Friday, November 23, 2012
این جور وقت ها
Wednesday, September 12, 2012
اختلال
Thursday, August 16, 2012
زیر پای من هیچ بهشتی نیست
Sunday, June 24, 2012
هیچ کس تنها نیست!!
Thursday, June 21, 2012
در بخشش آلتی هست که تو را، و در انتقام آلتی دو سر که هم تو را و هم دیگران را
Thursday, June 14, 2012
توهم
Saturday, May 26, 2012
اگه حوصله می کنی
Wednesday, May 23, 2012
هذیان سرخ
Friday, May 4, 2012
تهران
Saturday, April 28, 2012
در نزد ایرانیان است و بس!
مرفه با درد
یک پارچه گه
لنگ می زنه، لنگ می زنه، بد و بی تاب*
Monday, April 16, 2012
خانه
خانه را می کوبیم
مهندس و معمار
نقشه های خوب
کلنگ های سخت
میان کاشی ها و آجرهای کهنه
زیر گچ های ریخته
منم که می ریزم با کودکی ام
باغچه اما می ماند
می روم زیر خاک
کنار گل یخ
زیر سایه ی خرمالوها
یک روز شاید سایه ای شوم بلند
روی گورستان خاطرات
Sunday, April 15, 2012
نیمه
به من می گویی که همه چیز را دو دو تا چهار تا می کنم، همه چیز را تحلیل می کنم و من خودم ادامه می دهم که: به همه چیز گند می زنم. برایت از دبیرستان نمی گویم و از چهار سالی که با زجر فرمول حفظ کردم و حساب کردم و هندسه ی تحلیلی گذراندم. برایت نمی گویم که عجیب است چیزی که دوستش نداشته ام، این همه در من اثر کرده باشد. پاهایم را از کالج های قهوه ای ام در می آورم و می گذارمشان روی نیمکت خنک نیمه مرطوب. سردم است ولی نمی خواهم برویم. دوباره با من از من می گویی. از عدم توانایی ام در تصمیم گیری. از احساسات لحظه ای ام و از هرآنچه که پیشتر در خودم ندیده بودم. تصمیم نگرفتن را می دانسته ام همیشه. شاید از همان زمانی که نمی توانسته ام در منوی رستوران غذایم را انتخاب کنم و در فروشگاه، لباسم را. ولی هیچ کس با من از احساسات لحظه ای حرف نزده بود. از اینکه علاقه ام به آدم ها عمیق نیست. در گیر و دار هضم این لقمه ی سنگینم که دستت را می گذاری روی نقطه ضعفم. انگار می دانی همین دیشب با دوستی گفته بودم از این ترس. ترس از بچگی. ترس از بزرگ نشدن. ترس از لوس و نازنازی بودن. ترس از "دختربودن" در تعبیر عام. پرسیده بودم که آیا به نظرش من بچه ام و او گفته بود نه و من خیالم کمی راحت شده بود. و حالا، صاف دستت را گذاشته ای روی همین نقطه، که: آدم هایی که در زندگی شان رنج می کشند بزرگ می شوند، مثل پسرهایی که می روند سربازی و تغییر می کنند. بیشتر نگاهت می کنم تا حرف هایت دستگیرم شود، چون من با چشم هایم گوش می کنم و شاید برای همین عینکی ام. به همین خاطر خواسته بودم یک گوشه ای بنشینیم. حرف جدی را بدون آی کانتکت نمی شود زد. روده درازی را می شود در هرحالتی کرد اما صحبت جدی را نه. باید به چشم هایش نگاه کنی، به چشم هایت نگاه کند. چطور می شود راه رفت و به کسی گفت که راهی جز رفتن نیست؟ چطور می شود قدم زنان با کسی خداحافظی کرد؟ به همین خاطر نشسته بودیم. تا من توی چشم هایت خیره شوم و تو بگویی خیلی چیزها هنوز مانده تا یاد بگیرم. حرفت سیلی می شود توی صورتم. چرا؟ چرا بزرگ نشدم تا جرقه ی دردسرها نباشم؟ چرا بزرگ نشدم تا ایده های بی پایان را قصه نکنم؟ چرا بزرگ نشدم تا یاد بگیرم کجای فاصله بایستم؟ چرا بزرگ نشدم تا دل نبندم به این همه آدم؟ چرا بزرگ نشدم تا مست اگر می شوم، مستی نکنم؟ چرا بزرگ نشدم تا نگاه نکنم به پشت سرم و دل هایی که ناخواسته شکسته ام؟ چرا بزرگ نشدم تا بلد باشم؟ نگاهت می کنم و چراها توی سرم می چرخند. راست می گویی و همین هم تلخش می کند، تلخم می کند. "ناراحتی از من؟"، "نه". می گویم نه و نمی گویم که از خودم ناراحتم. از خودم که همیشه خواستم بزرگ باشم و حالا اینجا نشسته ام، مقابلت، کوچک، شبیه سال های پیشتر از پیش، شبیه روزهایی که اسباب بازی هایم را بقچه می کردم برای رفتن، از خانه، از زندگی شاید. اینجا نشسته ام مقابل تو، که عزیز بوده ای و دلم نمی خواسته برایت کوچک باشم. پاهایم را فرو می کنم توی کالج های قهوه ای ام و به رنج هایی فکر می کنم که تو کشیده ای و من خوابش را هم ندیده ام. باد می آید و دلتنگی هایم ترانه می شود. ترانه ای که نیمه می ماند.
Tuesday, February 28, 2012
آقای ون
دیروز توی برزیل بودم. البته نه در کشور برزیل که در خیابان تاکسی نشین. داشتم خیابان را می رفتم بالا که یک آقایی آمد توی صورتم:"خانوم نوبنیادی؟دربست بریم؟" گفتم نه و نه ام را یک جوری گفتم که یعنی:"معلوم است که نه مردک ایکبیری. چرا فکر کردی که خطی نهصد تومانی را ول می کنم و با توی لندهور می آیم که تمام جیبم را خالی کنی". مردک که خیال می کرد خیلی زبل و بلاست گفت:"آخه اینجوری باید با ون بری ها!" من دیگر خودم را برای یک نه ی پرمعنی دیگر خسته نکردم و فقط سرم را زیر انداختم و رفتم تا سوار ون شوم. آقای راننده که همان آقای پاراگراف قبل باشد، مثل آن دفعه اعصاب نداشت و به نظر می آمد که می خواهد نطق دیگری در مورد تمام پول های خرد عالم دنیا سر بدهد. این بود که پیشاپشیش، مثل بچه ی آدم، شروع کردم به گشتن تا از زیر سنگ هم شده ششصد و پنجاه تومان خرد پیدا کنم. ون دیگر داشت پر میشد و پسر جوانی هم ایستاده بود یک مسافر دیگر هم سوار شود تا بیاید روی این صندلی های تاشو بنشیند کنار من. کم کم داشت فکرهای آزاردهنده ای می آمد توی کله ام که این پسرک چه مرگش هست که همه جای ون را ول کرده، منتظر است بنشیند روی این صندلی تاشوی خیلی ناراحت؟ نکند می خواهد کرمی بریزد؟ نکند بنشیند و انگولکم کند؟ توی این فکرها بودم که صدای آقای ون را شنیدم که با یک خانوم نیمچه شیتان فیتان بحث می کرد. خانوم که اگر سواد میشد، ون ما موتورش کار می افتاد، دلش نمی خواست سوار شود چون گویا از ون هیچ دل خوشی نداشت. شنیدم که آقای ون رو کرد به پسر عشق صندلی تاشو و گفت:"شما یه ساعت دیگه بیا اینجا، ببین چه صفیه. اون وخ مردم واسه همین ون، باید ببینی چیکار می کنن. واقعن مردمون عجیبی داریم. واقعن". و "مردمان عجیب" را یک جوری ادا کرد که تو حتا اگر انسان متشخص و بانزاکتی هم می بودی، می شنیدی که گفته "مردمان گه" یا "مردمان عن" یا "مردمان بی لیاقت و نفهم" و