Tuesday, February 28, 2012

آقای ون

اولین بار یک شب بارانی پرترافیک دیدمش. آمد نزدیک و به ما جماعت ون نشین گفت:"از الان تا ونک، چل و پنج دیقه فرصت دارین پول خورد جور کنین. نریم برسیم اونجا ده تومنی و پنج تومنی تحویلم بدین." تمام راه را گشتم، توی کیف پولم، کیفم و تمام جیب هایم را از پالتو تا شلوار. فقط پنج تومنی بود. پیاده که شدم، بهش گفتم:"اولتیماتومتونو شنیدم. ولی به خدا خوردتر از این نداشتم" و پنج تومنی را از شیشه ی جلو، هل دادم تو و کمی دور شدم تا موفق نشود فکم را پیاده کند. لطف خدا بود یا عنایات پیغمبرش، به هرحال آن شب به خیر گذشت.
دیروز توی برزیل بودم. البته نه در کشور برزیل که در خیابان تاکسی نشین. داشتم خیابان را می رفتم بالا که یک آقایی آمد توی صورتم:"خانوم نوبنیادی؟دربست بریم؟" گفتم نه و نه ام را یک جوری گفتم که یعنی:"معلوم است که نه مردک ایکبیری. چرا فکر کردی که خطی نهصد تومانی را ول می کنم و با توی لندهور می آیم که تمام جیبم را خالی کنی". مردک که خیال می کرد خیلی زبل و بلاست گفت:"آخه اینجوری باید با ون بری ها!" من دیگر خودم را برای یک نه ی پرمعنی دیگر خسته نکردم و فقط سرم را زیر انداختم و رفتم تا سوار ون شوم. آقای راننده که همان آقای پاراگراف قبل باشد، مثل آن دفعه اعصاب نداشت و به نظر می آمد که می خواهد نطق دیگری در مورد تمام پول های خرد عالم دنیا سر بدهد. این بود که پیشاپشیش، مثل بچه ی آدم، شروع کردم به گشتن تا از زیر سنگ هم شده ششصد و پنجاه تومان خرد پیدا کنم. ون دیگر داشت پر میشد و پسر جوانی هم ایستاده بود یک مسافر دیگر هم سوار شود تا بیاید روی این صندلی های تاشو بنشیند کنار من. کم کم داشت فکرهای آزاردهنده ای می آمد توی کله ام که این پسرک چه مرگش هست که همه جای ون را ول کرده، منتظر است بنشیند روی این صندلی تاشوی خیلی ناراحت؟ نکند می خواهد کرمی بریزد؟ نکند بنشیند و انگولکم کند؟ توی این فکرها بودم که صدای آقای ون را شنیدم که با یک خانوم نیمچه شیتان فیتان بحث می کرد. خانوم که اگر سواد میشد، ون ما موتورش کار می افتاد، دلش نمی خواست سوار شود چون گویا از ون هیچ دل خوشی نداشت. شنیدم که آقای ون رو کرد به پسر عشق صندلی تاشو و گفت:"شما یه ساعت دیگه بیا اینجا، ببین چه صفیه. اون وخ مردم واسه همین ون، باید ببینی چیکار می کنن. واقعن مردمون عجیبی داریم. واقعن". و "مردمان عجیب" را یک جوری ادا کرد که تو حتا اگر انسان متشخص و بانزاکتی هم می بودی، می شنیدی که گفته "مردمان گه" یا "مردمان عن" یا "مردمان بی لیاقت و نفهم" و خلاصه هر مردمانی الّا عجیب! خانوم شیتان که ظاهرن "گه" را از فحوای کلام آقای ون شنید، با چشمانی گرد ذل زده بود به او، و آقای ون که رویش یه پسرک بود وقعی بر او نمی نهاد. بعد سکوتی حاکم شد از آن مدل هایی که منتظری یکهو یک نفر تف کند توی صورت آن یکی. یا بخواباند زیر گوشش یا هوار بکشد. من که انگول های احتمالی پسرک را از یاد برده بودم، سعی می کردم خشک شدن قرنیه هایم را به جان بخرم ولی پلک نزنم تا هیچ صحنه ای از دست نرود. درست در همان لحظه ای که منتظر بودم تا خانوم شیتان، با پاشنه ی چکمه اش سر آقای ون را سوراخ کند، او مثل یک شاگرد خوب که خطایش را پذیرفته، سرش را پایین انداخت و آمد توی ون و چه بسا حتا پذیرفت که اندکی گه بازی در آورده. او که سوار شد، پسرک هم صندلی اش را باز کرد و نشست. چند دقیقه که گذشت و من مطمئن شدم که انتخاب پسرک برای صندلی، نه به دلایل سادیستی، که به علل مازوخیستیست، ماهیچه هایم را شل کردم و به آقای ون گفتم که می تواند خودش انتخاب کند که بی خیال پنجاه تومن شود و ششصد تومنم را بگیرد، یا بی خیال نشود و دو تومنی ام را داشته باشد. آقای ون گزینه ی دو را انتخاب کرد:"بده دوتومنی رو که سودش تو همون پنجاهیه" . من که با توجه به حساسیت آقای ون به پول درشت، ازاین انتخاب جا خورده بودم، دوهزار تومانی را دادم و فکر کردم که واقعن "مردمان عجیبی" داریم . آقای ون یک نگاهی از توی آینه به عقب انداخت که انگار آن دختر روی صندلی ردیف جلویی که همانا من باشم، کودن ترین مسافریست که به پستش خورده. آن وقت دستش را با دو تومانی آورد عقب و صریحن خواست که:" ششصد تومنتو رد کن بیاد عوضی ". البته او که آقای باشخصیتی بود و حتا ترجیح می داد به جای "گه" یا "عن" بگوید "عجیب"، این جمله را جور دیگری گفت اما من محض خوشمزگی، جمله اش را تحریف کردم. من که هیچ فکر نمی کردم آقای ون با آن ابهتش، این همه استعداد بالقوه ی شوخی درش باشد، همان طور هاج و واج، پول ها را عوض کردم و مثل کله پوک های فیلمهای کمدی اذعان داشتم که "یعنی شوخی کردین و من نفهمیدم؟" آقای ون که حوصله اش سر رفته بود، به جای جواب دادن، پایش را گذاشت روی گاز تا هرچه زودتر از شر تمام مسافرهای مسخره اش خلاص شود.

No comments:

Post a Comment