Friday, November 23, 2012

این جور وقت ها


این جور وقت ها باید یک مادربزرگ داشت، مثل مال فیلم ها. یا یک پدربزرگ مثل مال مانولیتو. یک پیری که بتوانی هروقت دلت خواست بروی پیشش تا بغلت کند و برایت از زندگی بگوید که خیلی کوتاه است و اصلن نمی ارزد که به خاطرش خودت را غصه دار کنی. برایت از گذشته بگوید، از وقت هایی که دنیا این شکلی نبوده، از روزهایی که خورشیدش جور دیگری می تابیده و سایه ی آدم ها بلندتر بوده و خیلی ها می توانستند زیر سایه ی یک نفر بزرگ شوند. از تاریخ بگوید که همیشه همین بوده و هی تکرار شده ولی آدم ها سرشان نشده و هی از یک سوراخ گزیده شده اند. از بچگی هایش بگوید، از آن زمان ها که آب و گاز و برق و تلویزیون و ویدئو و دی وی دی پلیر و پی اس پی و پیتزا و همبرگر و بیف استراگانوف نبوده و سیاست ما هم عین دیانت ما نبوده. از بچگی های مادر یا پدرت بگوید، از شیطنت هایشان، از تجدیدی ها و کتک خوردن هایشان، از آستین سر خود بودنشان و از همه ی آن چیزهایی که تو همیشه به خاطرشان توبیخ و سرزنش شده ای. باید از آن روزها حرف بزند، از روزهای چراغ موشی و کرسی، از روزهای حمام نمره، از سکه ها و خیابان ها و خانه هایی که دیگر نیستند. از عاشق شدنش برایت بگوید و از آدم های آن روز. از مادرش بگوید و از خانه ی پدری اش. از پنج دری و هشتی و حیاط و حوض و باغچه. این جور وقت ها باید یک مادربزرگ یا پدربزرگ باشد تا بروی توی بغلش و باور کنی که زندگی خیلی کوتاه است و غصه ها هم مثل آدم ها پیر می شوند و یک روز می میرند.

Wednesday, September 12, 2012

اختلال


خواهرم دودوتا پنج تایش را کرده و بعد از شنیدن صدای شکستن چیزی، باورهایش را از روی زمین برداشته و سعی کرده به هم بچسباند اما نشده. پس به اینترنت آمده و نتیجه ی محاسباتش را اعلام می کند. من عوض شده ام.
پدر می گوید حق دارد. آدم در غربت تنهاست و دلش می خواهد خانواده اش لااقل به یادش باشند. سعی نمی کنم برای او هم توضیح بدهم که من دلم تنگ می شود. اصلن دیگر آنقدر تنگ شده که جا ندارد تنگ تر شود. برای همین هم هست که هیچ کاری نمی کنم. چون آدمها را که نبینی، هی دور می شوی، هی دور می شوی و بعد که می خواهی با تلفن جبرانش کنی، می بینی نمی شود. می بینی زاییده ای. می بینی دلت می خواهد برینی به سرتاپای تکنولوژی. برینی به چت، به او وو، به اسکایپ، برینی به تمام وب کم های عالم دنیا، برینی به آن خانمی که می گوید:"شما می توانید سی و دو ساعت و پنجاه و سه دقیقه و بیست و یک ثانیه مکالمه داشته باشید." دلت می خواهد برینی به مملکت کثافتت که یکی یکی دارد همه ی کسانی را که دوستشان داری از تو می گیرد. دلت می خواهد برینی به قیمت دلار. برینی در دستان کبره بسته ی دولتی که سرتاپایش را آنقدر گند گرفته که نمی توانی نزدیکش شوی، مگر برای ریدن! دلت می خواهد تمام زورت را بزنی برای ریدن به خدای مومنین، از مسلمان تا جهود. دلت می خواهد برینی به زندگی که نه می توانی دوستش داشته باشی و نه نداشته باشی... پدر نگاهم می کند و نمی گوید که از همه ی ما خسته شده. نگاهم می کند و نمی گوید که چقدر دلش می خواسته به جای کارخانه اش، یک زندگی آرام می داشته. نگاهم می کند و نمی گوید که چقدر دارد حالش از زندگی کردن من به هم می خورد، از رابین هود بازی هایم برای انواع جانوران، از کار نکردنم، از خوابیدنم، از تصمیم های معلقم، از رفیق بازی ام، از خرج کردنم و از همه چیز من، منی که می توانسته روزگاری باعث خوشحالی و افتخارش باشد و حالا نیست.
کارهای عقب مانده ام را می نویسم روی کاغذ زرد چسب دار که نصفشان را برای ابد آینه ی دقم کرده باشم. "مادر" صدایم می کند. این اسمیست برای مادر پدرم که از اصفهان آمده و فکش درد می کند. داد می زنم "بََََله"، اما نمی شنود. چون خداوند متعال فتیش پیر بگا دارد. این مرضیست که او با آن، پیرها را کور، کر، بی دندان و ذلیل می کند تا آنچه که در طول عمرشان کشیده اند هیچ، آخر عمری هم به خوبی سرویس بشوند. می روم بالای سرش تا در پیری مجبور نباشم علاوه بر تمام فلاکت های معمول، تارهای صوتی ام را از دست داده و لال بشوم. مادر می گوید که فکش درد می کند. به او می گویم که اتفاقن فک من هم درد می کند، در حالیکه من از او هزار سالی کوچک تر هستم. این اواخر دیگر مسواک هم توی دهانم نمی رود، چون فکم اندازه ی یک گنجشک باز می شود. او برایم توضیح میدهد که چیزی از عمرش نمانده و امیدوار است که خدا زودتر جانش را بگیرد. برای اینکه فکر نکند از او متنفرم، نمی گویم که من هم همین آرزو را برای او دارم. نه فقط برای او، که برای خودم حتا، اگراینقدر پیر بودم و بینایی و شنوایی و فکم دچار اختلال بود.
به فهرست کارهای عقب مانده ی دقی برمی گردم که عربده های توی آشپزخانه حواسم را پرت می کند. حالش را ندارم بروم ببینم چی شده اما غریزه ام بعد از پنج دقیقه کار خودش را می کند. حالا من توی آشپزخانه ام، کنار مامان، پدر و خواهر دیگرم که هنوز از من قطع امید نکرده. او داد می زند و من به رگ های گردنش نگاه می کنم که چقدر بیرون زده و به اینکه اگر استاد آوازم اینجا بود چقدر نگران حنجره ی او میشد. پدر مثل همیشه سعی می کند نقش کاتالیزور را بازی کند، یکجوری که خودش به گا برود ولی بقیه حرص و جوش نخورند. با اینکه همسایه های ما اغلب آدم های بی شعوری هستند که من پهن هم بارشان نمی کنم-و گمان می کنم آنها هم همین حس را به من و خانواده ام داشته باشند-پدر حاضر است تمام رگ های قلبش دانه دانه بترکند، تا همسایه ها سر و صدایی از ما نشنوند. برای همین مثلن هربار مایک پارس می کند، پدر یکی از رگ های قلبش را در راه آبروداری جلوی همسایه ها اهدا می کند. حالا هم او سعی دارد دخترش را از میدان جنگ دور کند تا صدای ترکش ها به گوش همسایه نرسد. مامان که مدال بی منطق ترین و موقعیت نشناس ترین بانوی کشور را از آن خود کرده، به ترکیدن رگ های شوهرش و انقباض حنجره ی دخترش، اهمیتی نمی دهد. من ایستاده ام و به چشم های خانواده ام نگاه می کنم. به حس مشترکی که در هر سه جفتشان هست: غم. بعد از پانزده دقیقه ای که ترکش ها آرام می گیرند، پدر شروع می کند به جویدن لبش. این کاریست که او هروقت حرص می خورد انجام می دهد، یعنی تقریبن بیشتر اوقات. او می گوید که امشب خوابش نخواهد برد، به خاطر اعصابش و به خاطر پشه. پدر از هیچ چیزی در دنیا به اندازه ی پشه بیزار نیست، حتا از دولت اح مد ی ن ژ ا د. من تمام راهکار هایم را برای از بین بردن پشه ها مطرح می کنم اما پدر این بار حتا نگاهم هم نمی کند و من حس می کنم که او بعد از پشه ها، از من متنفر است. هر سوالی که از پدر می پرسم، مامان جواب می دهد. انگار که صدای مامان را انداخته باشی روی تصویر پدر. مثلن می پرسم "پدر، شربت بهارنارنج می خوری؟" و مامان می گوید "آره، برو بیار". شربت را درست می کنم و برایش می آورم. لیوان را طوری از دستم می گیرد که انگار جام شوکران دستش داده ام. مادر از توی اتاق لک و لک کنان می آید بیرون. مامان می خندد که :"به! آق فضل الله ماره بیمو شونیشت". یعنی "مادر آقا فضل الله اومد شب نشینی". مازندرانی ها مثل امام جعفر صادق که خیلی به گفتن حدیث علاقه داشته، به ضرب المثل علاقمندند. معنی تلویحی این جمله هم یعنی اینکه حالا این وسط همین را کم داشتیم. مادر که چیزی نشنیده می پرسد:" چی گفتی خانوم رضوان؟ خوابم نمی بره" . مامان می گوید "هیچی حاج خانوم. بیا، بیا بشین پیش ما" . پدر آهی می کشد در ادامه ی بدبختی هایش و من می خندم به مادر آقا فضل الله، به خانواده ی پدری ام که در تمام این سی و اندی سال هیچ وقت اسم مامان را بدون خانم صدا نکرده اند، به بیچارگی پدر، به حنجره ی نیوشا، به باورهای شکسته ی نکیسا در آن طرف آب های آزاد، و به خودم که نمی توانم گریه کنم.

