Thursday, June 14, 2012

توهم

1.چند ساعت پیش به یک قیلوله ی نکبتی فرو رفتم. اگر بخواهم دقیقش را بگویم، او، یعنی قیلوله بود که در من فرو رفت. این روزها خواب های کثافتی می بینم. چیزهایی که آدم شرمش می شود برای کسی  تعریف کند. امروز هم کالکشنی از بی سر و ته ترین و مزخرف ترین ها را دیدم. بعد عقلم که دید این جفنگیات دیگر زیادی هجو هستند، آرام دم گوشم گفت که عزیزجان، داری خواب می بینی، بلند شو خبر مرگت. این شد که به گوشی ام زنگ زدم، توی خواب طبعن، تا خودم را بیدار کنم. اما یک نفر دیگر جواب داد و من حسابی گرخیده شدم. پونه، که در خواب و بیداری انیس و مونس من است، دلداری ام داد و تشویقم کرد که دوباره شماره بگیرم. این بار خودم جواب دادم-خودی که باز هم توی آن خواب مسخره بود-صدایم خوابالود بود. برای آنکه خودم را، یعنی آن خودی را که داشت جواب تلفن میداد نترسانم، از پونه خواهش کردم که با او، یعنی با من ِپشت خط صحبت کند. به هر زور زدن و بدبختی، قیلوله از اینجانب بیرون کشید و من خودم را روی کاناپه ی هال یافتم، در حالیکه به پلک هایم وزنه هایی سه کیلویی وصل بوده و احساسم به خودم چیزی نزدیک به تنفر بود، چرا که از شروع سال نود و یک، بیش از سه چهارم زندگی ام را در خواب سیر کرده و به انگل اجتماع بدل شده ام.
2.گوشی ام دلنگ خفیفی می کند و برایم یک نامه می آورد. گوشی ام زنگ می خورد و خودش را توی دستم می گذارد و شستم را روی دکمه ی چپش. گوشی ام خیلی هرزه است. دائم دوست دارد به بهانه های مختلف به اینجا و آنجایش دست بزنم. تا یک خرده بی توجهی می بیند خودش را می زند به موش مردگی که آآآآی، باتری ندارم. صدایش را خیلی جاها خفه کرده ام. فقط برای زنگ خوردن و نامه آوردن حق دارد سر و صدا کند. نمی دانم چطور مردم می گذارند گوشی هایشان این همه دلنگ دولونگ داشته باشند. از دکمه های شماره گیرشان گرفته، تا کم شدن باتری و باقی چیزها. من اما از لوس کردن بیزارم، به همین خاطر هم دور و بری هایم را این همه لوس می کنم، چون خودآزارم و همیشه کارهایی را می کنم که از آنها نفرت دارم. گوشی ام ولی داستانش فرق می کند. همه ی عقده هایم را سرش خالی می کنم. این می شود که نامه که می آورد بهش می گویم که برود بمیرد و زنگ که می خورد دوست دارم از زندگی ساقطش کنم. البته نامه هایش را گاهی دوست دارم، اما زنگ ها را ابدن! این می شود که یکهو به خودم می آیم می بینم شش ماه است به فلانی گفته ام بعدن خودم به او زنگ می زنم و نزده ام. یا سه سال است که به یک فلانی دیگر جواب نداده ام. می دانم این هم یک جور مرض است. شاید هم به قول مُص، این دکتر رفتن هایم مرض دیگری به امراضم اضافه کرده: خودمریض بینی! می گوید من روی هر دردی که سه روز تکرار شود، اسم مرض می گذارم. چه فرقی می کند؟ به هرحال این چه مرض باشد چه غرض، من مدت هاست که توان پاسخگویی به تلفن هیچ بنی بشری را ندارم. در زبان فارسی برای این ناهنجاری اجتماعی انفرادی یک اسم گذاشته اند: بی معرفتی. این است که اخیرن هرکسی گله می کند که "ای بی معرفت" با لبخندی گَل و آغوشی گشاد، همچون یک مجرم مطیع و بی دفاع، اتهامم را می پذیرم و می گویم "حق با شماست".
3.یک روز در اسفند گذشته من صبح زود از خواب بیدار شدم و به شانزده آذر رفتم. بعد از دوازده سال آموزش اجباری و آن همه درس مزخرف تاریخ، هنوز نمی دانم این تاریخ هایی که کرده اند اسم خیابان، مناسباتشان چیست. در هفتم تیر چه کسی گه اضافه ای خورده یا در همین شانزده آذر چه نکبتی به وقوع پیوسته. به هرحال من در آن روز که گمانم بیست و هفتم روزی بود، به شانزده آذر رفتم با یک مداد، یک پاک کن، یک کارت شناسایی و دلی پر از شوره. برای اولین بار در سرتاسر عمر نه چندان کوتاه و نه چندان بلندم-بستگی دارد به نگاه شما-یک ساعت زودتر