Sunday, June 24, 2012

هیچ کس تنها نیست!!

جدا از اینکه با تقریبی نزدیک به تحقیق می شود گفت که تمام تیزرهای ایرانی موفق شده اند تا سر حد مرگ لوس و بی مزه و مزخرف باشند، یکی از آنها گوی سبقت را از حریفان ربوده و مدال بدترین تبلیغ را به خودش اختصاص داده است. اینکه چرا با "همراه اول" هیچ کس تنها نیست، رازیست که هنوز دانشمندان عالم دنیا مشغول تحقیق و تفحص روی آن هستند. سوال دیگری که شاید خیلی های دیگر را هم همچون من درگیر کرده باشد این است که اساسن چرا هیچ کس نباید تنها باشد؟ درواقع این کجایش خوب است که آدمها دیگر هیچ وقت و هیچ کجا تنها نباشند؟ آیا این درست است که آدم در وقت شاشیدن هم نتواند خودش را تنها ببیند؟ آیا آدم اگر خواست یک روز برای چند ساعتی سرش را بگذارد و بمیرد، باید نگران این باشد که همراه اولش را در کدام گورستانی چال کند؟ سوال بعدی اینجاست: آیا چنین چیزی شدنیست؟ یعنی آیا بشر بعد از این همه سال ماتحت پاره کردن در راه فلسفه و این همه کتاب و دفتر و دستک و علم شنگه، آخرش آنقدر مفلوک و خاک بر سر شده که همراه اول مشکل تنهایی اش را حل کند؟ اصلن چه شده که همراه اول خودش را این همه بلا احساس کرده؟ درواقع الان گیر من بر سر این شعار تبلیغاتیست، وگرنه به خودی خود همراه اول بسیار موجود نازنینیست نسبت به ایرانسل که برای بلعیدن پول های مردم، خودش را خیلی توی زحمت می اندازد بیچاره. حالا ممکن است شما فکر کنید که این دختره ی روانی به چه چیزهایی که گیر نمی دهد. شاید حق با شما باشد. اما می دانید؟ شعار جایگزین من چیزیست که می تواند تمام رفتارهای من و شما را توجیه کند: با همراه اول، یا بی همراه اول، هیچ کس سالم نیست.

Thursday, June 21, 2012

در بخشش آلتی هست که تو را، و در انتقام آلتی دو سر که هم تو را و هم دیگران را

دلم می خواهد تمام آدمهای زندگی ام را، حالا منهای چند نفرشان، دور هم جمع کنم توی یک سالن. برایشان صندلی و روزنامه و از این خیک های آب بده و لیوان های یک بار مصرف طبیعت-گا بگذارم. هرکس باید قبل از ورود، همان دم در، یک دکمه ای را فشار بدهد و نوبت بگیرد. آن وقت برود بنشیند روی صندلی و هر غلطی دلش می خواهد بکند تا نوبتش برسد. بعد، من که توی اتاق مخصوص خودم نشسته ام روی یک مبل خیلی راحت و لنگ هایم را دراز کرده ام روی میز، دکمه ی تلفن روی میزم را بزنم و از منشی ام بخواهم که یکی را بفرستد تو. منشی می خواهد اولین نفر را بفرستد داخل که دوباره دکمه ی منشی صدا کن را می زنم. "دختر جان، دوست دارم یکی را به انتخاب خودت بفرستی". "پس نوبت چه می شود قربان؟". " به من نگو قربان! خیلی رسمی ست. خوش دارم برینم به تمام نوبت های عالم دنیا. گفتم یکی به انتخاب خودت!" دکمه ی منشی خفه کن را فشار می دهم و به لمی که داده ام ادامه می دهم و سعی می کنم حدس بزنم چه کسی داخل خواهد آمد. بگذارید فکر کنیم که منشی دلش را به دل من راه داده و بهترین آدمی را که می توانسته برای نفر اول انتخاب کند، می فرستد تو. آدم در می زند و داخل می شود. از او میخواهم که بنشیند و اگر چیزی میل دارد نوک دماغش را بخاراند. آدم نگاهم می کند و سعی می کند چیزی بگوید ولی نمی تواند. به او توضیح می دهم که این اتاق، به امواج "صدای دیگران خفه کن" مجهز می باشد. در نتیجه او نخواهد توانست حرفی بزند. در عوض از دوربین مدار بسته خبری نیست و اگر میل دارد می تواند وسط اتاق بشاشد یا عن دماغش را به دیوار بمالد. او جمب نمی خورد و من تصمیم می گیرم خودم در حقش لطف کنم. پس دوباره دکمه ی منشی را می زنم و می گویم دو تا قهوه لطفن، با شیر". از آنجایی که همه چیز در تصور من اتفاق می افتد، پس می شود از منطق خارج شد. پس در اینجا می شود فکر کرد که منشی به جای اینکه دو ساعت در آشپزخانه لفتش بدهد تا قهوه ی زهرماری را بیاورد و آن هم به خاطر دست پاچلفتی بودن، نصفش را توی نعلبکی بریزد و حالم را به هم بزند، توی اتاق ظاهر می شود، مثل هری پاتر و دار و دسته اش. مممم. یا اصلن شاید بهتر باشد خودش نیاید و فقط قهوه ها را توی اتاق ظاهر کند. آره. این طوری بهتر است. به آدم تعارف می کنم که راحت باشد و قبل از آنکه کارمان را شروع کنیم قهوه اش را میل کند. از آنجایی که بی حرکت نشسته، برای او یک بار دیگر توضیح می دهم که این اتاق فقط صدایش را خفه کرده و روی مخچه و اندام حرکتی اش هیچ تاثیری نداشته. پس می تواند از پوست بزمجه ای که درش رفته بیرون بیاید و خودش انتخاب کند که دوست دارد او قهوه را بخورد یا من او را. آدم که کمی حالش جا آمده و پذیرفته که قرار است دقایقی من و این جهان را از سخنان گوهربار خودش محروم کند، فنجان را دست می گیرد و بالاخره کار آغاز می شود. حالا من برای او توضیح می دهم که از قرار خداوند جهان را در هفت روز آفریده و با اینکه این موضوع هیچ ربطی به بحث ما ندارد، دوست داشته ام حرفم را با این جمله شروع کنم تا او بداند که خدا چقدر موجود بلایی بوده. بعد به او می گویم که تمام حرفهای ما، یعنی من، در همین اتاق باقی می ماند و او بعد از خروج، تمام حافظه ی این یکی دو ساعتش پاک خواهد شد.  به او می گویم که تنها رنجی که باید در دقایق آتی بکشد، شنیدن حرف هاییست که حتمن غافلگیرش خواهند کرد چون هیچ وقت آنها را به زبان نیاورده ام. او حق دارد گریه کند، بر سرش بکوبد، روی زمین غلت بزند و یا حتا مثل میمون از سقف آویزان شود. اما یادش باشد که نمی تواند حرف بزند. پس حتا نمی تواند عذرخواهی کند. آن وقت شروع می کنم و تمام چیزهایی را می گویم که با نگفتنشان به آن آدم، خودم را گاییده ام. به خاطرشان سرم را توی بالش فرو برده ام و گریه کرده ام. به خاطرشان معده درد و سر درد و تهوع گرفته ام. به خاطرشان...