Wednesday, June 1, 2011

دسته سومی یا همون تازه وارد

آدمها دو دسته ن: اول اونهایی که وقتی خم میشن انگشتای دستشون به کف زمین میرسه ، دوم آدمهایی که خم نمیشن تا از اینکه انگشتای دستشون به زمین نمیرسه غصه نخورن

اما دسته ی سومی هم وجود داره برای اون عده ای که تو دسته ی اول و دوم نیستن و برای اینکه احساس بدبختی نکنن باید توی دسته بندی قرار بگیرن. این گروه شامل آدمهایی میشه که انگشتای دستشون موقع خم شدن به زمین نمیرسه، اما اونا در کلاس های یوگا ثبت نام می کنن، تا نه تنها در خلوت، بلکه در انظار، خودشون رو مزحکه کنن. خب، من جزو این دسته م.
امروز جلسه ی دومی بود که می رفتم کلاس. هفته ی پیش، وسط یکی از حرکت ها، خانوم یوگا-که چون اسمشو نمی دونم میتونیم بهش بگیم خاله، مث خاله های مهدکودک- ازم پرسید که آیا قبلن یوگا کار کردم؟ و من، ازونجایی که نمی دونستم پشت این سوال تحسینه یا تمسخر، ترجیح دادم محافظه کارانه جواب بدم تا نه سیخ بسوزه نه کباب. پس گفتم "کمی".

امروز خاله یه شلوار چسبون سفید پوشیده بود با یه بلوز سفید. اومد و گفت که همه برین متکا بردارین و توی حالت چی چی آسانا دراز بکشین. من وسط مهتاب و هستی بودم، یعنی بینشون. ما و بقیه بچه های کلاس- که البته هیچم بچه نیستن و همشون هشتاد سالی از من بزرگترن- رفتیم متکا آوردیم. این بار حواسمو جمع کردم، چون دفعه ی پیش، وقتی گفت متکا، من بالش آوردم و خاله بهم گفت "متکا احمق! این بالشه". البته "احمق" رو نگفت، چون خاله آدمیه که آخر هر جلسه دعا می کنه و از خدا میخواد که قلبش رو از کینه ها پاک کنه. پس آدم فحش بده ای نسیت. اما خب، این "احمق" توی کلامش مستتر آشکاری بود و نمیشد نشنیدش. آره، داشتم امروزو میگفتم. بعد منم با بقیه رفتم و خود شخص متکا رو آوردم و دراز کشیدم. اگر خیال میکنی که بهم خوش گذشت، سخت در اشتباهی، چون دهنم مورد عنایت تک تک آساناهای عالم دنیا واقع شد. و نکته ای که میخوام بگم اینه که، بعد از اون همه تلاش و مشقت و ظهور هفت جدم در پیشاپیش چشمام به طوری که تا همین لحظه، هرچی عضله تو بدنمه، گرفته و درد میکنه، نه تنها موفقیتی حاصل نشد، بلکه خاله کاملن ازم قطع امید کرد و به زبون اومد که :"وای نجوا. از دست تو". خب، چیزی که مطمئنن این دوست خوبمون نمی دونست اینه که من، جزو دسته ی سومم. من آدمی هستم که موفق شدم در تمام دوران بلوغ، برای مخفی کردن سینه هام،با همت فراوان، اونقدر شونه هامو جلو نگه دارم که یه پا گوژپشت واقعی بشم و اینکه الان میتونم مث آدم وایسم بی اینکه باعث خجالت خانواده م بشم، حاصل تلاش های زیادیه که در دوران خروج از جاهلیت انجام دادم. آره، این چیزیه که اون نمی دونه و حق هم داره. واسه همینم من الان یه شاگرد تنبلم، توی دسته ی تازه واردین کلاس، که اسمیه برای دلداری دادن آدمهای دسته سومی. درحالیکه اگر خاله از گذشته ی ستون فقرات من خبر داشت، حتمن امروز از من به عنوان بزرگ جامعه ی یوگا تقدیر میکرد و اینجوری واسه خودشم بهتر بود، چون به ستوه نمیومد. البته عضویت در گروه تازه واردها، این خوبی رو داشت که توی حالت تقریبن راحتی لم بدم و تماشا کنم که اعضای گروه اول، چطور عرق می ریزن و خودشونو می کشن تا شبیه میز بشن، صاف و استوار! مممم، بگذریم. به هرحال چیز دیگه ای که خاله ازش بی خبر بود، واکنش من در مقابل احساس های جوجه اردکیه. چون وقتی که داشتم با مهتاب پچ پچ می کردم و ریز ریز میخندیدم که ما رو مث جزامی ها از بقیه جدا کردن، بهم تشر رفت که آدم در حین انجام آسانا حرف نمیزنه. خب، انتظاری هم ازش نداشتم. اما اگر می دونست من مجججججبور بودم حرف بزنم تا کمتر احساس حقارت کنم، حتمن بهم اجازه میداد که در تمام آساناها اونقدر وراجی کنم که از حال برم.

No comments:

Post a Comment