ساعت دو و سه دقیقه ی بعد از نیمه شب، اینجا
تهران است و من نمی دانم چه مرگم شده که عطش سیری ناپذیری به نوشتن دارم. آی لاو
یو پی ام سی.
به او زنگ می زنم که برای دهمین بار ازش بخواهم
بیاید سفر. سفر خیلی خوب است. سفر خیلی قشنگ است. بچه ها خیلی بامزه هستند. طبیعت
خیلی فلان است. و او برای دهمین بار می گوید که سفر آمدنش نمی آید. نمی دانم چرا
ده بار از او خواسته ام. نمی دانم چرا بهش اصرار کرده ام. نمی دانم. او برای کندن
قال(غال؟) قضیه، می گوید که الان دغدغه اش سفر نیست. از او نمی پرسم که آیا دغدغه
ی چه کسی سفر است؟ اصلن آدمها می روند سفر تا از دست دغدغه هایشان خلاص شوند. چه
کسی ممکن است دغدغه اش سفر باشد؟ جهان گرد؟ آن آقا شیره در "دور دنیا در
هشتاد روز"؟ نل و پدربزرگش؟ آیا به کدامین سو؟ تا جایی که من می دانم، ما نه
جهانگردیم، نه شیر و نه نل و پدربزرگش. تنها دو نفر آدم معمولی هستیم که می توانیم
برویم سفر برای خوش گذرانی و تن آسایی. به هرحال او نمی آید. مرغ همسایه یک پا
دارد و حرف مرد شلوارش نیست که دو تا شود.
این چند روز، باسنم بر اثر نشستن مداوم پهن شده.
مطمئنم که اگر توی آینه نگاه کنم، متوجه تغییر سایزش خواهم شد. از آنجایی که من از
قشر مرفهین با درد جامعه هستم، خانه نشینم و در حالیکه تمام اطرافیان به موقعیتم
غبطه می خورند، در انزوا و خاموشی به گا می روم، منتها چون روندش تدریجیست کسی
متوجهش نمی شود و درس عبرت نمی گیرد که برود کار کند و مگوید چیست کار. چند وقتیست
که شب ها تا دیروقت بیدار می مانم و اگر ماتحت پهنم را هم بکشم، آلت فیل را شکسته
و چند صفحه ای "مطالعه" می کنم. وای، برایم کف بزن! صبح ها در حالتی که
هنوز از نبرد شب پیش، یعنی مبارزه ی تن به تن با فیل، بسیار خسته ام، چشم هایم را
گشوده و می بینم که ساعت خیلی اتفاقی یازده است! آن وقت حسی شبیه به ذلت نفس در من
می جوشد و انگشتش را توی چشمم می کند تا بلند شوم و صورت پف کرده ام را بشورم. بعد
از این مرحله، صبحانه است. چای با عسل در لیوان دهن گشاد، نان و پنیر لیقوان و
گردو. هر روز همین، بدون ذره ای تغییر. بعد باید به این فکر کنم که روزم را چطور
به شب برسانم تا دوباره روز هیجان انگیز و پرماجرای دیگری را شروع کنم. پس مدتی
روی مبل ولو می شوم و به گردوی توی کله ام فشار می آورم تا موضوع جدیدی پیش بکشد.
اما پنیر لیقوان کار خودش را کرده و من خرفت شده ام. پس دیگر زور نمی زنم و می
گذارم رخوت دوباره با نوک پنجه هایش آرام آرام بیاید رویم بیفتد و ترتیبم را بدهد.
این برنامه ی روزانه ی من است. همان طور که عرض کردم، من یک مرفه با دردم.
حالا ساعت دو و سی و شش دقیقه است و باسنم نه
تنها پهن شده، که درد می کند. این یعنی وقت خوابم رسیده. همان طور که ملاحظه می
کنید، من آدمی هستم که وقتی می خوابد که دیگر نتواند بنشیند و وقتی بلند می شود که
دیگر نتواند بخوابد. چه هیجان انگیز و مفرح!
be man zang bezan karet daraaaaakhodaya man chera to ro gozashtam o umadam in kale donya?!
ReplyDelete