیا قبلن یوگا کار کردم؟ و من، ازونجایی که نمی دونستم پشت این سوال تحسینه یا تمسخر، ترجیح دادم محافظه کارانه جواب بدم تا نه سیخ بسوزه نه کباب. پس گفتم "کمی".
امروز خاله یه شلوار چسبون سفید پوشیده بود با یه بلوز سفید. اومد و گفت که همه برین متکا بردارین و توی حالت چی چی آسانا دراز بکشین. من وسط مهتاب و هستی بودم، یعنی بینشون. ما و بقیه بچه های کلاس- که البته هیچم بچه نیستن و همشون هشتاد سالی از من بزرگترن- رفتیم متکا آوردیم. این بار حواسمو جمع کردم، چون دفعه ی پیش، وقتی گفت متکا، من بالش آوردم و خاله بهم گفت "متکا احمق! این بالشه". البته "احمق" رو نگفت، چون خاله آدمیه که آخر هر جلسه دعا می کنه و از خدا میخواد که قلبش رو از کینه ها پاک کنه. پس آدم فحش بده ای نسیت. اما خب، این "احمق" توی کلامش مستتر آشکاری بود و نمیشد نشنیدش. آره، داشتم امروزو میگفتم. بعد منم با بقیه رفتم و خود شخص متکا رو آوردم و دراز کشیدم. اگر خیال میکنی که بهم خوش گذشت، سخت در اشتباهی، چون دهنم مورد عنایت تک تک آساناهای عالم دنیا واقع شد. و نکته ای که میخوام بگم اینه که، بعد از اون همه تلاش و مشقت و ظهور هفت جدم در پیشاپیش چشمام به طوری که تا همین لحظه، هرچی عضله تو بدنمه، گرفته و درد میکنه، نه تنها موفقیتی حاصل نشد، بلکه خاله کاملن ازم قطع امید کرد و به زبون اومد که :"وای نجوا. از دست تو". خب، چیزی که مطمئنن این دوست خوبمون نمی دونست اینه که من، جزو دسته ی سومم. من آدمی هستم که موفق شدم در تمام دوران بلوغ، برای مخفی کردن سینه هام،با همت فراوان، اونقدر شونه هامو جلو نگه دارم که یه پا گوژپشت واقعی بشم و اینکه الان میتونم مث آدم وایسم بی اینکه باعث خجالت خانواده م بشم، حاصل تلاش های زیادیه که در دوران خروج از جاهلیت انجام دادم. آره، این چیزیه که اون نمی دونه و حق هم داره. واسه همینم من الان یه شاگرد تنبلم، توی دسته ی تازه واردین کلاس، که اسمیه برای دلداری دادن آدمهای دسته سومی. درحالیکه اگر خاله از گذشته ی ستون فقرات من خبر داشت، حتمن امروز از من به عنوان بزرگ جامعه ی یوگا تقدیر میکرد و اینجوری واسه خودشم بهتر بود، چون به ستوه نمیومد. البته عضویت در گروه تازه واردها، این خوبی رو داشت که توی حالت تقریبن راحتی لم بدم و تماشا کنم که اعضای گروه اول، چطور عرق می ریزن و خودشونو می کشن تا شبیه میز بشن، صاف و استوار! مممم، بگذریم. به هرحال چیز دیگه ای که خاله ازش بی خبر بود، واکنش من در مقابل احساس های جوجه اردکیه. چون وقتی که داشتم با مهتاب پچ پچ می کردم و ریز ریز میخندیدم که ما رو مث جزامی ها از بقیه جدا کردن، بهم تشر رفت که آدم در حین انجام آسانا حرف نمیزنه. خب، انتظاری هم ازش نداشتم. اما اگر می دونست من مجججججبور بودم حرف بزنم تا کمتر احساس حقارت کنم، حتمن بهم اجازه میداد که در تمام آساناها اونقدر وراجی کنم که از حال برم.
Subscribe to:
Posts (Atom)