به من می گویی که همه چیز را دو دو تا چهار تا می کنم، همه چیز را تحلیل می کنم و من خودم ادامه می دهم که: به همه چیز گند می زنم. برایت از دبیرستان نمی گویم و از چهار سالی که با زجر فرمول حفظ کردم و حساب کردم و هندسه ی تحلیلی گذراندم. برایت نمی گویم که عجیب است چیزی که دوستش نداشته ام، این همه در من اثر کرده باشد. پاهایم را از کالج های قهوه ای ام در می آورم و می گذارمشان روی نیمکت خنک نیمه مرطوب. سردم است ولی نمی خواهم برویم. دوباره با من از من می گویی. از عدم توانایی ام در تصمیم گیری. از احساسات لحظه ای ام و از هرآنچه که پیشتر در خودم ندیده بودم. تصمیم نگرفتن را می دانسته ام همیشه. شاید از همان زمانی که نمی توانسته ام در منوی رستوران غذایم را انتخاب کنم و در فروشگاه، لباسم را. ولی هیچ کس با من از احساسات لحظه ای حرف نزده بود. از اینکه علاقه ام به آدم ها عمیق نیست. در گیر و دار هضم این لقمه ی سنگینم که دستت را می گذاری روی نقطه ضعفم. انگار می دانی همین دیشب با دوستی گفته بودم از این ترس. ترس از بچگی. ترس از بزرگ نشدن. ترس از لوس و نازنازی بودن. ترس از "دختربودن" در تعبیر عام. پرسیده بودم که آیا به نظرش من بچه ام و او گفته بود نه و من خیالم کمی راحت شده بود. و حالا، صاف دستت را گذاشته ای روی همین نقطه، که: آدم هایی که در زندگی شان رنج می کشند بزرگ می شوند، مثل پسرهایی که می روند سربازی و تغییر می کنند. بیشتر نگاهت می کنم تا حرف هایت دستگیرم شود، چون من با چشم هایم گوش می کنم و شاید برای همین عینکی ام. به همین خاطر خواسته بودم یک گوشه ای بنشینیم. حرف جدی را بدون آی کانتکت نمی شود زد. روده درازی را می شود در هرحالتی کرد اما صحبت جدی را نه. باید به چشم هایش نگاه کنی، به چشم هایت نگاه کند. چطور می شود راه رفت و به کسی گفت که راهی جز رفتن نیست؟ چطور می شود قدم زنان با کسی خداحافظی کرد؟ به همین خاطر نشسته بودیم. تا من توی چشم هایت خیره شوم و تو بگویی خیلی چیزها هنوز مانده تا یاد بگیرم. حرفت سیلی می شود توی صورتم. چرا؟ چرا بزرگ نشدم تا جرقه ی دردسرها نباشم؟ چرا بزرگ نشدم تا ایده های بی پایان را قصه نکنم؟ چرا بزرگ نشدم تا یاد بگیرم کجای فاصله بایستم؟ چرا بزرگ نشدم تا دل نبندم به این همه آدم؟ چرا بزرگ نشدم تا مست اگر می شوم، مستی نکنم؟ چرا بزرگ نشدم تا نگاه نکنم به پشت سرم و دل هایی که ناخواسته شکسته ام؟ چرا بزرگ نشدم تا بلد باشم؟ نگاهت می کنم و چراها توی سرم می چرخند. راست می گویی و همین هم تلخش می کند، تلخم می کند. "ناراحتی از من؟"، "نه". می گویم نه و نمی گویم که از خودم ناراحتم. از خودم که همیشه خواستم بزرگ باشم و حالا اینجا نشسته ام، مقابلت، کوچک، شبیه سال های پیشتر از پیش، شبیه روزهایی که اسباب بازی هایم را بقچه می کردم برای رفتن، از خانه، از زندگی شاید. اینجا نشسته ام مقابل تو، که عزیز بوده ای و دلم نمی خواسته برایت کوچک باشم. پاهایم را فرو می کنم توی کالج های قهوه ای ام و به رنج هایی فکر می کنم که تو کشیده ای و من خوابش را هم ندیده ام. باد می آید و دلتنگی هایم ترانه می شود. ترانه ای که نیمه می ماند.
Sunday, April 15, 2012
نیمه
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment