من آدمی هستم که زیاد در مورد اینکه چطور آدمی هستم حرف می زنم و این شاید باعث شده باشد که تا به امروز، عده ای را از خودم منزجر کرده باشم. اصلن چه بسا افرادی باشند که تا می گویی فلانی، رنگشان سبز بشود، شبیه آن شکلک یاهو، که همان دختره که هی خودش را تحلیل می کند؟ به هرحال، من همچنان آدمی هستم که کار خودم را می کنم و این بار هم آمده ام که بگویم، من آدمی هستم که برنامه ریزی بلد نیستم. که نمی دانم آدم نباید چهار تا کار را برای بک روزش در نظر بگیرد، یکی این سر شهر، یکی آن سر ده. چون طبیعتن به هیچ کدامشان که نمی رسد هیچ، گه گیجه هم می گیرد و خب چه کاریست؟ ممکن است از خودت بپرسی که آیا فلانی مرض دارد؟ اما من پیشنهادم این است که بیایی از خودم بپرسی تا بلکه دوتایی به نتیجه برسیم. چون من خودم هم هنوز نمی دانم که آیا اصولن آدم مریضی هستم یا ابن فقط یک ضعف قابل جبران است.
دو هفته است که کلاس تئاتر می روم. چون فکر کرده ام که استعدادش را دارم، علاقه هم که صد در صد. پس بروم سر وقتش. و آقا/خانوم ی که شما باشی، به هیچ چیز دیگری نیندیشیدم. مثلن اینکه وقتش را دارم؟ اینطوریست که به گه گیجه های زندگی ام اضافه شده اما ظاهرن ککم هم نمی گزد.
پاراگراف قبلی را، یعنی اصلن سوژه ام را ترجیح می دهم همینجا رها کنم و موضوع دیگری را پیش بکشم، چرا که من آدمی هستم که حوصله ام زود سر می رود. مثل "گنده شاخ" که "تصمین" می گیرد فیلم جدیدی نگاه کند چون حوصله اش زود سر می رود. و برای همین از دره پرت می شود پایین و نسلش منقرض می شود. من هم مثل گنده شاخ هستم و کسی چه می داند؟ اصلن شاید گنده شاخ شبیه من باشد. به هرحال، حالا که از بحث قبلی دچار کسالت شده ام، می خواهم موضوعم را عوض کنم. از همه ی چیزهای عالم دنیا پر رنگ تر، در حال حاضر برای من، تنبان خواهر جان است. تنبان راه راه قرمزی که هفته ی پیش، همچین روزی البته شبش، بغل گرفتم و با آن عر زدم. نمی گویم گریه کردم یا اشک ریختم و می گویم عر زدم چون دقیقن همین کار را کردم. خدا من را ببخشد که استاد را در حد یک روضه خوان پایین آوردم. اما شما نمی دانید که وقتی می خواند:"لحظه های عمر بی سامان، می رود سنگین/ اشک خونالوده ام دامان، می کند رنگین" چه تجاوزی می شود به روح آدم.
امروز یک جمعه ی نکبتی ست و من دلم بیخودی گرفته. چخوف دارد چشمک می زند که از روی پاتختی برش دارم و بر نمی دارم. ساز چشمک می زند که دستم بگیرمش و نمی گیرم. هوا وسوسه ام می کند که بیرون بروم و نمی روم. زندگی چیز عجیبیست. یک چیز عجیب، لعنتی و دوست داشتنی.
No comments:
Post a Comment