Thursday, August 16, 2012

زیر پای من هیچ بهشتی نیست


وارد که می شوم همه برای یک لحظه به سمت من برمی گردند. این قانون جمع است. هرجا که یک عده آدم تجمع کنند، بعد از چند دقیقه بی آنکه با هم قراردادی امضا کرده باشند، خودی می شوند. انگار که همیشه در همان مکان کنار هم بوده اند. برای همین تو که وارد می شوی تازه واردی. حضورت به ناگهان فضا را سنگین می کند. آن وقت بی آنکه شاخی روی سرت داشته باشی یا دمی در انتهایت، پایت را که می گذاری در جمعشان، برانداز می شوی. هیچ کس نمی داند که چرا سرش را به طرف تو برگردانده، اما این قانون نانوشته ایست در سرتاسر جهان و یا لااقل ایران.
خانم منشی دفترچه ام را می گیرد. باید مثانه ام را خالی کنم و منتظر بمانم. جا نیست. می نشینم روی دسته ی مبلی که پسرک مضطربی به اتفاق خانواده ی چادری اش اشغال کرده. همشهری داستان را با عجله از کیفم بیرون می کشم، انگار قرار باشد یکی از داستان هایش را امتحان بدهم. تمام زورم را می زنم تا روی خطوط متمرکز شوم. نمی شوم. دلم شور می زند. این مدلش را بار اول است که دارم تجربه می کنم. خطوط کم کَمَک تار می شوند. به خودم می گویم که قرار نیست کسی توی ماتحتت آپولو هوا کند. شاید درد داشته باشد. شاید زیاد طول بکشد. چه می دانم. شاید اصلن خانم دکتر روانی باشد و فتیش شکنجه کردن مریض های جوان را داشته باشد. خطوط دوباره ظاهر می شوند. کجا بودم؟ جمله ها را بر می گردم عقب. اما حالا دچار فوبیا شده ام، فوبیای مثانه ای. نکند آن تو که می روم فشار بیاید و مثانه ی خالی ام به ناگهان پر شود؟ خودم را می بینم که شاشیده ام روی ملحفه ی سفید خانم دکتر و او از من متنفر است. سعی می کنم برایش توضیح دهم که مثانه ام را قبل از خروج از خانه خالی کرده بودم. اما او گوش نمی کند و به دستیارش می گوید هرچه را نوشته پاره کند بریزد دور، بعد هم این مریض کثافت را بیندازد بیرون و دیگر اینجا راهش ندهد... همشهری داستان را می بندم. باید بروم بشاشم. ندارم، اشکالی ندارد، زور می زنم. جایم را عوض می کنم و می نشینم روی یک تک صندلی کنار دستشویی تا خالی شود. مرد بلند شکم گنده ای در حالی که صورتش برافرخته شده می آید می ایستد پشت در. زکی! به خودم می گویم که هنوز کلی مانده تا نوبتم شود و بهتر است بگذارم مرد بدبخت زودتر برود کارش را بکند. دوباره مضبوحانه سعی می کنم که روی داستان متمرکز شوم. صدای شر شر بی وقفه ی آب حواسم را پرت می کند. نفس عمیقی می کشم تا دوباره سرم را ببرم توی نوشته ها. دو دقیقه، سه دقیقه، پنج دقیقه. صدای آب قطع نمی شود. خب، لابد شاشش را کرده و حالا هوس کرده جقی بزند برای دل خودش. آب را چرا نمی بندد؟ خب دستش بند است دیگر. هفت دقیقه. مرد مثانه پر در یک خط یک متری هی می رود جلو، هی برمی گردد عقب. صورتش کاملن قرمز شده و به نظر می آید تمام محتوی مثانه اش پشت پوست صورتش جمع شده. هشت دقیقه. مرد می زند به در. تق تق تق تق. دقیقن انگار می گوید "دِ عوضی بیا بیرون". صدای آب برای چهار ثانیه قطع می شود. امید برای لحظه ای جای شاش را در چشمهای مرد می گیرد. و بعد...دوباره شر شر آب، با همان فشار. من هم دیگر دارم کلافه می شوم. خب توانش را نداری، نکن! لااقل برو خانه و برای خودت فیلمی مجله ای عکسی دانلود کن، با فراغ بال چهل و پنج دقیقه هم خواستی تلاشت را بکن. دوازده دقیقه. مرد دوباره به در می کوبد. این بار دیگر تق تق هایش ناموسی شده. در باز می شود. من و مرد خشکمان می زند. پسرک مضطرب، با صورتی عرق کرده و درد کشیده می آید بیرون. ظاهرن یُبس بوده. با مثانه ام صحبت می کنم و به او می گویم که مطمئنم  چند سی سی را دارد و رویم را زمین نمی اندازد. حالا دختر جوان خوش قد و بالایی ایستاده پشت در. این از کجا پیدایش شد؟ دختر به خودش می پیچد. مثانه اش جوابش کرده. سعی می کنم با او حرف بزنم تا حواسش پرت شود. اما بدجور کارد به استخوانش رسیده. هی لبهایش را روی هم فشار می دهد، آنقدر که فکر می کنم الان است که مایع زرد رنگ از دهانش بریزد بیرون. در که باز می شود دختر می جهد تو. تصورش می کنم که چون دستهایش می لرزند، نمی تواند دکمه ی شلوارش را باز کند و خودش را خیس می کند. آن قدر در این چند دقیقه به شاش فکر کرده ام که کله ام بو گرفته. پسرک یُبس حالا دارد با مادرش آهسته حرف می زند. چیزی می گوید که او بلند تکرار می کند. پسر خجالت می کشد. بی آنکه صدایش را بشنوم می توانم حس کنم به مادرش گفته آرام باشد و آبرویش را نبرد. شاید مثلن گفته:"مامان، کونم می سوزه" و مادر تکرار کرده:"چی؟ می سوزه؟" و پسر فکر کرده که تمام جمع از آناتومی و شرح جزئیات کونش آگاه شده اند. خجالت کشیده خب. نگاهم می کند و لبخند احمقانه ای می زند که یعنی مامان ها چرا اینطوری اند؟ من هم عین همان را تحویلش می دهم که یعنی این طوری اند دیگر. نگاهم را از روی پسرک بیچاره برمیدارم. بعد از یک تلاش دوازده دقیقه ای برای ریدن و شرمندگی بابت کون سوخته اش، نباید یک بار پنج تُنی نگاه هم من به او اضافه کنم. چشمم را می گردانم این طرف و آن طرف تا چیزی برای دیدن پیدا کنم. همشهری داستان را دیگر بی خیال شده ام. بالای سر پسرک یک پوستر بزرگ است از پورتره ی نیمرخ یک عدد مادر و تمام رخ نوزادش. مادر چشم هایش حالت نیمه بازی دارند که یعنی خیلی خوش خوشانش است. نوزاد اما نگاهش به دوربین است و مادر را تخم خودش هم حساب نمی کند و از چشمهایش هم نمی شود چیزی خواند. دقیق تر که می شوم، مژه های مادر ریمل دارد. فکر می کنم که آیا یک زن وقتی مادر شد، دیگر فرصت آرایش کردن دارد؟ آیا اصلن خودش را یادش می آید؟ اینکه موهایش را چطور می بسته، چطور دکمه های لباسش را باز می کرده ، چطور حمام می رفته و چطور با شوهرش می خوابیده. صدایی از دستشویی می آید. دختر حالش به هم خورده. آن طرف صدای تالاپ تولوپ مخوفی از اتاق دکتر به گوشم می خورد. نه، هیچ اتفاقی نیفتاده. صدای قلب جنین است. حالا احساس می کنم که من هم دوست دارم به دختر توی دستشویی ملحق شوم تا کنار همدیگر عق بزنیم. برای یک لحظه شکم تمام زن های حامله ی دنیا سبز می شود جلوی چشمم. دوباره به پوستر نگاه می کنم. حالا نگاه زن عوض شده. دارد با من حرف می زند:
- خب، می بینی؟ این بچه ی منه. از وجود من. زندگی یعنی همین. باید بشینی و بذاری ببردت. ببین. نگا کن من چقدر خوشبختم!
- اگه خوشبختی اینه، من ترجیح میدم بدبخت باشم.
- هه! خودتو گول می زنی! کدوم زنیه که دلش نخواد مادر بشه؟
- من!
- الان که جوونی اینو میگی. ده سال دیگه چی؟ بیست سال دیگه؟ سی سال دیگه؟ می خوای با تنهایی چی کار کنی؟
- زندگی همینه. قرار نیست تنها نباشی. تنها به دنیا میای، تنها زندگی می کنی، تنها می میری.
- دختر! تو یه چیزیت میشه. یعنی میگی الان من با یه شوهر و این بچه و اون همه فامیل و دوست و آشنا دور و برم تنهام؟
- آره. هستی، خبر نداری.
- می دونی چیه؟ تو حسودیت میشه. به زنایی که مث خودت نیستن حسودی می کنی. چون نمی تونی مث اونا باشی. چون زن بودنت رو داری می کُشی توی خودت.
- چه ربطی داره؟ یعنی اگه زنی نخواد یه موجودو مث کرم توی شکمش پرورش بده وبعد یه دسته هاون تحویل بگیره که براش زِق زِق کنه، زن نیست؟  اگه دلش نخواد اون تالاپ و تولوپ ترسناکو از دستگاه سونوگرافی بشنوه، چون وحشت می گیردش از اینکه یه نفر دیگه به این دنیای لعنتی اضافه میشه و اون نمیخواد مسوولش باشه، زن نیست؟ چون از اون گهی که هست یه دونه برای جهان کافیه و دلش نمی خواد خودشو توی یه موجود دیگه تکرار کنه، زن نیست؟ چون می دونه اون موجود کوچولو عروسکی نیست که نخش دستت باشه تا هروقت دوست داشتی راهش ببری و هروقت نخواستی متوقفش کنی، زن نیست؟ چون دلش نمی خواد اون موجود نازنازی کوچولو وقتی بزرگ شد و ازش پرسید چرا به این دنیا آوردتش، جوابش این باشه که "چون دلم می خواست مادر شم"، زن نیست؟ چون حالش به هم میخوره ازینکه یه روز یه موجودی صداش کنه "مامان"، زن نیست؟
اسمم را صدا می زنند. زن دوباره رویش را می گرداند سمت بچه اش و توی آن عکس بزرگ آرام می گیرد. می روم تو. خانم دکتر لبخندی می زند :" متاهل هستی ؟" می توانم بگویم بله و مثل یک دختر خوب، روی تخت دراز بکشم. اما کسی درونم، پیش از آنکه من تصمیمی گرفته باشم می گوید:"خیر". کیفم را می گذارم یک گوشه و همانطور که دکمه ی شلوارم را باز می کنم، به جمله ای فکر می کنم که به خانم دکتر نگفته ام. اینکه من نه متاهلم و نه مادر، من زنم. 

Sunday, June 24, 2012

هیچ کس تنها نیست!!

جدا از اینکه با تقریبی نزدیک به تحقیق می شود گفت که تمام تیزرهای ایرانی موفق شده اند تا سر حد مرگ لوس و بی مزه و مزخرف باشند، یکی از آنها گوی سبقت را از حریفان ربوده و مدال بدترین تبلیغ را به خودش اختصاص داده است. اینکه چرا با "همراه اول" هیچ کس تنها نیست، رازیست که هنوز دانشمندان عالم دنیا مشغول تحقیق و تفحص روی آن هستند. سوال دیگری که شاید خیلی های دیگر را هم همچون من درگیر کرده باشد این است که اساسن چرا هیچ کس نباید تنها باشد؟ درواقع این کجایش خوب است که آدمها دیگر هیچ وقت و هیچ کجا تنها نباشند؟ آیا این درست است که آدم در وقت شاشیدن هم نتواند خودش را تنها ببیند؟ آیا آدم اگر خواست یک روز برای چند ساعتی سرش را بگذارد و بمیرد، باید نگران این باشد که همراه اولش را در کدام گورستانی چال کند؟ سوال بعدی اینجاست: آیا چنین چیزی شدنیست؟ یعنی آیا بشر بعد از این همه سال ماتحت پاره کردن در راه فلسفه و این همه کتاب و دفتر و دستک و علم شنگه، آخرش آنقدر مفلوک و خاک بر سر شده که همراه اول مشکل تنهایی اش را حل کند؟ اصلن چه شده که همراه اول خودش را این همه بلا احساس کرده؟ درواقع الان گیر من بر سر این شعار تبلیغاتیست، وگرنه به خودی خود همراه اول بسیار موجود نازنینیست نسبت به ایرانسل که برای بلعیدن پول های مردم، خودش را خیلی توی زحمت می اندازد بیچاره. حالا ممکن است شما فکر کنید که این دختره ی روانی به چه چیزهایی که گیر نمی دهد. شاید حق با شما باشد. اما می دانید؟ شعار جایگزین من چیزیست که می تواند تمام رفتارهای من و شما را توجیه کند: با همراه اول، یا بی همراه اول، هیچ کس سالم نیست.