به خاطرشان رنج کشیده ام. به اندازه ی تمام این سکوت ها با خودم جنگیده ام و از دشمن فرضی شکست خورده ام. به اندازه ی تمام دفعاتی که آن آدم و تمام آن بیرونی ها به حرف هایم گوش نداده اند، گوشم سوت کشیده است. به اندازه ی تمام لحظه هایی که کتک خورده ام از حرف هایشان، از بی رحمی و بی انصافی شان، از نگاهشان و رفتار مزخرفشان، درد کشیده ام... آن وقت نفس عمیقی می کشم و عربده می زنم و اگر لازم شد فحش می دهم. نمی دانم که آیا حق کتک زدن را برای خودم در نظر بگیرم یا نه. به این نکته بعدن فکر می کنم. گمانم می شود گفت که کار در همین نقطه به پایان می رسد و آدم می تواند اتاق را ترک کند و برود پیش منشی تا حافظه اش را برایش بشورد تا او دوباره به زندگی روتینش برگردد و همه چیز توی همان سالن دفن شود. نوبت نفر بعدیست، ولی من خسته ام. دیگر زحمت دکمه فشردن به خودم نمی دهم. اصلن حوصله ی منشی را هم ندارم. از جایم بلند می شوم و دنبال چیزی می گردم و چون قرار است این تکه از تخیلاتم شبیه به فیلم های خفن بشود، سیگاری برمی دارم و فندک می زنم. از آنجایی که گازش تمام شده و من در این صحنه آدم بی اعصابی هستم، در اتاق را با خشونت باز می کنم و فندک را پرت می کنم وسط سالن انتظار و به منتظرین می گویم که گورشان را تا فردا گم کنند، چون دیگر حوصله ی هیچ کسی را ندارم. بعد شاید وقت رفتنشان، نگاهشان کنم که چطور زیر لب نقی می زنند و کاغذهای نوبتشان را می اندازند توی سطل و سر به زیر بیرون می روند. می گذارم که آخرین نفر بیرون برود و آن وقت به منشی ام می گویم که باز هم برایم قهوه درست کند، چون قهوه همه چیز را دراماتیک تر می کند. یک گوشه می نشینم و به تک تک آن آدمها، به کسانی که روزگاری دوستشان داشته ام، دارم و یا دیگر ندارم، فکر می کنم و به اینکه آیا فردا دوباره به این سالن خواهم آمد یا نه...

Thursday, June 14, 2012

توهم

1.چند ساعت پیش به یک قیلوله ی نکبتی فرو رفتم. اگر بخواهم دقیقش را بگویم، او، یعنی قیلوله بود که در من فرو رفت. این روزها خواب های کثافتی می بینم. چیزهایی که آدم شرمش می شود برای کسی  تعریف کند. امروز هم کالکشنی از بی سر و ته ترین و مزخرف ترین ها را دیدم. بعد عقلم که دید این جفنگیات دیگر زیادی هجو هستند، آرام دم گوشم گفت که عزیزجان، داری خواب می بینی، بلند شو خبر مرگت. این شد که به گوشی ام زنگ زدم، توی خواب طبعن، تا خودم را بیدار کنم. اما یک نفر دیگر جواب داد و من حسابی گرخیده شدم. پونه، که در خواب و بیداری انیس و مونس من است، دلداری ام داد و تشویقم کرد که دوباره شماره بگیرم. این بار خودم جواب دادم-خودی که باز هم توی آن خواب مسخره بود-صدایم خوابالود بود. برای آنکه خودم را، یعنی آن خودی را که داشت جواب تلفن میداد نترسانم، از پونه خواهش کردم که با او، یعنی با من ِپشت خط صحبت کند. به هر زور زدن و بدبختی، قیلوله از اینجانب بیرون کشید و من خودم را روی کاناپه ی هال یافتم، در حالیکه به پلک هایم وزنه هایی سه کیلویی وصل بوده و احساسم به خودم چیزی نزدیک به تنفر بود، چرا که از شروع سال نود و یک، بیش از سه چهارم زندگی ام را در خواب سیر کرده و به انگل اجتماع بدل شده ام.