خلاصه هر مردمانی الّا عجیب! خانوم شیتان که ظاهرن "گه" را از فحوای کلام آقای ون شنید، با چشمانی گرد ذل زده بود به او، و آقای ون که رویش یه پسرک بود وقعی بر او نمی نهاد. بعد سکوتی حاکم شد از آن مدل هایی که منتظری یکهو یک نفر تف کند توی صورت آن یکی. یا بخواباند زیر گوشش یا هوار بکشد. من که انگول های احتمالی پسرک را از یاد برده بودم، سعی می کردم خشک شدن قرنیه هایم را به جان بخرم ولی پلک نزنم تا هیچ صحنه ای از دست نرود. درست در همان لحظه ای که منتظر بودم تا خانوم شیتان، با پاشنه ی چکمه اش سر آقای ون را سوراخ کند، او مثل یک شاگرد خوب که خطایش را پذیرفته، سرش را پایین انداخت و آمد توی ون و چه بسا حتا پذیرفت که اندکی گه بازی در آورده. او که سوار شد، پسرک هم صندلی اش را باز کرد و نشست. چند دقیقه که گذشت و من مطمئن شدم که انتخاب پسرک برای صندلی، نه به دلایل سادیستی، که به علل مازوخیستیست، ماهیچه هایم را شل کردم و به آقای ون گفتم که می تواند خودش انتخاب کند که بی خیال پنجاه تومن شود و ششصد تومنم را بگیرد، یا بی خیال نشود و دو تومنی ام را داشته باشد. آقای ون گزینه ی دو را انتخاب کرد:"بده دوتومنی رو که سودش تو همون پنجاهیه" . من که با توجه به حساسیت آقای ون به پول درشت، ازاین انتخاب جا خورده بودم، دوهزار تومانی را دادم و فکر کردم که واقعن "مردمان عجیبی" داریم . آقای ون یک نگاهی از توی آینه به عقب انداخت که انگار آن دختر روی صندلی ردیف جلویی که همانا من باشم، کودن ترین مسافریست که به پستش خورده. آن وقت دستش را با دو تومانی آورد عقب و صریحن خواست که:" ششصد تومنتو رد کن بیاد عوضی ". البته او که آقای باشخصیتی بود و حتا ترجیح می داد به جای "گه" یا "عن" بگوید "عجیب"، این جمله را جور دیگری گفت اما من محض خوشمزگی، جمله اش را تحریف کردم. من که هیچ فکر نمی کردم آقای ون با آن ابهتش، این همه استعداد بالقوه ی شوخی درش باشد، همان طور هاج و واج، پول ها را عوض کردم و مثل کله پوک های فیلمهای کمدی اذعان داشتم که "یعنی شوخی کردین و من نفهمیدم؟" آقای ون که حوصله اش سر رفته بود، به جای جواب دادن، پایش را گذاشت روی گاز تا هرچه زودتر از شر تمام مسافرهای مسخره اش خلاص شود.
Monday, February 27, 2012
......
دارم به نبودنت عادت
نمی کنم به اتاق خالی ات عادت
نمی کنم به صدای دورت عادت
نمی کنم به زندگی که سخت تر
به بغضی که بزرگتر
به هوایی که می شود سنگین تر/تر از چشمان من
عادت
نمی کنم
عادت
...
زنانه
درد می کشم و پرتاب می شوم به هشت سالگی. حیاط دبستان. نشسته ام لبه ی پله. خم شده ام روی شکم و همان طور که دستم را دور تا دور نافم می کشم، رو می کنم به دوستم که:" گمونم پریود شده َم". طبعن در هشت سالگی از این اسم مبهم هیچ چیز نمی دانم. فقط خواهرهایم را دیده ام که هروقت دلشان درد می گیرد، از این واژه حرف می زنند.
دختر ِهشت ساله ی آن روز، چیزی نمی دانست از زن شدن ولی امروز، با مسکّن های شناور توی معده اش، خوب می داند که هرماه، چند روزی سهمش درد است.
