(این پست و سه تای بعدی با تاخیر یک هفته ای به صورت یک جا هوا می شود . هم اکنون حال ما بهتر . میباشد. پیشاپیش از مخاطب نازنین بابت صبوری اش در تحمل چس ناله ها، عمیقن قدردانیم)
این روزها زندگی حال به هم بزنی دارم، نه تنها
برای خودم که در میان گود هستم، بلکه برای اطافیانم که
دیگر حرفی نمی زنند، بس که
گفته اند لنگش کن و نکرده ام و دیده اند عرضه اش را ندارم.
من دلم می خواهد آدم با برنامه ای باشم. به همین
خاطرهم گاهی کارهایم را روی کاغذ زرد چسب داری می نویسم و به آینه ام می زنم. اما
احتمالن مشکل اینجاست که من آن قدرها آدم توی آینه نگاه بکنی نیستم و به همین خاطر
بر هیچ کدام از کارهای روی کاغذ زرد، وقعی نمینهم. شاید اگر آدم عاقلی بودم
یادداشت هایم را جای دیگری می چسباندم، مثلن روی در یخچال یا دستشویی. شاید هم این
کاهلی، نه از روی بی عقلی، که از کون گشادی ام باشد. شاید ناخودآگاه بلای من، برای
در رفتن از زیر کارها، این حقه ی کثیف را پیاده می کند. نمی دانم. احتمالن اگر
فروید یا یونگ زنده بودند، بهتر راهنمایی ام می کردند.
دیروز در حالی که از دل دردهای هورمونیک رنج می
بردم، خودم را کج کج به خانه رساندم، به عشق ژلوفن و کیف برقی. اما دست تقدیر
انگشت وسطش را کرد توی چشمم، به این صورت که یک عدد بچه گربه سر راهم کاشت. می
گویم کاشت، چون واقعن همین کار را کرد. چون تا دیروزش که می رفتم و می آمدم و دل
دردی نبودم، هیچ بچه گربه ای وجود نداشت. اما چرا از انگشت توی چشم حرف می زنم؟ یک
بچه گربه برای من عشق حیوان، می تواند یک هدیه ی آسمانی باشد. انگشت، به بخشی
مربوط می شود که آن بچه گربه از کمر به پایین فلج بود و در صحنه ای که من رسیدم،
داشت از دست یک کلاغ پیر زشت فرار می کرد. شاید هم کلاغ زشت پیری نبود اما من دوست
دارم این طور توصیفش کنم، چون در آن صحنه کفرم در آمده بود. بچه گربه با دست خودش
را روی زمین می کشید و این، یکی از زشت ترین و تلخ ترین و فاجعه آمیزترین صحنه های
عمرم بود. من در آن لحظه، بر دل درد هورمونیک و همچنین اعصاب بسیار خرابم غلبه
کردم و در حالیکه خوب می دانستم از این ماجرا بوی گریه و بدبختی می آید، رفتم
سروقت خانه ی همسایه که حالا بچه گربه ی فلج، زیر درش خزیده بود. آقای سرایدارگفت
که من را می شناسد و این چیز عجیبی نبود، حتا با اینکه من او را نمی شناختم. نه
برای اینکه من قشنگ تر از پریای محله ام یا دافم یا هرچه، بلکه از این رو که سگی
دارم/داریم به اسم مایک، که به خاطر پارس های هولناکش، در سرتاسر تهران و حومه
معروف است. پس ما، یعنی من، مادر و پدرم، در بهترین حالت ممکن، "صاحب اون سگ
بداخلاقه" ایم. بچه گربه خیلی ترسیده بود و به همین خاطر، علی رغم مشکلات
فیولوژیک، مجبور به انجام حرکات ژانگولر شدم تا موفق شوم بگیرمش. باید بگویم امروز
که بیش از بیست و چهار ساعت از روی این جریان گذشته، هنوز نگاه بچه گربه جایی روی
سینه ام سنگینی می کند. مادر من می توانست یک دکتر دامپزشک عالی بشود یا حتا یک
خواننده ی جاودانه، اما به جایش دبیر جغرافیا شد و ریه هایش را با گچ تخته، و
پاهایش را با ساعت ها روی پا ایستادن به گا داد. بله، مادرم با استعداد تحسین
برانگیز دامپزشکی اش، با همان نگاه اول به آن موجود وحشت زده، گفت که امیدی نیست و
احتمالن ماشین به او زده ونخاعش قطع شده. نمی فهمم چرا باید یک نفر با ماشین به
بچه گربه ای بزند و نخاعش را قطع بکند. همانطور که نمی فهمم مردم چرا آشغال هایشان
را کنار سطل آشغال ها می ریزند. آیا آنها از آستیگمات رنج می برند؟ اگر بله، چرا
پیش چشم پزشک نمی روند؟ چشم پزشک ها و اصولن پزشک ها، دهان خودشان را گاییده اند
