Wednesday, January 25, 2012

برای گلشیفته

گلشیفته جان سلام
می خواستم بگویم کارَت را خیلی دوست داشتم. من البته فقط تصویرت را دیدم و با سرعت نازنینی که بر اینترنت کشورمان حاکم است، قسمت نشد که ویدئویش را هم ببینم. ولی می توانم این طور بگویم که حرکتت عالی بود. اصلن ممکن است خودت به هیچ چیز فکر نکرده باشی(این البته یک فرض نزدیک به محال است) و مثلن فقط عشقت کشیده باشد که ماتحت مردم را بسوزانی که هیکلی به این زیبایی داری. یا حتا ممکن است عشقت کشیده باشد که جلوی چشم تمام دنیا لخت شوی تا هر کس نمی تواند ببیند کور شود. یا حتا خواسته باشی طی حرکتی نمادین، بی آنکه انگشت وسطی ات را خسته کنی، فاکی بدهی به آنهایی که یک عمر زیبایی ات را پنهان کرده بودند. خدا می داند. شاید اصلن همه ی این ها را با هم خواسته باشی.
این روزها همه جا، صحبت از دو چیز است: دلار و تو. راستش من شیفته ی این پارادوکس های ایرانی هستم. این یعنی آدمهایی در گوشه ای از کره ی خاکی زندگی می کنند که می توانند در حالیکه از دغدغه ی وحشتناک اقتصادی رنج می برند، از فضولی های اجتماعیشان عقب نمانند و آنقدر درباره ی همه چیز نظر کارشناسانه بدهند تا من و شما کف کنیم.
می دانی؟ مشکل اینجاست که ما ملتی هستیم که در هر رشته ای تخصص داریم. در نتیجه نمی توانیم یک عکس را ببینیم و کیف کنیم و بعدش خفقان بگیریم. آن وقت است که بالای منبر رفته و داد سخن می دهیم که " این دختر برای این چیزها از ایران رفت؟"،"طفلک پدرش، چه خجالتی می کشد"،"تقصیر این بیچاره نیست، دور و زمانه ی بدی شده"و ... ما اصلن یاد نگرفته ایم که بدون اظهار نظر و قضاوت، به چیزهای دور و برمان نگاه کنیم. و آن وقت تازه صدایمان هم در می آید که این خارجی ها عجب آدمهای پفیوز بی احساسی هستند که به کار همدیگر کاری ندارند. چرا هم را انگول نمی کنند؟ چرا هرکس حواسش به کار خودش است؟ اصلن این جور زندگی کردن به چه درد می خورد؟ بعد یکهو طبع شعرمان بالا می زند و در حالیکه دماغمان از غرور تاریخ ادبیاتمان باد کرده، "بنی آدم اعضای یکدیگرند" می خوانیم و تا جایی که می شود، به خودمان افتخار می کنیم.
کشش ندهم گلشیفته جان. زودترها باید برایت می نوشتم و تبریک می گفتم. بگذار آخرین حرفم را در گوشت بگویم چون من به اندازه ی تو جسور نیستم : من هم اگر به اندازه ی تو زیبایی داشتم و آن طرف بودم، حتمن همین کار را می کردم. نوش جان خودت و همه ی آنهایی که فقط دیدند و دهانشان را بستند.

No comments:

Post a Comment