Friday, February 24, 2012
آدینه نوشت
من آدمی هستم که زیاد در مورد اینکه چطور آدمی هستم حرف می زنم و این شاید باعث شده باشد که تا به امروز، عده ای را از خودم منزجر کرده باشم. اصلن چه بسا افرادی باشند که تا می گویی فلانی، رنگشان سبز بشود، شبیه آن شکلک یاهو، که همان دختره که هی خودش را تحلیل می کند؟ به هرحال، من همچنان آدمی هستم که کار خودم را می کنم و این بار هم آمده ام که بگویم، من آدمی هستم که برنامه ریزی بلد نیستم. که نمی دانم آدم نباید چهار تا کار را برای بک روزش در نظر بگیرد، یکی این سر شهر، یکی آن سر ده. چون طبیعتن به هیچ کدامشان که نمی رسد هیچ، گه گیجه هم می گیرد و خب چه کاریست؟ ممکن است از خودت بپرسی که آیا فلانی مرض دارد؟ اما من پیشنهادم این است که بیایی از خودم بپرسی تا بلکه دوتایی به نتیجه برسیم. چون من خودم هم هنوز نمی دانم که آیا اصولن آدم مریضی هستم یا ابن فقط یک ضعف قابل جبران است.
دو هفته است که کلاس تئاتر می روم. چون فکر کرده ام که استعدادش را دارم، علاقه هم که صد در صد. پس بروم سر وقتش. و آقا/خانوم ی که شما باشی، به هیچ چیز دیگری نیندیشیدم. مثلن اینکه وقتش را دارم؟ اینطوریست که به گه گیجه های زندگی ام اضافه شده اما ظاهرن ککم هم نمی گزد.
پاراگراف قبلی را، یعنی اصلن سوژه ام را ترجیح می دهم همینجا رها کنم و موضوع دیگری را پیش بکشم، چرا که من آدمی هستم که حوصله ام زود سر می رود. مثل "گنده شاخ" که "تصمین" می گیرد فیلم جدیدی نگاه کند چون حوصله اش زود سر می رود. و برای همین از دره پرت می شود پایین و نسلش منقرض می شود. من هم مثل گنده شاخ هستم و کسی چه می داند؟ اصلن شاید گنده شاخ شبیه من باشد. به هرحال، حالا که از بحث قبلی دچار کسالت شده ام، می خواهم موضوعم را عوض کنم. از همه ی چیزهای عالم دنیا پر رنگ تر، در حال حاضر برای من، تنبان خواهر جان است. تنبان راه راه قرمزی که هفته ی پیش، همچین روزی البته شبش، بغل گرفتم و با آن عر زدم. نمی گویم گریه کردم یا اشک ریختم و می گویم عر زدم چون دقیقن همین کار را کردم. خدا من را ببخشد که استاد را در حد یک روضه خوان پایین آوردم. اما شما نمی دانید که وقتی می خواند:"لحظه های عمر بی سامان، می رود سنگین/ اشک خونالوده ام دامان، می کند رنگین" چه تجاوزی می شود به روح آدم.
امروز یک جمعه ی نکبتی ست و من دلم بیخودی گرفته. چخوف دارد چشمک می زند که از روی پاتختی برش دارم و بر نمی دارم. ساز چشمک می زند که دستم بگیرمش و نمی گیرم. هوا وسوسه ام می کند که بیرون بروم و نمی روم. زندگی چیز عجیبیست. یک چیز عجیب، لعنتی و دوست داشتنی.
Sunday, February 12, 2012
شیر توی مصونیت و محدودیت و معصومیت، جمیعن صلوات
با سلام بر عاملین گسترش اسلام
می خواستم عرض کنم که بنده، به عنوان یک انسان عینکی، گاهی یادم می رود که عینک روی چشمم است و دنبالش می گردم. این یعنی عینک، که یک جسم خارجی ست، بخشی از هویت و وجود من شده. اما بعد از گذشت چیزی حدود نوزده سال از شروع گذاشتن حجاب (اگر مقنعه ی اول دبستان را نقطه ی آغاز حساب کنیم) من هنوز خوب می دانم که آن نکبتی کی روی سرم هست و کی نیست و هرگز ممکن نیست که این پوشش تحمیلی، جزئی از من شود.
Saturday, February 11, 2012
شیر!!