تا ما به آنها مراجعه کنیم تا آنها بعد از آنکه فکر کردند ما را معالجه کرده اند،
به خودشان افتخار کنند و البته پولشان را بگیرند. به هرحال، من هم ممکن است بارها
از دکتر رفتن امتناع ورزیده باشم ولی تلاشم را کرده ام که آشغال هایم را توی سطل
بیندازم و بچه گربه ها را قطع نخاع نکنم. مامان در تمام طول مسیرمان تا دامپزشکی،
به من یادآوری کرد که این حیوان خوب بشو نیست، اما چون کرم از خود درخت است و من
همان کرم می باشم و مادرم درخت می باشد، به رفتن ادامه دادیم، چون ما نیروهای
امدادگر مخفی هستیم، مثل پلیس مخفی، اما به جای جریمه کردن تخلف کار، خودمان و
اعصابمان را جریمه کرده و به گا می دهیم. از همان توی دامپزشکی، فین فین های من و
مامان شروع شد. انگار چیزی توی آن فضا بود که حرف های مامان را پیرامون ناامیدی تایید
می کرد. بالاخره بعد از صد و هفتاد ساعت نوبت ما شد تا میان همه ی سگ ها و گربه
های اشرافی منطقه ی نیاوران، بچه گربه ی افلیج کثیف و بی نوایمان را روی میز
معاینه بگذاریم. دکترها اصولن از هر نوعشان، دام یا انسان، آدم های بسیار خونسردی
در مواجهه با بدبختی های فاجعه آمیزند و می توانند برای بی احساسیشان مدال طلا
بگیرند. در نتیجه آقای دکتر جیم با یک نگاه گذرا تشخیصش را توی صورتمان تف کرد.
همان حرف مامان را زد با این تفاوت که بیست و پنج هزار تومن ناقابل گرفت. البته
خودش این کار را نکرد، بلکه منشی اش که توی کیوسک نشسته بود این مهم را انجام داد.
خب. راهی نبود. با مامان قرار گذاشته بودیم که اگر خوب شدنی نبود، بگوییم خلاصش
کنند. دکتر هم تایید کرد و گفت که حیوان زنده بماند زجر می کشد. ما بچه گربه را
دست جلادها سپردیم که با تزریق یک داروی مخصوص، که خیلی بهتر از روش گیوتین است،
خلاصش کنند. لازم نبود تا به گربه یا به هم نگاه کنیم. اشک از همه ی چاله چوله های
صورتمان سرازیر بود. من دلم می خواست کف زمین می نشستم و با صدای بلند عر می زدم
اما مردم مهربان فضول آماده بودند که نگذارند مثل آدم کارت را بکنی. پس به همان
نشستن روی صندلی و اشک ریختن آرام اکتفا کردم. اما یک خانوم که مامور عذاب من شده
بود، مدام برایم از خواست خدا می گفت و اینکه من نمی توانم با آن مقابله کنم. من
در آن لحظه فقط سعی کردم آن زن روی اعصاب را با مشت نزنم و توی صورتش فریاد نکشم
که برود گم شود با آن خدای لندهور بی خاصیت اش. و به او نگویم که خوشحالم که نه به
خدای او، بلکه به هیچ موجود گه دیگری اعتقاد ندارم وگرنه حتمن برای تمام بی عدالتی
ها و کثافت کاری هایش، توبیخش می کردم.
بچه گربه ی بیچاره ی ما، توی سکوت مرد. هیچ
تلاشی برای زنده ماندن نکرد و فقط پلک هایش را بست و ندید که او را توی کیسه زباله
ی سیاهی پیچیدند تا توی سطل بزرگ، منتظر ماشین شهرداری شود. می دانم. من آدم ضعیف
و دردنکشیده ای هستم. می دانم که این روزها گالن گالن آدم است که توی سکوت و انزوا
و بدبختی می میرد. می دانم که فلج شدن و مردن یک بچه گربه، به هیچ کجای این دنیای
لعنتی نیست. می دانم که آدم های همین مملکت، هشت سال توی جبهه ها، در بی عدالتی
تمام کشته شدند. می دانم که آدم باید قوی باشد. همه ی این ها را می دانم و با این
حال، هنوز نمی توانم به چشم های هراسان و پاهای بی جان آن بچه
گربه فکر نکنم و
ساعت ها اشک نریزم.
* از آلبوم "از این گوشه تا اون گوشه"
khob azizam, man ham akharin posteto khoondam o geryam dar oomad, man ham mesle to o maman o babam hastam , shak nakon, hame jedan khaharim!!:( elahi bemiram barash. hamin:((
ReplyDelete