Wednesday, January 25, 2012

عمر خیلی کوتاه است

دیروز دو تا تخت را یکی کردم و حالا تخت دو نفره دارم. این یعنی می توانم هرچقدر دلم خواست در خواب خرغلت بزنم و دست و پایم را این ور آن ور کنم. ولی به حال من فرق نمی کند چرا که خیلی اهل تکان خوردن نیستم و فقط گاهی مثل کباب این رو آن رو می شوم که یک طرفم نسوزد.
هربار که می آیم توی اتاق، هوس شوهر کردنم می گیرد و برای منی که اگر نه تمام دنیا، که حدقل نیمی از آن، می دانند آدمی هستم ضد ازدواج و ضد بچه و ضد همه چیز، این هوس عجیب و خنده دار و البته ترسناکیست. به گمانم که طرف هم وحشتش گرفته باشد چون چند روز است که زیادی دارم شوهر شوهر می کنم و او می ترسد که شوخی شوخی جدی شود. هربار می گویم شوخی شوخی، یادم به آن جوکی می افتد که خیلی دوستش دارم. داستان از این قرار است که بچه ای از پنجره، آقا و خانم همسایه را می بیند که مشغولند. آن وقت از پدرش می پرسد :" بابا، اینها دارند چه کار می کنند؟"، پدر می گوید:"هیچی باباجان، شوخی می کنند"، بچه متعجب می شود که :"إ! اینها که دارند شوخی شوخی هم را می کنند". من خیلی این جوک را دوست دارم، به خاطر بچه ی بامزه ی تویش که نه می گذارد و نه برمی دارد، جوابی به این دندان شکنی می کارد کف دست پدرش که او را خر فرض کرده. جدن عالیست. خلاصه آدم من هم این روزها می ترسد که شوخی شوخی ترتیبش داده شود و یکهو به خودش بیاید ببیند زن گرفته و بدبخت روزگار شده.
کلن چند روز است که دچار جنون تغییر شده ام. احساس می کنم دلم می خواهد جای همه چیز را عوض کنم و حتا پایم را فراتر گذاشته و به سرم زده که دیوارهای اتاقم را رنگ بزنم. بدین ترتیب، امروز به مادرم گیر دادم که باید اتاقش را تغییر دکور بدهد. می دانی؟ با آدمها همیشه مصیبت از جایی شروع می شود که با اینکه به نظر می رسد هردو به یک زبان واحد حرف می زنند، هرکدام به یک زبان چپ اندر قیچی، دارند سعی می کنند اطلاعات نامفهومی را به کله ی هم فرو کنند. این بود که امروز من چاچایی حرف می زدم و مادرم پوکوتویی. اول من سعی کردم که به او بقبولانم اتاقش شبیه یک انباری افتضاح است ولی ظاهرن مامان اصلن با من هم عقیده نبود و اتاقش را بهترین و نازنین ترین اتاق حهان می دانست. با اینکه خوب می دانستم که مامان مدال طلای لجبازی دارد ولی کم نیاوردم و اصرار ورزیدم، چون شنیده بودم که با اصرار می شود یک جای حاج آقا فلانی هم گذاشت. البته راوی حتمن این نکته را جا انداخته بود که حاج آقا فلانی لابد دنده ی خودش هم می خاریده. بنابراین مادر من زیر بار نرفت. من که دیدم با لابه و التماس چیزی عایدم نمی شود، از در عذاب وحدان بخشی وارد شدم و گفتم که اگر در یکی دو روز آینده بمیرم، حتمن او غصه خواهد خورد و پشیمان خواهد شد. اما او جواب داد که :"بمیر! من باز هم نمی گذارم". مادر من کلن آدم عجیبیست. این را می گویم که خیلی شوکه نشوی. چیزی حدود هفده دقیقه ی دیگر هم ادامه دادم و تمام استراتژی های عالم دنیا را امتحان کردم و آن وقت به این نتیحه رسیدم که گه خورد آن آدمی که گفت با تغییر روش می شود به نتیجه رسید. در دقیقه ی هجده من دیگر دست کشیدم و رفتم حمام تا آتش خشمم را زیر آب خاموش کنم و مادرم را گاز نگیرم.
دوستانم می گویند که من دکترای مخ زنی دارم و برای این کار همیشه از اینجا شروع می کنم:"عمر آدم خیلی کوتاه است" و بعد با توجه به مورد،این تم را بست و گسترش می دهم. شاید یک عده فکر کنند که این حقه ی کثیفیست برای خر کردن آدمها. اما من عمیقن به این حرف ایمان دارم. حالا شاید فکر کنی که خب، همه این را می دانند و بعد به ریش من بخندی. اما من یک آینه می گیرم دستم تا به خودت بیایی و ببینی داری به ریش خودت می خندی. چون دست بر قضا این موضوع را خیلی ها نمی دانند و به همین خاطر یا آنقدر هر گهی دلشان می خواهد می خورند که همه جا را کثافت بگیرد، یا آنقدر هیچ گهی نمی خورند که زندگیشان دو زار نیرزد. درواقع امام علی خودمان هم منظورش همین "گه" بوده وقتی گفته :"نه آنقدر بخور کز دهانت بر آید، نه آنقدر کز ضعف جانت در آید". حالا هرکسی نمی خواهد این حرف را جدی بگیرد، کون لقش ولی بعدها حتمن دلش خواهد سوخت چون عمر راستی راستی خیلی کوتاه است.

No comments:

Post a Comment