رسیدم و در آن یک ساعت، مرغ های آسمان حسابی به ریشم خندیدند که آخر تو که درس نخوانده ای اینجا چه غلطی می کنی. یک ساعت بعد یا کمی بیشتر درهای برزخی(این "ی" یای نسبی ست نه نکره) گشوده شدند و ما، یعنی من و باقی علاف ها، خودمان را در ساختمان چپاندیم. آنجا چهار تا صندلی بود با چهار تا آدمیزاد که رویشان نشسته بودند و دفتر دستکشان را پهن کرده بودند روی دسته ی صندلی که همان میز باشد. آنجا حاضر غایب می کردند و کارتت را به اتفاق گذرنامه ات بررسی می کردند تا هویتت را تایید کنند. آن وقت می توانستی داخل تر بشوی و آنجا یک بسته سماق بمکی تا روزگارت بگذرد. در سالن سماق مکی، تعداد زیادی از همان صندلی های دسته دار میزمانند بود که بعد از پیدا کردن شماره ات، می توانستی رویش بنشینی و بیاسایی. من هم نشستم اما آسودنی در کار نبود. بعد از چند دقیقه، یک دوربین خیلی فضول که نمی دانم در کدام سوراخی کار گذاشته شده بود، شروع به چرخیدن کرد و تصویر سماق خورها را که ما باشیم، روی یک پرده ی سینمایی نشان خودمان داد. این هم از آن حقه های کثیف تکنولوژیست. دیگر توی قبرت هم نمی توانی با خیال راحت بمیری، چون حتمن یک دوربین مداربسته هست تا تو را هنگام تجزیه شدن، به همه ی عالم دنیا نشان بدهد و به خاطر فلان خال در فلان جایت، آبرو و حیثیتت را ببرد. به هرحال ما ناچار بودیم ته کیسه ی سماقمان را دربیاوریم، حالا با دوربین یا بی دوربین. این بود که من ترجیح دادم سرم را روی میزم بگذارم و اندکی بخوابم. اما این هم طولی نکشید، چرا که سیخی به اسم نوای قرآن در گوشمان(گوشمان!!) فرو رفت که یعنی دارد شروع می شود، برخیز! آن وقت مهر خاوران از افق سر زد و یکی دو نفر از جایشان بلند شدند که طبعن من جزوشان نبودم. نه برای اینکه وطنم را دوست ندارم یا "ای ایران، ای مرز پرگهر" طاقوتی را به دو تا تخم مرغ های انقلابی ترجیح میدهم، بلکه به این خاطر که اصلن دلیل ایستادن جلوی یک قطعه ی موسیقی را نمی فهمم و از آن گذشته، در اغلب اوقات، خوابیدن را به نشستن و نشستن را به ایستادن ترجیح میدهم. بعد از چند دقیقه یک آقای معرکه که لهجه ی خوردنی بریتیشش آدم را اورگاسمیسیته می کرد آمد پشت میکروفون و برای ما آن قدر در مورد آیلس توضیح داد که اگر یک مشت سندرم دانی مفلوک هم بودیم، شیرفهم می شدیم. بعدش هم به سربازان دلاور مراقب، دستور حمله داد و بدین صورت امتحان آغاز گشت. چون دارم بعد از مدت زیادی این همه روده درازی می کنم، در توان خودم نمی بینم که کل آن امتحان دو ساعتی را توضیح بدهم، به خصوص که اصلن از ابتدای مورد سه هم چنین قصدی نداشتم. اصل ماجرا که لُبّ مطلب بنده باشد این است که از اسفند ماه تا به امروز که چیزی به تیر نمانده، هنوز جوابی از این امتحان کذایی نیامده. درواقع به محض اینکه من تصمیم گرفتم در امتحان آیلس شرکت کنم، کل اداره و سازمان ایران آیلس به گا رفت و کلن منحل شد. در این حد که توی ساختمانشان-لال شوم اگر دروغ می گویم-سوسک تردد می کند و خط تلفنشان هم یا منفجر شده یا به سیطره ی همان سوسک های چاق و چله در آمده، چرا که همیشه و در همه وقت اشغال است. مادرم، خواهرم، دور و بری هایم و حتا خودم به این نتیجه رسیده ایم که کل آن امتحان خواب و توهمی بیش نبوده و من اصلن در هیچ آیلس تستی شرکت نکرده ام و سازمان ایران آیلس هم هرگز وجود خارجی نداشته و این ها همه زاده و پرداخته ی ذهن من است. بودن یا نبودن آن ساختمان، نمره ام و هیچ چیزی آن قدر ناراحتم نمی کند که توهمی بودن آن آقای خوش لحجه که تمام تلاشش را برای خرفهم کردن ما کرد بیچاره!

2 comments:

  1. من چِتَم، تو چته؟

    ReplyDelete
  2. و گاهی یک آدم شرور به اسم علی ، آرزو میکنه که هعی بلا سرت بیاد تا این پست های معرکت رو بخونه.
    دلتنگتم دختر

    ReplyDelete