من به سرنوشت محتوم آدم دچار شده ام: تنهایی.
روزهاست که خواسته ام این جمله را مکتوب کنم و
نکرده ام. همانطور که هفته هاست می خواهم کمی زودتر از خواب بیدار شوم و نمی شوم.
همیشه در زندگی چیزهایی هست برای خواستن و نکردن. چرا که خواستن توانستن نیست بلکه
فقط خواستن است، حداقل برای آدمی شبیه به من. آدمی که هر روز، بارها و بارها
"می خواهد" و نمی تواند. یادم نیست این جمله را کی و کجا خواندم که
"چاقو اگر دسته ی خودش را نمی بُرد، از نخواستن نیست، از نتوانستن است."
دیشب خواب عجیبی دیدیم. هرشب خواب های عجیبی می
بینم. خواب هایی که از فرط بی سر و تهی نمیشود تعریفشان کرد. اصلن الان که فکرش را
می کنم، دلم نمی خواهد تعریفشان کنم، حتا اگر بتوانم. گاهی هم اینطوریست، می توانی
ولی نمی خواهی.
برای یک زن، همیشه و هر ماه، روزهای سختی هست.
روزهایی با نوسان های شدید هورمونی. درست انگار که همه ی هورمون هایت به ناگهان
دلشان بخواهد که تو را نابود کنند. آن وقت تو می نشینی روی تختت و به چیزهایی فکر
می کنی که در روزهای ثبات هورمونی، هرگز به آنها نمی اندیشیدی. این نق تکراری و
مزخرفیست. اما دردی که تکرار می شود، به ناچار نق تکراری می طلبد و بس.
حالا من توی اتاقم تشسته ام و احساس می کنم دارم
در سرنوشت محتوم خودم و آدم، فرو می روم. دارم به ته اعماقم می رسم. در جایی که
هورمون های بدشکلی فرمان را به دست گرفته اند و به هرجا دلشان بخواهد می رانند. و
من تماشا می کنم که چطور می روم توی کوچه پس کوچه های تاریک، توی دخمه های تنگ،
توی دالان های خفه، و آن وقت همه ی آدمها دور می شوند. از نزدیک ترین تا
دورترینشان. به سرعت و بی درنگ، همه راهشان را می کشند و می روند. آن وقت من می
مانم و دخمه. من می مانم و کوچه، من می مانم و دالان. من می مانم و یک لاک سنگین
سرد برای خزیدن تویش، برای شبیه شدن به جانوری نامعلوم که پیله ای هورمونی دارد.
من می مانم و درد. دردی که شاید دارم دوستش می دارم. دارم یاد می گیرم؟ نه. دارم "عادت
می کنم" به بودنش، به نگاهش، به سنگینی اش. دارم عادت می کنم به دوست داشتنش.
No comments:
Post a Comment