Thursday, June 21, 2012

در بخشش آلتی هست که تو را، و در انتقام آلتی دو سر که هم تو را و هم دیگران را

دلم می خواهد تمام آدمهای زندگی ام را، حالا منهای چند نفرشان، دور هم جمع کنم توی یک سالن. برایشان صندلی و روزنامه و از این خیک های آب بده و لیوان های یک بار مصرف طبیعت-گا بگذارم. هرکس باید قبل از ورود، همان دم در، یک دکمه ای را فشار بدهد و نوبت بگیرد. آن وقت برود بنشیند روی صندلی و هر غلطی دلش می خواهد بکند تا نوبتش برسد. بعد، من که توی اتاق مخصوص خودم نشسته ام روی یک مبل خیلی راحت و لنگ هایم را دراز کرده ام روی میز، دکمه ی تلفن روی میزم را بزنم و از منشی ام بخواهم که یکی را بفرستد تو. منشی می خواهد اولین نفر را بفرستد داخل که دوباره دکمه ی منشی صدا کن را می زنم. "دختر جان، دوست دارم یکی را به انتخاب خودت بفرستی". "پس نوبت چه می شود قربان؟". " به من نگو قربان! خیلی رسمی ست. خوش دارم برینم به تمام نوبت های عالم دنیا. گفتم یکی به انتخاب خودت!" دکمه ی منشی خفه کن را فشار می دهم و به لمی که داده ام ادامه می دهم و سعی می کنم حدس بزنم چه کسی داخل خواهد آمد. بگذارید فکر کنیم که منشی دلش را به دل من راه داده و بهترین آدمی را که می توانسته برای نفر اول انتخاب کند، می فرستد تو. آدم در می زند و داخل می شود. از او میخواهم که بنشیند و اگر چیزی میل دارد نوک دماغش را بخاراند. آدم نگاهم می کند و سعی می کند چیزی بگوید ولی نمی تواند. به او توضیح می دهم که این اتاق، به امواج "صدای دیگران خفه کن" مجهز می باشد. در نتیجه او نخواهد توانست حرفی بزند. در عوض از دوربین مدار بسته خبری نیست و اگر میل دارد می تواند وسط اتاق بشاشد یا عن دماغش را به دیوار بمالد. او جمب نمی خورد و من تصمیم می گیرم خودم در حقش لطف کنم. پس دوباره دکمه ی منشی را می زنم و می گویم دو تا قهوه لطفن، با شیر". از آنجایی که همه چیز در تصور من اتفاق می افتد، پس می شود از منطق خارج شد. پس در اینجا می شود فکر کرد که منشی به جای اینکه دو ساعت در آشپزخانه لفتش بدهد تا قهوه ی زهرماری را بیاورد و آن هم به خاطر دست پاچلفتی بودن، نصفش را توی نعلبکی بریزد و حالم را به هم بزند، توی اتاق ظاهر می شود، مثل هری پاتر و دار و دسته اش. مممم. یا اصلن شاید بهتر باشد خودش نیاید و فقط قهوه ها را توی اتاق ظاهر کند. آره. این طوری بهتر است. به آدم تعارف می کنم که راحت باشد و قبل از آنکه کارمان را شروع کنیم قهوه اش را میل کند. از آنجایی که بی حرکت نشسته، برای او یک بار دیگر توضیح می دهم که این اتاق فقط صدایش را خفه کرده و روی مخچه و اندام حرکتی اش هیچ تاثیری نداشته. پس می تواند از پوست بزمجه ای که درش رفته بیرون بیاید و خودش انتخاب کند که دوست دارد او قهوه را بخورد یا من او را. آدم که کمی حالش جا آمده و پذیرفته که قرار است دقایقی من و این جهان را از سخنان گوهربار خودش محروم کند، فنجان را دست می گیرد و بالاخره کار آغاز می شود. حالا من برای او توضیح می دهم که از قرار خداوند جهان را در هفت روز آفریده و با اینکه این موضوع هیچ ربطی به بحث ما ندارد، دوست داشته ام حرفم را با این جمله شروع کنم تا او بداند که خدا چقدر موجود بلایی بوده. بعد به او می گویم که تمام حرفهای ما، یعنی من، در همین اتاق باقی می ماند و او بعد از خروج، تمام حافظه ی این یکی دو ساعتش پاک خواهد شد.  به او می گویم که تنها رنجی که باید در دقایق آتی بکشد، شنیدن حرف هاییست که حتمن غافلگیرش خواهند کرد چون هیچ وقت آنها را به زبان نیاورده ام. او حق دارد گریه کند، بر سرش بکوبد، روی زمین غلت بزند و یا حتا مثل میمون از سقف آویزان شود. اما یادش باشد که نمی تواند حرف بزند. پس حتا نمی تواند عذرخواهی کند. آن وقت شروع می کنم و تمام چیزهایی را می گویم که با نگفتنشان به آن آدم، خودم را گاییده ام. به خاطرشان سرم را توی بالش فرو برده ام و گریه کرده ام. به خاطرشان معده درد و سر درد و تهوع گرفته ام. به خاطرشان...به خاطرشان رنج کشیده ام. به اندازه ی تمام این سکوت ها با خودم جنگیده ام و از دشمن فرضی شکست خورده ام. به اندازه ی تمام دفعاتی که آن آدم و تمام آن بیرونی ها به حرف هایم گوش نداده اند، گوشم سوت کشیده است. به اندازه ی تمام لحظه هایی که کتک خورده ام از حرف هایشان، از بی رحمی و بی انصافی شان، از نگاهشان و رفتار مزخرفشان، درد کشیده ام... آن وقت نفس عمیقی می کشم و عربده می زنم و اگر لازم شد فحش می دهم. نمی دانم که آیا حق کتک زدن را برای خودم در نظر بگیرم یا نه. به این نکته بعدن فکر می کنم. گمانم می شود گفت که کار در همین نقطه به پایان می رسد و آدم می تواند اتاق را ترک کند و برود پیش منشی تا حافظه اش را برایش بشورد تا او دوباره به زندگی روتینش برگردد و همه چیز توی همان سالن دفن شود. نوبت نفر بعدیست، ولی من خسته ام. دیگر زحمت دکمه فشردن به خودم نمی دهم. اصلن حوصله ی منشی را هم ندارم. از جایم بلند می شوم و دنبال چیزی می گردم و چون قرار است این تکه از تخیلاتم شبیه به فیلم های خفن بشود، سیگاری برمی دارم و فندک می زنم. از آنجایی که گازش تمام شده و من در این صحنه آدم بی اعصابی هستم، در اتاق را با خشونت باز می کنم و فندک را پرت می کنم وسط سالن انتظار و به منتظرین می گویم که گورشان را تا فردا گم کنند، چون دیگر حوصله ی هیچ کسی را ندارم. بعد شاید وقت رفتنشان، نگاهشان کنم که چطور زیر لب نقی می زنند و کاغذهای نوبتشان را می اندازند توی سطل و سر به زیر بیرون می روند. می گذارم که آخرین نفر بیرون برود و آن وقت به منشی ام می گویم که باز هم برایم قهوه درست کند، چون قهوه همه چیز را دراماتیک تر می کند. یک گوشه می نشینم و به تک تک آن آدمها، به کسانی که روزگاری دوستشان داشته ام، دارم و یا دیگر ندارم، فکر می کنم و به اینکه آیا فردا دوباره به این سالن خواهم آمد یا نه...

