مامان می گوید آن قدر گه شده ام که حتا ظرف هم
نمی شورم. البته او از گه شدنم حرفی نمی زند اما من این را از فحوای کلامش یا چیزی
شبیه آن می فهمم، نه برای اینکه باهوشم، بلکه برای اینکه گاهی در مورد خودم و جهان
اطرافم واقع بینم. مامان می گوید دو ماهی شده که ظرف نشسته ام و من برای جلب ترحم
زیرکانه در قالب یک دختر خوب مظلوم فرو رفته و از هفته ی پیش که تمام دیگ و قابلمه
ها را شسته بودم یاد می کنم. مامان قانع می شود اما خودم نه. چون گرچه او از گه
بودنم حرفی نزده-البته واهمه ای هم از گفتنش ندارد، کما اینکه به موقعش می گوید-من
خودم به خوبی به این موضوع واقفم.
امروز کمر صبح-اگر کله ی صبح را مثلن هفت حساب
کنیم، ده و نیم باید جایی نزدیک کمرش باشد-استاد نازنین از بلاد کفر با اینجانب
تماس گرفت که به من یادآوری کند نه تنها به آن اندازه که بر آن واقفم بلکه خیلی
بیشتر گه هستم. البته اگر این موضوع را با او در میان بگذاری، حتمن تکذیب می کند و
می گوید فقط به من زنگ زده بوده تا بگوید که دیرتر برمی گردد. انگار که دوست پسرم
است. به من چه که دیرتر برمی گردی عزیزم؟ تو دیگر بزرگ شده ای و میتوانی خودت
تصمیم بگیری پسرم. به جای اینها از او حال پدرش را می پرسم، انگار که دوست دخترش
هستم، به من چه؟ البته این را دیگر دارم خیلی پیازداغی می کنم، چرا که من اگرچه یک
پارچه گه هستم، اما به سلامتی انسان ها، مخصوصن اگر پیر و مریض باشند، اهمیت می
دهم. او برایم توضیح می دهد که پدرش را دیروز یا پریروز یا نمی دانم کی آزاد کرده
اند، یعنی مرخص کرده اند. من طبعن گفتم خدا را شکر، چون چاره ای نداشتم. چون خدای
لعنتی خودش را در تمام کارهایی که به او ربطی ندارد دخالت داده و در هر جمله ای
دلش خواسته نشسته است. پس باید گفت خدا را شکر، چون مثلن نمی شود گفت دست دکترها
درد نکند. البته که دکترها هم برای من جایگاهی نزدیک خدا دارند، با این تفاوت که
خیالی نیستند. کجا بودم؟ بله. استاد عزیز گفت که دیرتر برمی گردد و خواسته این را
به اطلاع شاگرد بی شعورش برساند و بعد پرسید که آیا ساز می زنم؟ خواستم بگویم بله،
ساز مخالف! اما نگفتم، اول به خاطر اینکه شبیه دیالوگ رامبد جوان می شود در فیلم
صورتی آن عنتر جیرانی. و دوم برای اینکه گاهی جلوی خودم را می گیرم تا آدم لوسی
نباشم. پس فقط صادقانه جواب دادم که نه. تقصیر خودش بود که پرسید. آیا چهار پنج
ماه برای استاد کارکشته ای مثل آقای ف کافی نبود تا شاگرد تنبل و ساز نزن و خری
مثل من را بشناسد؟ و اگر کافی بوده و من را شناخته، آیا من حق ندارم که فکر کنم او
در کمر صبح، تنها برای ثابت کردن اینکه من آدم گهی هستم، زنگ زده؟ به هرحال او
کارش را کرد، یعنی خیلی آهسته به من رید و خداحافظی کرد و رفت تا به زندگی اش در
غرب وحشی بپردازد.
اخیرن متوجه عادت بدی در پدرم شده ام. پدر من
آدمیست که از همه ی پدرهای دنیا بهتر است و اگر می گویی نه، به عضو نداشته ام، چون
این جزو معدود باورهای باقی مانده ی من است و قصد ندارم اجازه بدهم که کسی خرابش
کند. حالا این عادت بد عبارت است از تکرار چیزها، نه به آن شیوه که مادرم دکترایش
را دارد، بلکه به روش خودش. برای روشن شدن موضوع مثال می زنم، چون من آدمی هستم که
بعد از علاقه ام به گفتن اینکه "من آدمی هستم که"، عشق زیادی نسبت به
روشن سازی دارم. مثال: آقای اخبارگو یک چیزی می گوید و من، در بیشتر مواقع(حتا می
توانم بگویم هیچ وقت) گوش نمی کنم، چون از اخبار متنفرم. چون معتقدم که همه اش پر
از بدبختیست و برای آدم گهی مثل من که سه روز برای یک بچه گربه عر میزند، زیادی
سنگین است، پس دلیلی نمی بینم که خودم و اعصاب و روانم را گه تر از آنچه هست
بنمایم. و اینکه توی حال و در کانون گرم خانواده، یعنی جلوی تلویزیون می نشینم،
تنها به این خاطر است که تصویر بوف کور را از ذهن مادرم، و تصور بچه ی منزوی را از
کله ی پدرم بیرون کنم و به آنها نشان بدهم که انسانی هستم کاملن معمولی که هیچ هم
جای نگرانی ندارم و عاری از دم و شاخ می باشم و به هرکه بخواهید قسم، فقط گاهی
احتیاج دارم توی اتاق نکبتی ام بتمرگم تا برای فهمیدن یک جمله از فلان کتاب، مجبور
به خواندن ده باره اش نباشم. پس جلوی تلویزیون می نشینم و سرم را توی کتاب یا لپ
تاپ یا یک عنی می کنم تا صدای نحس اخبار را نشنوم. ولی پدرم که ظاهرن متوجه این
موضوع نیست، دوست دارد که توجهم را به یک چیزی توی آن صفحه ی رنگی شلوغ جلب بکند.
پس می پرسد:"میشنوی؟" و من طبعن به دروغ می گویم:"بله" ولی او
سه ثانیه ی بعد دوباره همان سوال را می پرسد و چهار ثانیه بعد دوباره و خلاصه
همانطور ادامه می دهد تا آن خبر مهم تمام شود. پدرم به اینکه من میشنوم یا نه وقعی
نمی نهد(این وقع را تازگی ها یاد گرفته ام و دیگر دارم شورش را در می آورم) و به
پرسیدن "میشنوی؟" آن قدر ادامه می دهد تا کله ی پوکم را از روی عنی که
به سختی توانسته ام(شاید هم نتوانسته ام) روی آن تمرکز کنم، بلند کرده و به چشمان
آقای گوینده ی خبر ذل بزنم و عقم بگیرد. خب، فکر می کنم مثالم به اندازه ی کافی
روشن کننده بود. حالا می خواهم بپرسم که آیا کسی جز یک آدم گه می تواند از پدری که
به او باور دارد، چنین ایراد تخماتیکی بگیرد؟ آیا من در شناخت خودم، به شدت واقع
بین و بلا نیستم؟ البته که هستم.
در حال حاضر لازم می بینم که نوشته ام را خاتمه
بدهم، چرا که بعد از بیست و چهار ساعت خواندن مداوم "در قند قزل آلا"،
خودم را انسان گهی می بینم که نوشتنش را هم تحت تاثیر این و آن انجام می دهد و خاک
بر سر خرش است. خری که هیچ هم جیگر نیست.
divane, chera be khodet in harafa ro mizani ba in hesab bishtare kore zamin gohan. yaani che?!!!!
ReplyDelete