خوابم می آید. اینترنت امروز تصمیم گرفته که من را به زندگی ای که تا پیش از امروز داشته ام، علاقمند کند. دارم به این فکر می کنم که زندگی در ایران، پیش از آنکه وحشتناک و نفرت انگیز باشد، مضحک است. هر کشوری برای خودش جنگهایی دارد که مردمش باید بکنند، یعنی باید انجام بدهند. اما اینجا جنگ های خنده داری جریان دارد، به طوری که تو باید برای چیزهایی مبارزه کنی، که اساسن آن قدرها ارزشمند نیست. مثلن باید دو ساعت از وقتت را بگذاری پای اینترنت و بعد از آنکه کارت انجام نشد، بپذیری که شیر شده ای، با شینی که اشتباهی کاف شده است. من آدمی هستم که در این موارد، به جای مهاجرت، به خودکشی فکر می کنم، یعنی اصولن آدم زودناامیدی هستم. هم اکنون هم باسنم بر اثر اصرار در نشستن روی تخت، کاملن پهن شده، چرا که دهه، دهه ی فجر است و آنهایی که نمی خواهند مثل بچه ی آدم تشریف ببرند راه پیمایی ساندیس، باید بتمرگند توی خانه و اکوان مبارکشان را روی تخت ها و صندلی هایشان پهن کنند و در مقابل اینترنتی که برایشان صدای سوسک در می آورد، شیر شوند.
Friday, February 10, 2012
بی معرفت
زنگ زده ام که حالت را بپرسم اما تو با من قهری. برایم از زنگ های نزده و نامه های بی جواب می گویی. از اینکه کم کم باید فراموش کنی که خواهر دیگری هم داری. می گویی باورت نمی شود این همه بی معرفت باشم. من سکوت کرده ام. می دانم حق داری. می دانم که اگر زنگ زدن و نوشتن و سراغ گرفتن، پایه های معرفت باشند، من یقینن بی معرفت ترین آدم دنیام. سعی نمی کنم که چیزی را توجیه کنم. مارال هم همین ها را می گوید. حالا انگار همه ی عالم می دانند که من همیشه از همه بی خبرم. به تو حق می دهم که بخواهی خفه ام کنی. حق می دهم که باور نکنی روزی را بدون فکر کردن به تو شب نمی کنم. حق می دهم که ندانی مست که می کنم، زار زار اشک می ریزم که دلم برای خواهرم تنگ شده. سرم را خم می کنم و می گذارم که رگبار گله هایت ببارند روی سر و کله ام. حرفهایت که تمام می شود، می پرسی که اصولن این روزها را دارم به چه غلطی می گذارنم. و من برایت از آیلسی می گویم که از مصاحبه اش جا ماندم چون برای اولین بار در زندگی ام، از یک چیز مطمئن بودم، آنقدر که نیازی به پرسیدن و چک کردنش ندیدم. این شد که گند مبسوطی زدم و برای ماست مالی قیافه ی وارفته ام در جلوی مانیتور، یک خالی بزرگ تاریخی بستم برای مامان، که اگر داستان را می فهمید، برای فردا ظهرمان خورش قیمه می پخت با گوشت نجوا. این بود که گفتم یکی از هم کلاسی هایم مشکوک به سرطان است و بعد هی توی دلم دعا کردم که نپرسد کی. اما از آنجایی که نتیجه ی دعای یک کافر، بهتر از این نمی شود، مامان همان لحظه پرسید کی. و من خالی بزرگ تری به هم رساندم که " نمیشناسی". اما این جواب خوبی نبود، چون هم من هم مامان می دانستیم که او همه ی رفقایم، حتا آبکی هایشان را می شناسد از بس که همیشه از دوستانم حرف می زنم. از اسمش پرسید و من هم گفتم "سارا" و بلافاصله چهره ی سارای بیچاره ی کلاسمان آمد جلوی چشمهایم و آنقدر عذاب وجدان گرفتم که تا آخر عمرش اگر هر اتفاقی برایش بیفتد، من خودم را مقصر می دانم. به هر حال، خالی بزرگ به ثمر نشست و اینجانب هنوز در دیگ مسی خورش قیمه نیستم.
آمدم اینجا بنویسم که با خیال راحت به من فحش بدهی. البته زیاد ناموسی اش نکن چون گریبان خودت را می گیرد. من البته راهی مکه و کربلا نیستم و اخیرن هیچ نامه ای هم از دم و دستگاه خدا، مبنی بر مرگ زودهنگام، دریافت نکرده ام. اما تو حلالم کن و بدان که من گه و بی معرفتم اما خیلی دوستت دارم.