Thursday, June 14, 2012

توهم

1.چند ساعت پیش به یک قیلوله ی نکبتی فرو رفتم. اگر بخواهم دقیقش را بگویم، او، یعنی قیلوله بود که در من فرو رفت. این روزها خواب های کثافتی می بینم. چیزهایی که آدم شرمش می شود برای کسی  تعریف کند. امروز هم کالکشنی از بی سر و ته ترین و مزخرف ترین ها را دیدم. بعد عقلم که دید این جفنگیات دیگر زیادی هجو هستند، آرام دم گوشم گفت که عزیزجان، داری خواب می بینی، بلند شو خبر مرگت. این شد که به گوشی ام زنگ زدم، توی خواب طبعن، تا خودم را بیدار کنم. اما یک نفر دیگر جواب داد و من حسابی گرخیده شدم. پونه، که در خواب و بیداری انیس و مونس من است، دلداری ام داد و تشویقم کرد که دوباره شماره بگیرم. این بار خودم جواب دادم-خودی که باز هم توی آن خواب مسخره بود-صدایم خوابالود بود. برای آنکه خودم را، یعنی آن خودی را که داشت جواب تلفن میداد نترسانم، از پونه خواهش کردم که با او، یعنی با من ِپشت خط صحبت کند. به هر زور زدن و بدبختی، قیلوله از اینجانب بیرون کشید و من خودم را روی کاناپه ی هال یافتم، در حالیکه به پلک هایم وزنه هایی سه کیلویی وصل بوده و احساسم به خودم چیزی نزدیک به تنفر بود، چرا که از شروع سال نود و یک، بیش از سه چهارم زندگی ام را در خواب سیر کرده و به انگل اجتماع بدل شده ام.
2.گوشی ام دلنگ خفیفی می کند و برایم یک نامه می آورد. گوشی ام زنگ می خورد و خودش را توی دستم می گذارد و شستم را روی دکمه ی چپش. گوشی ام خیلی هرزه است. دائم دوست دارد به بهانه های مختلف به اینجا و آنجایش دست بزنم. تا یک خرده بی توجهی می بیند خودش را می زند به موش مردگی که آآآآی، باتری ندارم. صدایش را خیلی جاها خفه کرده ام. فقط برای زنگ خوردن و نامه آوردن حق دارد سر و صدا کند. نمی دانم چطور مردم می گذارند گوشی هایشان این همه دلنگ دولونگ داشته باشند. از دکمه های شماره گیرشان گرفته، تا کم شدن باتری و باقی چیزها. من اما از لوس کردن بیزارم، به همین خاطر هم دور و بری هایم را این همه لوس می کنم، چون خودآزارم و همیشه کارهایی را می کنم که از آنها نفرت دارم. گوشی ام ولی داستانش فرق می کند. همه ی عقده هایم را سرش خالی می کنم. این می شود که نامه که می آورد بهش می گویم که برود بمیرد و زنگ که می خورد دوست دارم از زندگی ساقطش کنم. البته نامه هایش را گاهی دوست دارم، اما زنگ ها را ابدن! این می شود که یکهو به خودم می آیم می بینم شش ماه است به فلانی گفته ام بعدن خودم به او زنگ می زنم و نزده ام. یا سه سال است که به یک فلانی دیگر جواب نداده ام. می دانم این هم یک جور مرض است. شاید هم به قول مُص، این دکتر رفتن هایم مرض دیگری به امراضم اضافه کرده: خودمریض بینی! می گوید من روی هر دردی که سه روز تکرار شود، اسم مرض می گذارم. چه فرقی می کند؟ به هرحال این چه مرض باشد چه غرض، من مدت هاست که توان پاسخگویی به تلفن هیچ بنی بشری را ندارم. در زبان فارسی برای این ناهنجاری اجتماعی انفرادی یک اسم گذاشته اند: بی معرفتی. این است که اخیرن هرکسی گله می کند که "ای بی معرفت" با لبخندی گَل و آغوشی گشاد، همچون یک مجرم مطیع و بی دفاع، اتهامم را می پذیرم و می گویم "حق با شماست".
3.یک روز در اسفند گذشته من صبح زود از خواب بیدار شدم و به شانزده آذر رفتم. بعد از دوازده سال آموزش اجباری و آن همه درس مزخرف تاریخ، هنوز نمی دانم این تاریخ هایی که کرده اند اسم خیابان، مناسباتشان چیست. در هفتم تیر چه کسی گه اضافه ای خورده یا در همین شانزده آذر چه نکبتی به وقوع پیوسته. به هرحال من در آن روز که گمانم بیست و هفتم روزی بود، به شانزده آذر رفتم با یک مداد، یک پاک کن، یک کارت شناسایی و دلی پر از شوره. برای اولین بار در سرتاسر عمر نه چندان کوتاه و نه چندان بلندم-بستگی دارد به نگاه شما-یک ساعت زودتر رسیدم و در آن یک ساعت، مرغ های آسمان حسابی به ریشم خندیدند که آخر تو که درس نخوانده ای اینجا چه غلطی می کنی. یک ساعت بعد یا کمی بیشتر درهای برزخی(این "ی" یای نسبی ست نه نکره) گشوده شدند و ما، یعنی من و باقی علاف ها، خودمان را در ساختمان چپاندیم. آنجا چهار تا صندلی بود با چهار تا آدمیزاد که رویشان نشسته بودند و دفتر دستکشان را پهن کرده بودند روی دسته ی صندلی که همان میز باشد. آنجا حاضر غایب می کردند و کارتت را به اتفاق گذرنامه ات بررسی می کردند تا هویتت را تایید کنند. آن وقت می توانستی داخل تر بشوی و آنجا یک بسته سماق بمکی تا روزگارت بگذرد. در سالن سماق مکی، تعداد زیادی از همان صندلی های دسته دار میزمانند بود که بعد از پیدا کردن شماره ات، می توانستی رویش بنشینی و بیاسایی. من هم نشستم اما آسودنی در کار نبود. بعد از چند دقیقه، یک دوربین خیلی فضول که نمی دانم در کدام سوراخی کار گذاشته شده بود، شروع به چرخیدن کرد و تصویر سماق خورها را که ما باشیم، روی یک پرده ی سینمایی نشان خودمان داد. این هم از آن حقه های کثیف تکنولوژیست. دیگر توی قبرت هم نمی توانی با خیال راحت بمیری، چون حتمن یک دوربین مداربسته هست تا تو را هنگام تجزیه شدن، به همه ی عالم دنیا نشان بدهد و به خاطر فلان خال در فلان جایت، آبرو و حیثیتت را ببرد. به هرحال ما ناچار بودیم ته کیسه ی سماقمان را دربیاوریم، حالا با دوربین یا بی دوربین. این بود که من ترجیح دادم سرم را روی میزم بگذارم و اندکی بخوابم. اما این هم طولی نکشید، چرا که سیخی به اسم نوای قرآن در گوشمان(گوشمان!!) فرو رفت که یعنی دارد شروع می شود، برخیز! آن وقت مهر خاوران از افق سر زد و یکی دو نفر از جایشان بلند شدند که طبعن من جزوشان نبودم. نه برای اینکه وطنم را دوست ندارم یا "ای ایران، ای مرز پرگهر" طاقوتی را به دو تا تخم مرغ های انقلابی ترجیح میدهم، بلکه به این خاطر که اصلن دلیل ایستادن جلوی یک قطعه ی موسیقی را نمی فهمم و از آن گذشته، در اغلب اوقات، خوابیدن را به نشستن و نشستن را به ایستادن ترجیح میدهم. بعد از چند دقیقه یک آقای معرکه که لهجه ی خوردنی بریتیشش آدم را اورگاسمیسیته می کرد آمد پشت میکروفون و برای ما آن قدر در مورد آیلس توضیح داد که اگر یک مشت سندرم دانی مفلوک هم بودیم، شیرفهم می شدیم. بعدش هم به سربازان دلاور مراقب، دستور حمله داد و بدین صورت امتحان آغاز گشت. چون دارم بعد از مدت زیادی این همه روده درازی می کنم، در توان خودم نمی بینم که کل آن امتحان دو ساعتی را توضیح بدهم، به خصوص که اصلن از ابتدای مورد سه هم چنین قصدی نداشتم. اصل ماجرا که لُبّ مطلب بنده باشد این است که از اسفند ماه تا به امروز که چیزی به تیر نمانده، هنوز جوابی از این امتحان کذایی نیامده. درواقع به محض اینکه من تصمیم گرفتم در امتحان آیلس شرکت کنم، کل اداره و سازمان ایران آیلس به گا رفت و کلن منحل شد. در این حد که توی ساختمانشان-لال شوم اگر دروغ می گویم-سوسک تردد می کند و خط تلفنشان هم یا منفجر شده یا به سیطره ی همان سوسک های چاق و چله در آمده، چرا که همیشه و در همه وقت اشغال است. مادرم، خواهرم، دور و بری هایم و حتا خودم به این نتیجه رسیده ایم که کل آن امتحان خواب و توهمی بیش نبوده و من اصلن در هیچ آیلس تستی شرکت نکرده ام و سازمان ایران آیلس هم هرگز وجود خارجی نداشته و این ها همه زاده و پرداخته ی ذهن من است. بودن یا نبودن آن ساختمان، نمره ام و هیچ چیزی آن قدر ناراحتم نمی کند که توهمی بودن آن آقای خوش لحجه که تمام تلاشش را برای خرفهم کردن ما کرد بیچاره!

Saturday, May 26, 2012

اگه حوصله می کنی

 رفتم یه سری زدم به وبلاگ قدیمیم. یه چیزایی رو دوس داشتم یاد کنم الکی، واسه اونایی که نخوندن، یا خوندن حتا یا هرچی. اینم لینکاشون :













Wednesday, May 23, 2012

هذیان سرخ


من به سرنوشت محتوم آدم دچار شده ام: تنهایی.
روزهاست که خواسته ام این جمله را مکتوب کنم و نکرده ام. همانطور که هفته هاست می خواهم کمی زودتر از خواب بیدار شوم و نمی شوم. همیشه در زندگی چیزهایی هست برای خواستن و نکردن. چرا که خواستن توانستن نیست بلکه فقط خواستن است، حداقل برای آدمی شبیه به من. آدمی که هر روز، بارها و بارها "می خواهد" و نمی تواند. یادم نیست این جمله را کی و کجا خواندم که "چاقو اگر دسته ی خودش را نمی بُرد، از نخواستن نیست، از نتوانستن است."
دیشب خواب عجیبی دیدیم. هرشب خواب های عجیبی می بینم. خواب هایی که از فرط بی سر و تهی نمیشود تعریفشان کرد. اصلن الان که فکرش را می کنم، دلم نمی خواهد تعریفشان کنم، حتا اگر بتوانم. گاهی هم اینطوریست، می توانی ولی نمی خواهی.
برای یک زن، همیشه و هر ماه، روزهای سختی هست. روزهایی با نوسان های شدید هورمونی. درست انگار که همه ی هورمون هایت به ناگهان دلشان بخواهد که تو را نابود کنند. آن وقت تو می نشینی روی تختت و به چیزهایی فکر می کنی که در روزهای ثبات هورمونی، هرگز به آنها نمی اندیشیدی. این نق تکراری و مزخرفیست. اما دردی که تکرار می شود، به ناچار نق تکراری می طلبد و بس.
حالا من توی اتاقم تشسته ام و احساس می کنم دارم در سرنوشت محتوم خودم و آدم، فرو می روم. دارم به ته اعماقم می رسم. در جایی که هورمون های بدشکلی فرمان را به دست گرفته اند و به هرجا دلشان بخواهد می رانند. و من تماشا می کنم که چطور می روم توی کوچه پس کوچه های تاریک، توی دخمه های تنگ، توی دالان های خفه، و آن وقت همه ی آدمها دور می شوند. از نزدیک ترین تا دورترینشان. به سرعت و بی درنگ، همه راهشان را می کشند و می روند. آن وقت من می مانم و دخمه. من می مانم و کوچه، من می مانم و دالان. من می مانم و یک لاک سنگین سرد برای خزیدن تویش، برای شبیه شدن به جانوری نامعلوم که پیله ای هورمونی دارد. من می مانم و درد. دردی که شاید دارم دوستش می دارم. دارم یاد می گیرم؟ نه. دارم "عادت می کنم" به بودنش، به نگاهش، به سنگینی اش. دارم عادت می کنم به دوست داشتنش.

Friday, May 4, 2012

تهران


هشدار: این یک نوشته ی ناتمام است، چرا که در وسط متوقف شد و دیگر نتوانست ادامه پیدا کند. اگر دلتان نمی خواهد سر کار بروید، نخوانید.
من در تهران زندگی می کنم و همانطور که آقای "هیچ کس" نازنین می گوید، تهران شهریست که روحت را به گا می دهد. البته او این را کمی مودبانه تر می گوید، اما من انسان بی نزاکتی هستم که خوشم می آید در فضای شخصی خودم با خیال راحت از هر چیزی که می خواهم صحبت کنم. بله، می گفتم که من یک شهروند تهرانی هستم. زندگی کردن در تهران می تواند چیزهای خوبی داشته باشد. مثلن تهران یک خیابان انقلاب دارد که خیلی ماه است، نشر چشمه و مروارید و قطره و این ها دارد، کتاب و نمایشگاه کتاب دارد که البته از بس شلوغ است مفت نمی ارزد و بیشتر مکانیست برای پیاده روی خودآزاران. تهران همچنین متروهای خفنی دارد که از این کله ی شهر تا آن کله اش رفته اند و خداراشکر، درخت و سبزه و گل و بلبلی باقی نگذاشته اند و می شود گفت در این زمینه با برج ها و آپارتمان ها مسابقه گذاشته اند. تهران شهر بزرگیست که خیابان کفافش نداده و به همین خاطر اتوبان دارد. اتوبان هایی برای رد کردن یک خروجی و سپس بدبخت شدن. تو در تهران باید بدانی که کدام اتوبان شمالی جنوبیست و کدام شرقی غربی و البته این اول راه است. در مراحل بعد تو باید تمام سوراخ سمبه های شهر را بلد باشی تا در اوقات ترافیک-که همه ی اوقات است-راه در رو داشته باشی. البته این راه های در رو بیشتر جهت قوت قلب شما هستند، چون مسلمن شما تنها آدم زرنگ شهر نیستی و خیلی ها می آیند که در بروند اما پنجره هم نمی روند. بله. تهران علاوه بر این ها، یک تئاتر شهر معروف دارد و یک تالار وحدت و تماشاخانه ی ایران شهر مضاف بر هزاران شهرکتاب. همچنین در غرب شهر یک بیلاخ خیلی بلند هست به اسم برج میلاد که گویا از جذابیت های توریستی محسوب می شود. علاوه بر همه ی اینها، تهران انواع و اقسام موزه ها را دارد که موزه سینمایش از همه محبوب تر است، به خاطر کافه های تویش که کافه چی های بی اعصابی هم دارند. تهران آن قدر گل و گشاد است که می تواند آدم های تویش را قورت بدهد اما زکی! چرا که فعلن آدمهایش دارند آن را قورت می دهند.

