رفتم یه سری زدم به وبلاگ قدیمیم. یه چیزایی رو دوس داشتم یاد کنم الکی، واسه اونایی که نخوندن، یا خوندن حتا یا هرچی. اینم لینکاشون :
Saturday, May 26, 2012
Wednesday, May 23, 2012
هذیان سرخ
من به سرنوشت محتوم آدم دچار شده ام: تنهایی.
روزهاست که خواسته ام این جمله را مکتوب کنم و
نکرده ام. همانطور که هفته هاست می خواهم کمی زودتر از خواب بیدار شوم و نمی شوم.
همیشه در زندگی چیزهایی هست برای خواستن و نکردن. چرا که خواستن توانستن نیست بلکه
فقط خواستن است، حداقل برای آدمی شبیه به من. آدمی که هر روز، بارها و بارها
"می خواهد" و نمی تواند. یادم نیست این جمله را کی و کجا خواندم که
"چاقو اگر دسته ی خودش را نمی بُرد، از نخواستن نیست، از نتوانستن است."
دیشب خواب عجیبی دیدیم. هرشب خواب های عجیبی می
بینم. خواب هایی که از فرط بی سر و تهی نمیشود تعریفشان کرد. اصلن الان که فکرش را
می کنم، دلم نمی خواهد تعریفشان کنم، حتا اگر بتوانم. گاهی هم اینطوریست، می توانی
ولی نمی خواهی.
برای یک زن، همیشه و هر ماه، روزهای سختی هست.
روزهایی با نوسان های شدید هورمونی. درست انگار که همه ی هورمون هایت به ناگهان
دلشان بخواهد که تو را نابود کنند. آن وقت تو می نشینی روی تختت و به چیزهایی فکر
می کنی که در روزهای ثبات هورمونی، هرگز به آنها نمی اندیشیدی. این نق تکراری و
مزخرفیست. اما دردی که تکرار می شود، به ناچار نق تکراری می طلبد و بس.
حالا من توی اتاقم تشسته ام و احساس می کنم دارم
در سرنوشت محتوم خودم و آدم، فرو می روم. دارم به ته اعماقم می رسم. در جایی که
هورمون های بدشکلی فرمان را به دست گرفته اند و به هرجا دلشان بخواهد می رانند. و
من تماشا می کنم که چطور می روم توی کوچه پس کوچه های تاریک، توی دخمه های تنگ،
توی دالان های خفه، و آن وقت همه ی آدمها دور می شوند. از نزدیک ترین تا
دورترینشان. به سرعت و بی درنگ، همه راهشان را می کشند و می روند. آن وقت من می
مانم و دخمه. من می مانم و کوچه، من می مانم و دالان. من می مانم و یک لاک سنگین
سرد برای خزیدن تویش، برای شبیه شدن به جانوری نامعلوم که پیله ای هورمونی دارد.
من می مانم و درد. دردی که شاید دارم دوستش می دارم. دارم یاد می گیرم؟ نه. دارم "عادت
می کنم" به بودنش، به نگاهش، به سنگینی اش. دارم عادت می کنم به دوست داشتنش.
Friday, May 4, 2012
تهران
هشدار: این یک نوشته ی ناتمام است، چرا که در وسط متوقف شد و دیگر نتوانست ادامه پیدا کند. اگر دلتان نمی خواهد سر کار بروید، نخوانید.
من در تهران زندگی می کنم و همانطور که آقای
"هیچ کس" نازنین می گوید، تهران شهریست که روحت را به گا می دهد. البته
او این را کمی مودبانه تر می گوید، اما من انسان بی نزاکتی هستم که خوشم می آید در
فضای شخصی خودم با خیال راحت از هر چیزی که می خواهم صحبت کنم. بله، می گفتم که من
یک شهروند تهرانی هستم. زندگی کردن در تهران می تواند چیزهای خوبی داشته باشد.
مثلن تهران یک خیابان انقلاب دارد که خیلی ماه است، نشر چشمه و مروارید و قطره و
این ها دارد، کتاب و نمایشگاه کتاب دارد که البته از بس شلوغ است مفت نمی ارزد و
بیشتر مکانیست برای پیاده روی خودآزاران. تهران همچنین متروهای خفنی دارد که از
این کله ی شهر تا آن کله اش رفته اند و خداراشکر، درخت و سبزه و گل و بلبلی باقی
نگذاشته اند و می شود گفت در این زمینه با برج ها و آپارتمان ها مسابقه گذاشته
اند. تهران شهر بزرگیست که خیابان کفافش نداده و به همین خاطر اتوبان دارد. اتوبان
هایی برای رد کردن یک خروجی و سپس بدبخت شدن. تو در تهران باید بدانی که کدام
اتوبان شمالی جنوبیست و کدام شرقی غربی و البته این اول راه است. در مراحل بعد تو
باید تمام سوراخ سمبه های شهر را بلد باشی تا در اوقات ترافیک-که همه ی اوقات
است-راه در رو داشته باشی. البته این راه های در رو بیشتر جهت قوت قلب شما هستند،
چون مسلمن شما تنها آدم زرنگ شهر نیستی و خیلی ها می آیند که در بروند اما پنجره
هم نمی روند. بله. تهران علاوه بر این ها، یک تئاتر شهر معروف دارد و یک تالار
وحدت و تماشاخانه ی ایران شهر مضاف بر هزاران شهرکتاب. همچنین در غرب شهر یک بیلاخ
خیلی بلند هست به اسم برج میلاد که گویا از جذابیت های توریستی محسوب می شود.
علاوه بر همه ی اینها، تهران انواع و اقسام موزه ها را دارد که موزه سینمایش از
همه محبوب تر است، به خاطر کافه های تویش که کافه چی های بی اعصابی هم دارند.
تهران آن قدر گل و گشاد است که می تواند آدم های تویش را قورت بدهد اما زکی! چرا
که فعلن آدمهایش دارند آن را قورت می دهند.
Subscribe to:
Posts (Atom)