2.گوشی ام دلنگ خفیفی می کند و برایم یک نامه می آورد. گوشی ام زنگ می خورد و خودش را توی دستم می گذارد و شستم را روی دکمه ی چپش. گوشی ام خیلی هرزه است. دائم دوست دارد به بهانه های مختلف به اینجا و آنجایش دست بزنم. تا یک خرده بی توجهی می بیند خودش را می زند به موش مردگی که آآآآی، باتری ندارم. صدایش را خیلی جاها خفه کرده ام. فقط برای زنگ خوردن و نامه آوردن حق دارد سر و صدا کند. نمی دانم چطور مردم می گذارند گوشی هایشان این همه دلنگ دولونگ داشته باشند. از دکمه های شماره گیرشان گرفته، تا کم شدن باتری و باقی چیزها. من اما از لوس کردن بیزارم، به همین خاطر هم دور و بری هایم را این همه لوس می کنم، چون خودآزارم و همیشه کارهایی را می کنم که از آنها نفرت دارم. گوشی ام ولی داستانش فرق می کند. همه ی عقده هایم را سرش خالی می کنم. این می شود که نامه که می آورد بهش می گویم که برود بمیرد و زنگ که می خورد دوست دارم از زندگی ساقطش کنم. البته نامه هایش را گاهی دوست دارم، اما زنگ ها را ابدن! این می شود که یکهو به خودم می آیم می بینم شش ماه است به فلانی گفته ام بعدن خودم به او زنگ می زنم و نزده ام. یا سه سال است که به یک فلانی دیگر جواب نداده ام. می دانم این هم یک جور مرض است. شاید هم به قول مُص، این دکتر رفتن هایم مرض دیگری به امراضم اضافه کرده: خودمریض بینی! می گوید من روی هر دردی که سه روز تکرار شود، اسم مرض می گذارم. چه فرقی می کند؟ به هرحال این چه مرض باشد چه غرض، من مدت هاست که توان پاسخگویی به تلفن هیچ بنی بشری را ندارم. در زبان فارسی برای این ناهنجاری اجتماعی انفرادی یک اسم گذاشته اند: بی معرفتی. این است که اخیرن هرکسی گله می کند که "ای بی معرفت" با لبخندی گَل و آغوشی گشاد، همچون یک مجرم مطیع و بی دفاع، اتهامم را می پذیرم و می گویم "حق با شماست".
3.یک روز در اسفند گذشته من صبح زود از خواب بیدار شدم و به شانزده آذر رفتم. بعد از دوازده سال آموزش اجباری و آن همه درس مزخرف تاریخ، هنوز نمی دانم این تاریخ هایی که کرده اند اسم خیابان، مناسباتشان چیست. در هفتم تیر چه کسی گه اضافه ای خورده یا در همین شانزده آذر چه نکبتی به وقوع پیوسته. به هرحال من در آن روز که گمانم بیست و هفتم روزی بود، به شانزده آذر رفتم با یک مداد، یک پاک کن، یک کارت شناسایی و دلی پر از شوره. برای اولین بار در سرتاسر عمر نه چندان کوتاه و نه چندان بلندم-بستگی دارد به نگاه شما-یک ساعت زودتر رسیدم و در آن یک ساعت، مرغ های آسمان حسابی به ریشم خندیدند که آخر تو که درس نخوانده ای اینجا چه غلطی می کنی. یک ساعت بعد یا کمی بیشتر درهای برزخی(این "ی" یای نسبی ست نه نکره) گشوده شدند و ما، یعنی من و باقی علاف ها، خودمان را در ساختمان چپاندیم. آنجا چهار تا صندلی بود با چهار تا آدمیزاد که رویشان نشسته بودند و دفتر دستکشان را پهن کرده بودند روی دسته ی صندلی که همان میز باشد. آنجا حاضر غایب می کردند و کارتت را به اتفاق گذرنامه ات بررسی می کردند تا هویتت را تایید کنند. آن وقت می توانستی داخل تر بشوی و آنجا یک بسته سماق بمکی تا روزگارت بگذرد. در سالن سماق مکی، تعداد زیادی از همان صندلی های دسته دار میزمانند بود که بعد از پیدا کردن شماره ات، می توانستی رویش بنشینی و بیاسایی. من هم نشستم اما آسودنی در کار نبود. بعد از چند دقیقه، یک دوربین خیلی فضول که نمی دانم در کدام سوراخی کار گذاشته شده بود، شروع به چرخیدن کرد و تصویر سماق خورها را که ما باشیم، روی یک پرده ی سینمایی نشان خودمان داد. این هم از آن حقه های کثیف تکنولوژیست. دیگر توی قبرت هم نمی توانی با خیال راحت بمیری، چون حتمن یک دوربین مداربسته هست تا تو را هنگام تجزیه شدن، به همه ی عالم دنیا نشان بدهد و به خاطر فلان خال در فلان جایت، آبرو و حیثیتت را ببرد. به هرحال ما ناچار بودیم ته کیسه ی سماقمان را دربیاوریم، حالا با دوربین یا بی دوربین. این بود که من ترجیح دادم سرم را روی میزم بگذارم و اندکی بخوابم. اما این هم طولی نکشید، چرا که سیخی به اسم نوای قرآن در گوشمان(گوشمان!!) فرو رفت که یعنی دارد شروع می شود، برخیز! آن وقت مهر خاوران از افق سر زد و یکی دو نفر از جایشان بلند شدند که طبعن من جزوشان نبودم. نه برای اینکه وطنم را دوست ندارم یا "ای ایران، ای مرز پرگهر" طاقوتی را به دو تا تخم مرغ های انقلابی ترجیح میدهم، بلکه به این خاطر که اصلن دلیل ایستادن جلوی یک قطعه ی موسیقی را نمی فهمم و از آن گذشته، در اغلب اوقات، خوابیدن را به نشستن و نشستن را به ایستادن ترجیح میدهم. بعد از چند دقیقه یک آقای معرکه که لهجه ی خوردنی بریتیشش آدم را اورگاسمیسیته می کرد آمد پشت میکروفون و برای ما آن قدر در مورد آیلس توضیح داد که اگر یک مشت سندرم دانی مفلوک هم بودیم، شیرفهم می شدیم. بعدش هم به سربازان دلاور مراقب، دستور حمله داد و بدین صورت امتحان آغاز گشت. چون دارم بعد از مدت زیادی این همه روده درازی می کنم، در توان خودم نمی بینم که کل آن امتحان دو ساعتی را توضیح بدهم، به خصوص که اصلن از ابتدای مورد سه هم چنین قصدی نداشتم. اصل ماجرا که لُبّ مطلب بنده باشد این است که از اسفند ماه تا به امروز که چیزی به تیر نمانده، هنوز جوابی از این امتحان کذایی نیامده. درواقع به محض اینکه من تصمیم گرفتم در امتحان آیلس شرکت کنم، کل اداره و سازمان ایران آیلس به گا رفت و کلن منحل شد. در این حد که توی ساختمانشان-لال شوم اگر دروغ می گویم-سوسک تردد می کند و خط تلفنشان هم یا منفجر شده یا به سیطره ی همان سوسک های چاق و چله در آمده، چرا که همیشه و در همه وقت اشغال است. مادرم، خواهرم، دور و بری هایم و حتا خودم به این نتیجه رسیده ایم که کل آن امتحان خواب و توهمی بیش نبوده و من اصلن در هیچ آیلس تستی شرکت نکرده ام و سازمان ایران آیلس هم هرگز وجود خارجی نداشته و این ها همه زاده و پرداخته ی ذهن من است. بودن یا نبودن آن ساختمان، نمره ام و هیچ چیزی آن قدر ناراحتم نمی کند که توهمی بودن آن آقای خوش لحجه که تمام تلاشش را برای خرفهم کردن ما کرد بیچاره!