Saturday, April 28, 2012

در نزد ایرانیان است و بس!


زنگ زدم به شاتل. بعد از جینگولک بازی های اندکی، شامل موزیک و خانم سخنگوی کامپیوتری، یک نفر که جنسیت مشخصی نداشت ولی سعی می کرد که خیلی خوشرو باشد تا در آخر مکالمه، نمره ی خوبی از طرف من بگیرد، جواب داد. آقا یا خانوم آن طرف خط گفت که مشکلم را با او مطرح کنم، همان طور که یک روانکاو این را به مریضش می گوید و صبورانه منتظر می ماند. من برای او توضیح دادم که فیلترشکنم کار نمی کندو از آنجایی که تا دیروز عصر هیچ مرگش نبوده، یحتمل ایراد از سرویس آنهاست. اما خانوم آقا(واقعن نمی دانم زن بود یا مرد، ولی باید یک چیزی صدایش کنم) به من گفت که آنها فیلترشکن ها و اصولن چیزهایی را که مخابرات و نمی دانم چی چی را دور می زنند(این دور می زنندش خیلی توی چشمم رفت، به همین خاطر تنها بخشیست که دقیق یادم مانده) پوشش نمی دهند یا این چیزها آنها را پوشش نمی دهند و خلاصه یک نفر این وسط لخت و عور می ماند و به واسطه اش، مشترک گرامی به گا می رود. خیلی جالب است. از همین دیروز که طبع نوشتن اینجانب به شدت شکوفا شده، به تمام فیلترشکن های عالم دنیا ریده شده و هیچ کس دلش نمی خواهد اینترنت من را پوشش بدهد. به همین خاطر وبلاگ من الان توی کون خر یا یک جایی در همان نزدیکی هاست. بعد از تمام شدن حرفای خانوم آقا، دلم می خواست به او بگویم که از توضیحش عنم گرفته است و همچنین دلم می خواست به او می گفتم که بیاید یک چیزی را بخورد، اما نمی توانستم، به دو دلیل: اول اینکه فاقد این "چیز" هستم، چرا که مادرزادیست و شما یا پسر به دنیا می آیید یا دختر و وقتی دختر شدید دیگر به سادگی نمی توانید هر فحشی بدهید، چون به شما خواهند خندید و نداشته هایتان را که همان داشته های خودشان است، در چشمتان خواهند کرد. دوم اینکه من آدمی نیستم که سرم برای دردسرهای اینچنینی درد بکند، آن هم در جایی که اسم و فامیل و شماره ی پا و سایز نافم ثبت شده و به سادگی می شود مورد پیگیرد قانونی قرار بگیرم. پس فقط از خانوم آقا تشکر کردم و پیش از آنکه خانوم کامپیوتری دوباره سر و کله اش پیدا شود و از من بخواهد که به کارمندشان از یک تا نمی دانم چند نمره بدهم، گوشی را گذاشتم.
در اینجور موارد، یک انسان ممکن است بگوید خب، فیلترشکن ندارم و برود نان و ماستش را بخورد. اما من آدمی هستم که دست از تلاش نمی کشم و مثلن به یور فریدم رجوع می کنم. بعد می روم و می بینم که آن هم کار نمی کند. همین را کم داشتم که یور فریدم چسونه برای من تاقچه بالا بگذارد! چند بار دیگر کون خودم را پاره کرده و به پروکسی فایر مرده ام، تنفس مصنوعی می دهم و پس از خیت شدن، دنبال همان نان و ماست می روم که همانا بهترین اختراع خداست.
در آخر دلم می خواهد خداوند منان را خیلی ببوسم و از او تشکر کنم که توی ایران به دنیا آمده ام. سرزمینی که هنر در نزدش است و به همین خاطر اینترنت را کون خودش هم حساب نمی کند و اصولن اهمیتی نمی دهد که من بدون فیلترشکن نتوانم هیچ غلطی بکنم، چون از ظواهر امر این طور بر می آید که او یک مرد تمام عیار است و می تواند به تمام مخالفینش بگوید که بیایند آن "چیز" را بخورند. 

مرفه با درد


ساعت دو و سه دقیقه ی بعد از نیمه شب، اینجا تهران است و من نمی دانم چه مرگم شده که عطش سیری ناپذیری به نوشتن دارم. آی لاو یو پی ام سی.
به او زنگ می زنم که برای دهمین بار ازش بخواهم بیاید سفر. سفر خیلی خوب است. سفر خیلی قشنگ است. بچه ها خیلی بامزه هستند. طبیعت خیلی فلان است. و او برای دهمین بار می گوید که سفر آمدنش نمی آید. نمی دانم چرا ده بار از او خواسته ام. نمی دانم چرا بهش اصرار کرده ام. نمی دانم. او برای کندن قال(غال؟) قضیه، می گوید که الان دغدغه اش سفر نیست. از او نمی پرسم که آیا دغدغه ی چه کسی سفر است؟ اصلن آدمها می روند سفر تا از دست دغدغه هایشان خلاص شوند. چه کسی ممکن است دغدغه اش سفر باشد؟ جهان گرد؟ آن آقا شیره در "دور دنیا در هشتاد روز"؟ نل و پدربزرگش؟ آیا به کدامین سو؟ تا جایی که من می دانم، ما نه جهانگردیم، نه شیر و نه نل و پدربزرگش. تنها دو نفر آدم معمولی هستیم که می توانیم برویم سفر برای خوش گذرانی و تن آسایی. به هرحال او نمی آید. مرغ همسایه یک پا دارد و حرف مرد شلوارش نیست که دو تا شود.
این چند روز، باسنم بر اثر نشستن مداوم پهن شده. مطمئنم که اگر توی آینه نگاه کنم، متوجه تغییر سایزش خواهم شد. از آنجایی که من از قشر مرفهین با درد جامعه هستم، خانه نشینم و در حالیکه تمام اطرافیان به موقعیتم غبطه می خورند، در انزوا و خاموشی به گا می روم، منتها چون روندش تدریجیست کسی متوجهش نمی شود و درس عبرت نمی گیرد که برود کار کند و مگوید چیست کار. چند وقتیست که شب ها تا دیروقت بیدار می مانم و اگر ماتحت پهنم را هم بکشم، آلت فیل را شکسته و چند صفحه ای "مطالعه" می کنم. وای، برایم کف بزن! صبح ها در حالتی که هنوز از نبرد شب پیش، یعنی مبارزه ی تن به تن با فیل، بسیار خسته ام، چشم هایم را گشوده و می بینم که ساعت خیلی اتفاقی یازده است! آن وقت حسی شبیه به ذلت نفس در من می جوشد و انگشتش را توی چشمم می کند تا بلند شوم و صورت پف کرده ام را بشورم. بعد از این مرحله، صبحانه است. چای با عسل در لیوان دهن گشاد، نان و پنیر لیقوان و گردو. هر روز همین، بدون ذره ای تغییر. بعد باید به این فکر کنم که روزم را چطور به شب برسانم تا دوباره روز هیجان انگیز و پرماجرای دیگری را شروع کنم. پس مدتی روی مبل ولو می شوم و به گردوی توی کله ام فشار می آورم تا موضوع جدیدی پیش بکشد. اما پنیر لیقوان کار خودش را کرده و من خرفت شده ام. پس دیگر زور نمی زنم و می گذارم رخوت دوباره با نوک پنجه هایش آرام آرام بیاید رویم بیفتد و ترتیبم را بدهد. این برنامه ی روزانه ی من است. همان طور که عرض کردم، من یک مرفه با دردم.
حالا ساعت دو و سی و شش دقیقه است و باسنم نه تنها پهن شده، که درد می کند. این یعنی وقت خوابم رسیده. همان طور که ملاحظه می کنید، من آدمی هستم که وقتی می خوابد که دیگر نتواند بنشیند و وقتی بلند می شود که دیگر نتواند بخوابد. چه هیجان انگیز و مفرح!

یک پارچه گه


مامان می گوید آن قدر گه شده ام که حتا ظرف هم نمی شورم. البته او از گه شدنم حرفی نمی زند اما من این را از فحوای کلامش یا چیزی شبیه آن می فهمم، نه برای اینکه باهوشم، بلکه برای اینکه گاهی در مورد خودم و جهان اطرافم واقع بینم. مامان می گوید دو ماهی شده که ظرف نشسته ام و من برای جلب ترحم زیرکانه در قالب یک دختر خوب مظلوم فرو رفته و از هفته ی پیش که تمام دیگ و قابلمه ها را شسته بودم یاد می کنم. مامان قانع می شود اما خودم نه. چون گرچه او از گه بودنم حرفی نزده-البته واهمه ای هم از گفتنش ندارد، کما اینکه به موقعش می گوید-من خودم به خوبی به این موضوع واقفم.
امروز کمر صبح-اگر کله ی صبح را مثلن هفت حساب کنیم، ده و نیم باید جایی نزدیک کمرش باشد-استاد نازنین از بلاد کفر با اینجانب تماس گرفت که به من یادآوری کند نه تنها به آن اندازه که بر آن واقفم بلکه خیلی بیشتر گه هستم. البته اگر این موضوع را با او در میان بگذاری، حتمن تکذیب می کند و می گوید فقط به من زنگ زده بوده تا بگوید که دیرتر برمی گردد. انگار که دوست پسرم است. به من چه که دیرتر برمی گردی عزیزم؟ تو دیگر بزرگ شده ای و میتوانی خودت تصمیم بگیری پسرم. به جای اینها از او حال پدرش را می پرسم، انگار که دوست دخترش هستم، به من چه؟ البته این را دیگر دارم خیلی پیازداغی می کنم، چرا که من اگرچه یک پارچه گه هستم، اما به سلامتی انسان ها، مخصوصن اگر پیر و مریض باشند، اهمیت می دهم. او برایم توضیح می دهد که پدرش را دیروز یا پریروز یا نمی دانم کی آزاد کرده اند، یعنی مرخص کرده اند. من طبعن گفتم خدا را شکر، چون چاره ای نداشتم. چون خدای لعنتی خودش را در تمام کارهایی که به او ربطی ندارد دخالت داده و در هر جمله ای دلش خواسته نشسته است. پس باید گفت خدا را شکر، چون مثلن نمی شود گفت دست دکترها درد نکند. البته که دکترها هم برای من جایگاهی نزدیک خدا دارند، با این تفاوت که خیالی نیستند. کجا بودم؟ بله. استاد عزیز گفت که دیرتر برمی گردد و خواسته این را به اطلاع شاگرد بی شعورش برساند و بعد پرسید که آیا ساز می زنم؟ خواستم بگویم بله، ساز مخالف! اما نگفتم، اول به خاطر اینکه شبیه دیالوگ رامبد جوان می شود در فیلم صورتی آن عنتر جیرانی. و دوم برای اینکه گاهی جلوی خودم را می گیرم تا آدم لوسی نباشم. پس فقط صادقانه جواب دادم که نه. تقصیر خودش بود که پرسید. آیا چهار پنج ماه برای استاد کارکشته ای مثل آقای ف کافی نبود تا شاگرد تنبل و ساز نزن و خری مثل من را بشناسد؟ و اگر کافی بوده و من را شناخته، آیا من حق ندارم که فکر کنم او در کمر صبح، تنها برای ثابت کردن اینکه من آدم گهی هستم، زنگ زده؟ به هرحال او کارش را کرد، یعنی خیلی آهسته به من رید و خداحافظی کرد و رفت تا به زندگی اش در غرب وحشی بپردازد.
اخیرن متوجه عادت بدی در پدرم شده ام. پدر من آدمیست که از همه ی پدرهای دنیا بهتر است و اگر می گویی نه، به عضو نداشته ام، چون این جزو معدود باورهای باقی مانده ی من است و قصد ندارم اجازه بدهم که کسی خرابش کند. حالا این عادت بد عبارت است از تکرار چیزها، نه به آن شیوه که مادرم دکترایش را دارد، بلکه به روش خودش. برای روشن شدن موضوع مثال می زنم، چون من آدمی هستم که بعد از علاقه ام به گفتن اینکه "من آدمی هستم که"، عشق زیادی نسبت به روشن سازی دارم. مثال: آقای اخبارگو یک چیزی می گوید و من، در بیشتر مواقع(حتا می توانم بگویم هیچ وقت) گوش نمی کنم، چون از اخبار متنفرم. چون معتقدم که همه اش پر از بدبختیست و برای آدم گهی مثل من که سه روز برای یک بچه گربه عر میزند، زیادی سنگین است، پس دلیلی نمی بینم که خودم و اعصاب و روانم را گه تر از آنچه هست بنمایم. و اینکه توی حال و در کانون گرم خانواده، یعنی جلوی تلویزیون می نشینم، تنها به این خاطر است که تصویر بوف کور را از ذهن مادرم، و تصور بچه ی منزوی را از کله ی پدرم بیرون کنم و به آنها نشان بدهم که انسانی هستم کاملن معمولی که هیچ هم جای نگرانی ندارم و عاری از دم و شاخ می باشم و به هرکه بخواهید قسم، فقط گاهی احتیاج دارم توی اتاق نکبتی ام بتمرگم تا برای فهمیدن یک جمله از فلان کتاب، مجبور به خواندن ده باره اش نباشم. پس جلوی تلویزیون می نشینم و سرم را توی کتاب یا لپ تاپ یا یک عنی می کنم تا صدای نحس اخبار را نشنوم. ولی پدرم که ظاهرن متوجه این موضوع نیست، دوست دارد که توجهم را به یک چیزی توی آن صفحه ی رنگی شلوغ جلب بکند. پس می پرسد:"میشنوی؟" و من طبعن به دروغ می گویم:"بله" ولی او سه ثانیه ی بعد دوباره همان سوال را می پرسد و چهار ثانیه بعد دوباره و خلاصه همانطور ادامه می دهد تا آن خبر مهم تمام شود. پدرم به اینکه من میشنوم یا نه وقعی نمی نهد(این وقع را تازگی ها یاد گرفته ام و دیگر دارم شورش را در می آورم) و به پرسیدن "میشنوی؟" آن قدر ادامه می دهد تا کله ی پوکم را از روی عنی که به سختی توانسته ام(شاید هم نتوانسته ام) روی آن تمرکز کنم، بلند کرده و به چشمان آقای گوینده ی خبر ذل بزنم و عقم بگیرد. خب، فکر می کنم مثالم به اندازه ی کافی روشن کننده بود. حالا می خواهم بپرسم که آیا کسی جز یک آدم گه می تواند از پدری که به او باور دارد، چنین ایراد تخماتیکی بگیرد؟ آیا من در شناخت خودم، به شدت واقع بین و بلا نیستم؟ البته که هستم.
در حال حاضر لازم می بینم که نوشته ام را خاتمه بدهم، چرا که بعد از بیست و چهار ساعت خواندن مداوم "در قند قزل آلا"، خودم را انسان گهی می بینم که نوشتنش را هم تحت تاثیر این و آن انجام می دهد و خاک بر سر خرش است. خری که هیچ هم جیگر نیست.  

لنگ می زنه، لنگ می زنه، بد و بی تاب*


(این پست و سه تای بعدی با تاخیر یک هفته ای به صورت یک جا هوا می شود . هم اکنون حال ما بهتر . میباشد. پیشاپیش از مخاطب نازنین بابت صبوری اش در تحمل چس ناله ها، عمیقن قدردانیم)
این روزها زندگی حال به هم بزنی دارم، نه تنها برای خودم که در میان گود هستم، بلکه برای اطافیانم که
 دیگر حرفی نمی زنند، بس که گفته اند لنگش کن و نکرده ام و دیده اند عرضه اش را ندارم.
من دلم می خواهد آدم با برنامه ای باشم. به همین خاطرهم گاهی کارهایم را روی کاغذ زرد چسب داری می نویسم و به آینه ام می زنم. اما احتمالن مشکل اینجاست که من آن قدرها آدم توی آینه نگاه بکنی نیستم و به همین خاطر بر هیچ کدام از کارهای روی کاغذ زرد، وقعی نمینهم. شاید اگر آدم عاقلی بودم یادداشت هایم را جای دیگری می چسباندم، مثلن روی در یخچال یا دستشویی. شاید هم این کاهلی، نه از روی بی عقلی، که از کون گشادی ام باشد. شاید ناخودآگاه بلای من، برای در رفتن از زیر کارها، این حقه ی کثیف را پیاده می کند. نمی دانم. احتمالن اگر فروید یا یونگ زنده بودند، بهتر راهنمایی ام می کردند.
دیروز در حالی که از دل دردهای هورمونیک رنج می بردم، خودم را کج کج به خانه رساندم، به عشق ژلوفن و کیف برقی. اما دست تقدیر انگشت وسطش را کرد توی چشمم، به این صورت که یک عدد بچه گربه سر راهم کاشت. می گویم کاشت، چون واقعن همین کار را کرد. چون تا دیروزش که می رفتم و می آمدم و دل دردی نبودم، هیچ بچه گربه ای وجود نداشت. اما چرا از انگشت توی چشم حرف می زنم؟ یک بچه گربه برای من عشق حیوان، می تواند یک هدیه ی آسمانی باشد. انگشت، به بخشی مربوط می شود که آن بچه گربه از کمر به پایین فلج بود و در صحنه ای که من رسیدم، داشت از دست یک کلاغ پیر زشت فرار می کرد. شاید هم کلاغ زشت پیری نبود اما من دوست دارم این طور توصیفش کنم، چون در آن صحنه کفرم در آمده بود. بچه گربه با دست خودش را روی زمین می کشید و این، یکی از زشت ترین و تلخ ترین و فاجعه آمیزترین صحنه های عمرم بود. من در آن لحظه، بر دل درد هورمونیک و همچنین اعصاب بسیار خرابم غلبه کردم و در حالیکه خوب می دانستم از این ماجرا بوی گریه و بدبختی می آید، رفتم سروقت خانه ی همسایه که حالا بچه گربه ی فلج، زیر درش خزیده بود. آقای سرایدارگفت که من را می شناسد و این چیز عجیبی نبود، حتا با اینکه من او را نمی شناختم. نه برای اینکه من قشنگ تر از پریای محله ام یا دافم یا هرچه، بلکه از این رو که سگی دارم/داریم به اسم مایک، که به خاطر پارس های هولناکش، در سرتاسر تهران و حومه معروف است. پس ما، یعنی من، مادر و پدرم، در بهترین حالت ممکن، "صاحب اون سگ بداخلاقه" ایم. بچه گربه خیلی ترسیده بود و به همین خاطر، علی رغم مشکلات فیولوژیک، مجبور به انجام حرکات ژانگولر شدم تا موفق شوم بگیرمش. باید بگویم امروز که بیش از بیست و چهار ساعت از روی این جریان گذشته، هنوز نگاه بچه گربه جایی روی سینه ام سنگینی می کند. مادر من می توانست یک دکتر دامپزشک عالی بشود یا حتا یک خواننده ی جاودانه، اما به جایش دبیر جغرافیا شد و ریه هایش را با گچ تخته، و پاهایش را با ساعت ها روی پا ایستادن به گا داد. بله، مادرم با استعداد تحسین برانگیز دامپزشکی اش، با همان نگاه اول به آن موجود وحشت زده، گفت که امیدی نیست و احتمالن ماشین به او زده ونخاعش قطع شده. نمی فهمم چرا باید یک نفر با ماشین به بچه گربه ای بزند و نخاعش را قطع بکند. همانطور که نمی فهمم مردم چرا آشغال هایشان را کنار سطل آشغال ها می ریزند. آیا آنها از آستیگمات رنج می برند؟ اگر بله، چرا پیش چشم پزشک نمی روند؟ چشم پزشک ها و اصولن پزشک ها، دهان خودشان را گاییده اند تا ما به آنها مراجعه کنیم تا آنها بعد از آنکه فکر کردند ما را معالجه کرده اند، به خودشان افتخار کنند و البته پولشان را بگیرند. به هرحال، من هم ممکن است بارها از دکتر رفتن امتناع ورزیده باشم ولی تلاشم را کرده ام که آشغال هایم را توی سطل بیندازم و بچه گربه ها را قطع نخاع نکنم. مامان در تمام طول مسیرمان تا دامپزشکی، به من یادآوری کرد که این حیوان خوب بشو نیست، اما چون کرم از خود درخت است و من همان کرم می باشم و مادرم درخت می باشد، به رفتن ادامه دادیم، چون ما نیروهای امدادگر مخفی هستیم، مثل پلیس مخفی، اما به جای جریمه کردن تخلف کار، خودمان و اعصابمان را جریمه کرده و به گا می دهیم. از همان توی دامپزشکی، فین فین های من و مامان شروع شد. انگار چیزی توی آن فضا بود که حرف های مامان را پیرامون ناامیدی تایید می کرد. بالاخره بعد از صد و هفتاد ساعت نوبت ما شد تا میان همه ی سگ ها و گربه های اشرافی منطقه ی نیاوران، بچه گربه ی افلیج کثیف و بی نوایمان را روی میز معاینه بگذاریم. دکترها اصولن از هر نوعشان، دام یا انسان، آدم های بسیار خونسردی در مواجهه با بدبختی های فاجعه آمیزند و می توانند برای بی احساسیشان مدال طلا بگیرند. در نتیجه آقای دکتر جیم با یک نگاه گذرا تشخیصش را توی صورتمان تف کرد. همان حرف مامان را زد با این تفاوت که بیست و پنج هزار تومن ناقابل گرفت. البته خودش این کار را نکرد، بلکه منشی اش که توی کیوسک نشسته بود این مهم را انجام داد. خب. راهی نبود. با مامان قرار گذاشته بودیم که اگر خوب شدنی نبود، بگوییم خلاصش کنند. دکتر هم تایید کرد و گفت که حیوان زنده بماند زجر می کشد. ما بچه گربه را دست جلادها سپردیم که با تزریق یک داروی مخصوص، که خیلی بهتر از روش گیوتین است، خلاصش کنند. لازم نبود تا به گربه یا به هم نگاه کنیم. اشک از همه ی چاله چوله های صورتمان سرازیر بود. من دلم می خواست کف زمین می نشستم و با صدای بلند عر می زدم اما مردم مهربان فضول آماده بودند که نگذارند مثل آدم کارت را بکنی. پس به همان نشستن روی صندلی و اشک ریختن آرام اکتفا کردم. اما یک خانوم که مامور عذاب من شده بود، مدام برایم از خواست خدا می گفت و اینکه من نمی توانم با آن مقابله کنم. من در آن لحظه فقط سعی کردم آن زن روی اعصاب را با مشت نزنم و توی صورتش فریاد نکشم که برود گم شود با آن خدای لندهور بی خاصیت اش. و به او نگویم که خوشحالم که نه به خدای او، بلکه به هیچ موجود گه دیگری اعتقاد ندارم وگرنه حتمن برای تمام بی عدالتی ها و کثافت کاری هایش، توبیخش می کردم.
بچه گربه ی بیچاره ی ما، توی سکوت مرد. هیچ تلاشی برای زنده ماندن نکرد و فقط پلک هایش را بست و ندید که او را توی کیسه زباله ی سیاهی پیچیدند تا توی سطل بزرگ، منتظر ماشین شهرداری شود. می دانم. من آدم ضعیف و دردنکشیده ای هستم. می دانم که این روزها گالن گالن آدم است که توی سکوت و انزوا و بدبختی می میرد. می دانم که فلج شدن و مردن یک بچه گربه، به هیچ کجای این دنیای لعنتی نیست. می دانم که آدم های همین مملکت، هشت سال توی جبهه ها، در بی عدالتی تمام کشته شدند. می دانم که آدم باید قوی باشد. همه ی این ها را می دانم و با این حال، هنوز نمی توانم به چشم های هراسان و پاهای بی جان آن بچه 
گربه فکر نکنم و ساعت ها اشک نریزم. 
* از آلبوم "از این گوشه تا اون گوشه"

