هشدار: این یک نوشته ی ناتمام است، چرا که در وسط متوقف شد و دیگر نتوانست ادامه پیدا کند. اگر دلتان نمی خواهد سر کار بروید، نخوانید.
من در تهران زندگی می کنم و همانطور که آقای
"هیچ کس" نازنین می گوید، تهران شهریست که روحت را به گا می دهد. البته
او این را کمی مودبانه تر می گوید، اما من انسان بی نزاکتی هستم که خوشم می آید در
فضای شخصی خودم با خیال راحت از هر چیزی که می خواهم صحبت کنم. بله، می گفتم که من
یک شهروند تهرانی هستم. زندگی کردن در تهران می تواند چیزهای خوبی داشته باشد.
مثلن تهران یک خیابان انقلاب دارد که خیلی ماه است، نشر چشمه و مروارید و قطره و
این ها دارد، کتاب و نمایشگاه کتاب دارد که البته از بس شلوغ است مفت نمی ارزد و
بیشتر مکانیست برای پیاده روی خودآزاران. تهران همچنین متروهای خفنی دارد که از
این کله ی شهر تا آن کله اش رفته اند و خداراشکر، درخت و سبزه و گل و بلبلی باقی
نگذاشته اند و می شود گفت در این زمینه با برج ها و آپارتمان ها مسابقه گذاشته
اند. تهران شهر بزرگیست که خیابان کفافش نداده و به همین خاطر اتوبان دارد. اتوبان
هایی برای رد کردن یک خروجی و سپس بدبخت شدن. تو در تهران باید بدانی که کدام
اتوبان شمالی جنوبیست و کدام شرقی غربی و البته این اول راه است. در مراحل بعد تو
باید تمام سوراخ سمبه های شهر را بلد باشی تا در اوقات ترافیک-که همه ی اوقات
است-راه در رو داشته باشی. البته این راه های در رو بیشتر جهت قوت قلب شما هستند،
چون مسلمن شما تنها آدم زرنگ شهر نیستی و خیلی ها می آیند که در بروند اما پنجره
هم نمی روند. بله. تهران علاوه بر این ها، یک تئاتر شهر معروف دارد و یک تالار
وحدت و تماشاخانه ی ایران شهر مضاف بر هزاران شهرکتاب. همچنین در غرب شهر یک بیلاخ
خیلی بلند هست به اسم برج میلاد که گویا از جذابیت های توریستی محسوب می شود.
علاوه بر همه ی اینها، تهران انواع و اقسام موزه ها را دارد که موزه سینمایش از
همه محبوب تر است، به خاطر کافه های تویش که کافه چی های بی اعصابی هم دارند.
تهران آن قدر گل و گشاد است که می تواند آدم های تویش را قورت بدهد اما زکی! چرا
که فعلن آدمهایش دارند آن را قورت می دهند.
No comments:
Post a Comment