Monday, February 27, 2012

زنانه

درد می کشم و پرتاب می شوم به هشت سالگی. حیاط دبستان. نشسته ام لبه ی پله. خم شده ام روی شکم و همان طور که دستم را دور تا دور نافم می کشم، رو می کنم به دوستم که:" گمونم پریود شده َم". طبعن در هشت سالگی از این اسم مبهم هیچ چیز نمی دانم. فقط خواهرهایم را دیده ام که هروقت دلشان درد می گیرد، از این واژه حرف می زنند.

دختر ِهشت ساله ی آن روز، چیزی نمی دانست از زن شدن ولی امروز، با مسکّن های شناور توی معده اش، خوب می داند که هرماه، چند روزی سهمش درد است.

No comments:

Post a Comment