Monday, April 16, 2012

خانه

خانه را می کوبیم

مهندس و معمار

نقشه های خوب

کلنگ های سخت

میان کاشی ها و آجرهای کهنه

زیر گچ های ریخته

منم که می ریزم با کودکی ام

باغچه اما می ماند

می روم زیر خاک

کنار گل یخ

زیر سایه ی خرمالوها

یک روز شاید سایه ای شوم بلند

روی گورستان خاطرات

Sunday, April 15, 2012

نیمه

به من می گویی که همه چیز را دو دو تا چهار تا می کنم، همه چیز را تحلیل می کنم و من خودم ادامه می دهم که: به همه چیز گند می زنم. برایت از دبیرستان نمی گویم و از چهار سالی که با زجر فرمول حفظ کردم و حساب کردم و هندسه ی تحلیلی گذراندم. برایت نمی گویم که عجیب است چیزی که دوستش نداشته ام، این همه در من اثر کرده باشد. پاهایم را از کالج های قهوه ای ام در می آورم و می گذارمشان روی نیمکت خنک نیمه مرطوب. سردم است ولی نمی خواهم برویم. دوباره با من از من می گویی. از عدم توانایی ام در تصمیم گیری. از احساسات لحظه ای ام و از هرآنچه که پیشتر در خودم ندیده بودم. تصمیم نگرفتن را می دانسته ام همیشه. شاید از همان زمانی که نمی توانسته ام در منوی رستوران غذایم را انتخاب کنم و در فروشگاه، لباسم را. ولی هیچ کس با من از احساسات لحظه ای حرف نزده بود. از اینکه علاقه ام به آدم ها عمیق نیست. در گیر و دار هضم این لقمه ی سنگینم که دستت را می گذاری روی نقطه ضعفم. انگار می دانی همین دیشب با دوستی گفته بودم از این ترس. ترس از بچگی. ترس از بزرگ نشدن. ترس از لوس و نازنازی بودن. ترس از "دختربودن" در تعبیر عام. پرسیده بودم که آیا به نظرش من بچه ام و او گفته بود نه و من خیالم کمی راحت شده بود. و حالا، صاف دستت را گذاشته ای روی همین نقطه، که: آدم هایی که در زندگی شان رنج می کشند بزرگ می شوند، مثل پسرهایی که می روند سربازی و تغییر می کنند. بیشتر نگاهت می کنم تا حرف هایت دستگیرم شود، چون من با چشم هایم گوش می کنم و شاید برای همین عینکی ام. به همین خاطر خواسته بودم یک گوشه ای بنشینیم. حرف جدی را بدون آی کانتکت نمی شود زد. روده درازی را می شود در هرحالتی کرد اما صحبت جدی را نه. باید به چشم هایش نگاه کنی، به چشم هایت نگاه کند. چطور می شود راه رفت و به کسی گفت که راهی جز رفتن نیست؟ چطور می شود قدم زنان با کسی خداحافظی کرد؟ به همین خاطر نشسته بودیم. تا من توی چشم هایت خیره شوم و تو بگویی خیلی چیزها هنوز مانده تا یاد بگیرم. حرفت سیلی می شود توی صورتم. چرا؟ چرا بزرگ نشدم تا جرقه ی دردسرها نباشم؟ چرا بزرگ نشدم تا ایده های بی پایان را قصه نکنم؟ چرا بزرگ نشدم تا یاد بگیرم کجای فاصله بایستم؟ چرا بزرگ نشدم تا دل نبندم به این همه آدم؟ چرا بزرگ نشدم تا مست اگر می شوم، مستی نکنم؟ چرا بزرگ نشدم تا نگاه نکنم به پشت سرم و دل هایی که ناخواسته شکسته ام؟ چرا بزرگ نشدم تا بلد باشم؟ نگاهت می کنم و چراها توی سرم می چرخند. راست می گویی و همین هم تلخش می کند، تلخم می کند. "ناراحتی از من؟"، "نه". می گویم نه و نمی گویم که از خودم ناراحتم. از خودم که همیشه خواستم بزرگ باشم و حالا اینجا نشسته ام، مقابلت، کوچک، شبیه سال های پیشتر از پیش، شبیه روزهایی که اسباب بازی هایم را بقچه می کردم برای رفتن، از خانه، از زندگی شاید. اینجا نشسته ام مقابل تو، که عزیز بوده ای و دلم نمی خواسته برایت کوچک باشم. پاهایم را فرو می کنم توی کالج های قهوه ای ام و به رنج هایی فکر می کنم که تو کشیده ای و من خوابش را هم ندیده ام. باد می آید و دلتنگی هایم ترانه می شود. ترانه ای که نیمه می ماند.

Tuesday, February 28, 2012

آقای ون

اولین بار یک شب بارانی پرترافیک دیدمش. آمد نزدیک و به ما جماعت ون نشین گفت:"از الان تا ونک، چل و پنج دیقه فرصت دارین پول خورد جور کنین. نریم برسیم اونجا ده تومنی و پنج تومنی تحویلم بدین." تمام راه را گشتم، توی کیف پولم، کیفم و تمام جیب هایم را از پالتو تا شلوار. فقط پنج تومنی بود. پیاده که شدم، بهش گفتم:"اولتیماتومتونو شنیدم. ولی به خدا خوردتر از این نداشتم" و پنج تومنی را از شیشه ی جلو، هل دادم تو و کمی دور شدم تا موفق نشود فکم را پیاده کند. لطف خدا بود یا عنایات پیغمبرش، به هرحال آن شب به خیر گذشت.
دیروز توی برزیل بودم. البته نه در کشور برزیل که در خیابان تاکسی نشین. داشتم خیابان را می رفتم بالا که یک آقایی آمد توی صورتم:"خانوم نوبنیادی؟دربست بریم؟" گفتم نه و نه ام را یک جوری گفتم که یعنی:"معلوم است که نه مردک ایکبیری. چرا فکر کردی که خطی نهصد تومانی را ول می کنم و با توی لندهور می آیم که تمام جیبم را خالی کنی". مردک که خیال می کرد خیلی زبل و بلاست گفت:"آخه اینجوری باید با ون بری ها!" من دیگر خودم را برای یک نه ی پرمعنی دیگر خسته نکردم و فقط سرم را زیر انداختم و رفتم تا سوار ون شوم. آقای راننده که همان آقای پاراگراف قبل باشد، مثل آن دفعه اعصاب نداشت و به نظر می آمد که می خواهد نطق دیگری در مورد تمام پول های خرد عالم دنیا سر بدهد. این بود که پیشاپشیش، مثل بچه ی آدم، شروع کردم به گشتن تا از زیر سنگ هم شده ششصد و پنجاه تومان خرد پیدا کنم. ون دیگر داشت پر میشد و پسر جوانی هم ایستاده بود یک مسافر دیگر هم سوار شود تا بیاید روی این صندلی های تاشو بنشیند کنار من. کم کم داشت فکرهای آزاردهنده ای می آمد توی کله ام که این پسرک چه مرگش هست که همه جای ون را ول کرده، منتظر است بنشیند روی این صندلی تاشوی خیلی ناراحت؟ نکند می خواهد کرمی بریزد؟ نکند بنشیند و انگولکم کند؟ توی این فکرها بودم که صدای آقای ون را شنیدم که با یک خانوم نیمچه شیتان فیتان بحث می کرد. خانوم که اگر سواد میشد، ون ما موتورش کار می افتاد، دلش نمی خواست سوار شود چون گویا از ون هیچ دل خوشی نداشت. شنیدم که آقای ون رو کرد به پسر عشق صندلی تاشو و گفت:"شما یه ساعت دیگه بیا اینجا، ببین چه صفیه. اون وخ مردم واسه همین ون، باید ببینی چیکار می کنن. واقعن مردمون عجیبی داریم. واقعن". و "مردمان عجیب" را یک جوری ادا کرد که تو حتا اگر انسان متشخص و بانزاکتی هم می بودی، می شنیدی که گفته "مردمان گه" یا "مردمان عن" یا "مردمان بی لیاقت و نفهم" و خلاصه هر مردمانی الّا عجیب! خانوم شیتان که ظاهرن "گه" را از فحوای کلام آقای ون شنید، با چشمانی گرد ذل زده بود به او، و آقای ون که رویش یه پسرک بود وقعی بر او نمی نهاد. بعد سکوتی حاکم شد از آن مدل هایی که منتظری یکهو یک نفر تف کند توی صورت آن یکی. یا بخواباند زیر گوشش یا هوار بکشد. من که انگول های احتمالی پسرک را از یاد برده بودم، سعی می کردم خشک شدن قرنیه هایم را به جان بخرم ولی پلک نزنم تا هیچ صحنه ای از دست نرود. درست در همان لحظه ای که منتظر بودم تا خانوم شیتان، با پاشنه ی چکمه اش سر آقای ون را سوراخ کند، او مثل یک شاگرد خوب که خطایش را پذیرفته، سرش را پایین انداخت و آمد توی ون و چه بسا حتا پذیرفت که اندکی گه بازی در آورده. او که سوار شد، پسرک هم صندلی اش را باز کرد و نشست. چند دقیقه که گذشت و من مطمئن شدم که انتخاب پسرک برای صندلی، نه به دلایل سادیستی، که به علل مازوخیستیست، ماهیچه هایم را شل کردم و به آقای ون گفتم که می تواند خودش انتخاب کند که بی خیال پنجاه تومن شود و ششصد تومنم را بگیرد، یا بی خیال نشود و دو تومنی ام را داشته باشد. آقای ون گزینه ی دو را انتخاب کرد:"بده دوتومنی رو که سودش تو همون پنجاهیه" . من که با توجه به حساسیت آقای ون به پول درشت، ازاین انتخاب جا خورده بودم، دوهزار تومانی را دادم و فکر کردم که واقعن "مردمان عجیبی" داریم . آقای ون یک نگاهی از توی آینه به عقب انداخت که انگار آن دختر روی صندلی ردیف جلویی که همانا من باشم، کودن ترین مسافریست که به پستش خورده. آن وقت دستش را با دو تومانی آورد عقب و صریحن خواست که:" ششصد تومنتو رد کن بیاد عوضی ". البته او که آقای باشخصیتی بود و حتا ترجیح می داد به جای "گه" یا "عن" بگوید "عجیب"، این جمله را جور دیگری گفت اما من محض خوشمزگی، جمله اش را تحریف کردم. من که هیچ فکر نمی کردم آقای ون با آن ابهتش، این همه استعداد بالقوه ی شوخی درش باشد، همان طور هاج و واج، پول ها را عوض کردم و مثل کله پوک های فیلمهای کمدی اذعان داشتم که "یعنی شوخی کردین و من نفهمیدم؟" آقای ون که حوصله اش سر رفته بود، به جای جواب دادن، پایش را گذاشت روی گاز تا هرچه زودتر از شر تمام مسافرهای مسخره اش خلاص شود.

Monday, February 27, 2012

......

دارم به نبودنت عادت

نمی کنم به اتاق خالی ات عادت

نمی کنم به صدای دورت عادت

نمی کنم به زندگی که سخت تر

به بغضی که بزرگتر

به هوایی که می شود سنگین تر/تر از چشمان من

عادت

نمی کنم

عادت

...

زنانه

درد می کشم و پرتاب می شوم به هشت سالگی. حیاط دبستان. نشسته ام لبه ی پله. خم شده ام روی شکم و همان طور که دستم را دور تا دور نافم می کشم، رو می کنم به دوستم که:" گمونم پریود شده َم". طبعن در هشت سالگی از این اسم مبهم هیچ چیز نمی دانم. فقط خواهرهایم را دیده ام که هروقت دلشان درد می گیرد، از این واژه حرف می زنند.

دختر ِهشت ساله ی آن روز، چیزی نمی دانست از زن شدن ولی امروز، با مسکّن های شناور توی معده اش، خوب می داند که هرماه، چند روزی سهمش درد است.

Friday, February 24, 2012

آدینه نوشت

من آدمی هستم که زیاد در مورد اینکه چطور آدمی هستم حرف می زنم و این شاید باعث شده باشد که تا به امروز، عده ای را از خودم منزجر کرده باشم. اصلن چه بسا افرادی باشند که تا می گویی فلانی، رنگشان سبز بشود، شبیه آن شکلک یاهو، که همان دختره که هی خودش را تحلیل می کند؟ به هرحال، من همچنان آدمی هستم که کار خودم را می کنم و این بار هم آمده ام که بگویم، من آدمی هستم که برنامه ریزی بلد نیستم. که نمی دانم آدم نباید چهار تا کار را برای بک روزش در نظر بگیرد، یکی این سر شهر، یکی آن سر ده. چون طبیعتن به هیچ کدامشان که نمی رسد هیچ، گه گیجه هم می گیرد و خب چه کاریست؟ ممکن است از خودت بپرسی که آیا فلانی مرض دارد؟ اما من پیشنهادم این است که بیایی از خودم بپرسی تا بلکه دوتایی به نتیجه برسیم. چون من خودم هم هنوز نمی دانم که آیا اصولن آدم مریضی هستم یا ابن فقط یک ضعف قابل جبران است.

دو هفته است که کلاس تئاتر می روم. چون فکر کرده ام که استعدادش را دارم، علاقه هم که صد در صد. پس بروم سر وقتش. و آقا/خانوم ی که شما باشی، به هیچ چیز دیگری نیندیشیدم. مثلن اینکه وقتش را دارم؟ اینطوریست که به گه گیجه های زندگی ام اضافه شده اما ظاهرن ککم هم نمی گزد.

پاراگراف قبلی را، یعنی اصلن سوژه ام را ترجیح می دهم همینجا رها کنم و موضوع دیگری را پیش بکشم، چرا که من آدمی هستم که حوصله ام زود سر می رود. مثل "گنده شاخ" که "تصمین" می گیرد فیلم جدیدی نگاه کند چون حوصله اش زود سر می رود. و برای همین از دره پرت می شود پایین و نسلش منقرض می شود. من هم مثل گنده شاخ هستم و کسی چه می داند؟ اصلن شاید گنده شاخ شبیه من باشد. به هرحال، حالا که از بحث قبلی دچار کسالت شده ام، می خواهم موضوعم را عوض کنم. از همه ی چیزهای عالم دنیا پر رنگ تر، در حال حاضر برای من، تنبان خواهر جان است. تنبان راه راه قرمزی که هفته ی پیش، همچین روزی البته شبش، بغل گرفتم و با آن عر زدم. نمی گویم گریه کردم یا اشک ریختم و می گویم عر زدم چون دقیقن همین کار را کردم. خدا من را ببخشد که استاد را در حد یک روضه خوان پایین آوردم. اما شما نمی دانید که وقتی می خواند:"لحظه های عمر بی سامان، می رود سنگین/ اشک خونالوده ام دامان، می کند رنگین" چه تجاوزی می شود به روح آدم.

امروز یک جمعه ی نکبتی ست و من دلم بیخودی گرفته. چخوف دارد چشمک می زند که از روی پاتختی برش دارم و بر نمی دارم. ساز چشمک می زند که دستم بگیرمش و نمی گیرم. هوا وسوسه ام می کند که بیرون بروم و نمی روم. زندگی چیز عجیبیست. یک چیز عجیب، لعنتی و دوست داشتنی.

Sunday, February 12, 2012

شیر توی مصونیت و محدودیت و معصومیت، جمیعن صلوات

با سلام بر عاملین گسترش اسلام

می خواستم عرض کنم که بنده، به عنوان یک انسان عینکی، گاهی یادم می رود که عینک روی چشمم است و دنبالش می گردم. این یعنی عینک، که یک جسم خارجی ست، بخشی از هویت و وجود من شده. اما بعد از گذشت چیزی حدود نوزده سال از شروع گذاشتن حجاب (اگر مقنعه ی اول دبستان را نقطه ی آغاز حساب کنیم) من هنوز خوب می دانم که آن نکبتی کی روی سرم هست و کی نیست و هرگز ممکن نیست که این پوشش تحمیلی، جزئی از من شود.

Saturday, February 11, 2012

شیر!!

خوابم می آید. اینترنت امروز تصمیم گرفته که من را به زندگی ای که تا پیش از امروز داشته ام، علاقمند کند. دارم به این فکر می کنم که زندگی در ایران، پیش از آنکه وحشتناک و نفرت انگیز باشد، مضحک است. هر کشوری برای خودش جنگهایی دارد که مردمش باید بکنند، یعنی باید انجام بدهند. اما اینجا جنگ های خنده داری جریان دارد، به طوری که تو باید برای چیزهایی مبارزه کنی، که اساسن آن قدرها ارزشمند نیست. مثلن باید دو ساعت از وقتت را بگذاری پای اینترنت و بعد از آنکه کارت انجام نشد، بپذیری که شیر شده ای، با شینی که اشتباهی کاف شده است. من آدمی هستم که در این موارد، به جای مهاجرت، به خودکشی فکر می کنم، یعنی اصولن آدم زودناامیدی هستم. هم اکنون هم باسنم بر اثر اصرار در نشستن روی تخت، کاملن پهن شده، چرا که دهه، دهه ی فجر است و آنهایی که نمی خواهند مثل بچه ی آدم تشریف ببرند راه پیمایی ساندیس، باید بتمرگند توی خانه و اکوان مبارکشان را روی تخت ها و صندلی هایشان پهن کنند و در مقابل اینترنتی که برایشان صدای سوسک در می آورد، شیر شوند.

Friday, February 10, 2012

بی معرفت

زنگ زده ام که حالت را بپرسم اما تو با من قهری. برایم از زنگ های نزده و نامه های بی جواب می گویی. از اینکه کم کم باید فراموش کنی که خواهر دیگری هم داری. می گویی باورت نمی شود این همه بی معرفت باشم. من سکوت کرده ام. می دانم حق داری. می دانم که اگر زنگ زدن و نوشتن و سراغ گرفتن، پایه های معرفت باشند، من یقینن بی معرفت ترین آدم دنیام. سعی نمی کنم که چیزی را توجیه کنم. مارال هم همین ها را می گوید. حالا انگار همه ی عالم می دانند که من همیشه از همه بی خبرم. به تو حق می دهم که بخواهی خفه ام کنی. حق می دهم که باور نکنی روزی را بدون فکر کردن به تو شب نمی کنم. حق می دهم که ندانی مست که می کنم، زار زار اشک می ریزم که دلم برای خواهرم تنگ شده. سرم را خم می کنم و می گذارم که رگبار گله هایت ببارند روی سر و کله ام. حرفهایت که تمام می شود، می پرسی که اصولن این روزها را دارم به چه غلطی می گذارنم. و من برایت از آیلسی می گویم که از مصاحبه اش جا ماندم چون برای اولین بار در زندگی ام، از یک چیز مطمئن بودم، آنقدر که نیازی به پرسیدن و چک کردنش ندیدم. این شد که گند مبسوطی زدم و برای ماست مالی قیافه ی وارفته ام در جلوی مانیتور، یک خالی بزرگ تاریخی بستم برای مامان، که اگر داستان را می فهمید، برای فردا ظهرمان خورش قیمه می پخت با گوشت نجوا. این بود که گفتم یکی از هم کلاسی هایم مشکوک به سرطان است و بعد هی توی دلم دعا کردم که نپرسد کی. اما از آنجایی که نتیجه ی دعای یک کافر، بهتر از این نمی شود، مامان همان لحظه پرسید کی. و من خالی بزرگ تری به هم رساندم که " نمیشناسی". اما این جواب خوبی نبود، چون هم من هم مامان می دانستیم که او همه ی رفقایم، حتا آبکی هایشان را می شناسد از بس که همیشه از دوستانم حرف می زنم. از اسمش پرسید و من هم گفتم "سارا" و بلافاصله چهره ی سارای بیچاره ی کلاسمان آمد جلوی چشمهایم و آنقدر عذاب وجدان گرفتم که تا آخر عمرش اگر هر اتفاقی برایش بیفتد، من خودم را مقصر می دانم. به هر حال، خالی بزرگ به ثمر نشست و اینجانب هنوز در دیگ مسی خورش قیمه نیستم.

آمدم اینجا بنویسم که با خیال راحت به من فحش بدهی. البته زیاد ناموسی اش نکن چون گریبان خودت را می گیرد. من البته راهی مکه و کربلا نیستم و اخیرن هیچ نامه ای هم از دم و دستگاه خدا، مبنی بر مرگ زودهنگام، دریافت نکرده ام. اما تو حلالم کن و بدان که من گه و بی معرفتم اما خیلی دوستت دارم.