دلم می خواهد تمام آدمهای زندگی ام را، حالا منهای چند نفرشان، دور هم جمع کنم توی یک سالن. برایشان صندلی و روزنامه و از این خیک های آب بده و لیوان های یک بار مصرف طبیعت-گا بگذارم. هرکس باید قبل از ورود، همان دم در، یک دکمه ای را فشار بدهد و نوبت بگیرد. آن وقت برود بنشیند روی صندلی و هر غلطی دلش می خواهد بکند تا نوبتش برسد. بعد، من که توی اتاق مخصوص خودم نشسته ام روی یک مبل خیلی راحت و لنگ هایم را دراز کرده ام روی میز، دکمه ی تلفن روی میزم را بزنم و از منشی ام بخواهم که یکی را بفرستد تو. منشی می خواهد اولین نفر را بفرستد داخل که دوباره دکمه ی منشی صدا کن را می زنم. "دختر جان، دوست دارم یکی را به انتخاب خودت بفرستی". "پس نوبت چه می شود قربان؟". " به من نگو قربان! خیلی رسمی ست. خوش دارم برینم به تمام نوبت های عالم دنیا. گفتم یکی به انتخاب خودت!" دکمه ی منشی خفه کن را فشار می دهم و به لمی که داده ام ادامه می دهم و سعی می کنم حدس بزنم چه کسی داخل خواهد آمد. بگذارید فکر کنیم که منشی دلش را به دل من راه داده و بهترین آدمی را که می توانسته برای نفر اول انتخاب کند، می فرستد تو. آدم در می زند و داخل می شود. از او میخواهم که بنشیند و اگر چیزی میل دارد نوک دماغش را بخاراند. آدم نگاهم می کند و سعی می کند چیزی بگوید ولی نمی تواند. به او توضیح می دهم که این اتاق، به امواج "صدای دیگران خفه کن" مجهز می باشد. در نتیجه او نخواهد توانست حرفی بزند. در عوض از دوربین مدار بسته خبری نیست و اگر میل دارد می تواند وسط اتاق بشاشد یا عن دماغش را به دیوار بمالد. او جمب نمی خورد و من تصمیم می گیرم خودم در حقش لطف کنم. پس دوباره دکمه ی منشی را می زنم و می گویم دو تا قهوه لطفن، با شیر". از آنجایی که همه چیز در تصور من اتفاق می افتد، پس می شود از منطق خارج شد. پس در اینجا می شود فکر کرد که منشی به جای اینکه دو ساعت در آشپزخانه لفتش بدهد تا قهوه ی زهرماری را بیاورد و آن هم به خاطر دست پاچلفتی بودن، نصفش را توی نعلبکی بریزد و حالم را به هم بزند، توی اتاق ظاهر می شود، مثل هری پاتر و دار و دسته اش. مممم. یا اصلن شاید بهتر باشد خودش نیاید و فقط قهوه ها را توی اتاق ظاهر کند. آره. این طوری بهتر است. به آدم تعارف می کنم که راحت باشد و قبل از آنکه کارمان را شروع کنیم قهوه اش را میل کند. از آنجایی که بی حرکت نشسته، برای او یک بار دیگر توضیح می دهم که این اتاق فقط صدایش را خفه کرده و روی مخچه و اندام حرکتی اش هیچ تاثیری نداشته. پس می تواند از پوست بزمجه ای که درش رفته بیرون بیاید و خودش انتخاب کند که دوست دارد او قهوه را بخورد یا من او را. آدم که کمی حالش جا آمده و پذیرفته که قرار است دقایقی من و این جهان را از سخنان گوهربار خودش محروم کند، فنجان را دست می گیرد و بالاخره کار آغاز می شود. حالا من برای او توضیح می دهم که از قرار خداوند جهان را در هفت روز آفریده و با اینکه این موضوع هیچ ربطی به بحث ما ندارد، دوست داشته ام حرفم را با این جمله شروع کنم تا او بداند که خدا چقدر موجود بلایی بوده. بعد به او می گویم که تمام حرفهای ما، یعنی من، در همین اتاق باقی می ماند و او بعد از خروج، تمام حافظه ی این یکی دو ساعتش پاک خواهد شد. به او می گویم که تنها رنجی که باید در دقایق آتی بکشد، شنیدن حرف هاییست که حتمن غافلگیرش خواهند کرد چون هیچ وقت آنها را به زبان نیاورده ام. او حق دارد گریه کند، بر سرش بکوبد، روی زمین غلت بزند و یا حتا مثل میمون از سقف آویزان شود. اما یادش باشد که نمی تواند حرف بزند. پس حتا نمی تواند عذرخواهی کند. آن وقت شروع می کنم و تمام چیزهایی را می گویم که با نگفتنشان به آن آدم، خودم را گاییده ام. به خاطرشان سرم را توی بالش فرو برده ام و گریه کرده ام. به خاطرشان معده درد و سر درد و تهوع گرفته ام. به خاطرشان...به خاطرشان رنج کشیده ام. به اندازه ی تمام این سکوت ها با خودم جنگیده ام و از دشمن فرضی شکست خورده ام. به اندازه ی تمام دفعاتی که آن آدم و تمام آن بیرونی ها به حرف هایم گوش نداده اند، گوشم سوت کشیده است. به اندازه ی تمام لحظه هایی که کتک خورده ام از حرف هایشان، از بی رحمی و بی انصافی شان، از نگاهشان و رفتار مزخرفشان، درد کشیده ام... آن وقت نفس عمیقی می کشم و عربده می زنم و اگر لازم شد فحش می دهم. نمی دانم که آیا حق کتک زدن را برای خودم در نظر بگیرم یا نه. به این نکته بعدن فکر می کنم. گمانم می شود گفت که کار در همین نقطه به پایان می رسد و آدم می تواند اتاق را ترک کند و برود پیش منشی تا حافظه اش را برایش بشورد تا او دوباره به زندگی روتینش برگردد و همه چیز توی همان سالن دفن شود. نوبت نفر بعدیست، ولی من خسته ام. دیگر زحمت دکمه فشردن به خودم نمی دهم. اصلن حوصله ی منشی را هم ندارم. از جایم بلند می شوم و دنبال چیزی می گردم و چون قرار است این تکه از تخیلاتم شبیه به فیلم های خفن بشود، سیگاری برمی دارم و فندک می زنم. از آنجایی که گازش تمام شده و من در این صحنه آدم بی اعصابی هستم، در اتاق را با خشونت باز می کنم و فندک را پرت می کنم وسط سالن انتظار و به منتظرین می گویم که گورشان را تا فردا گم کنند، چون دیگر حوصله ی هیچ کسی را ندارم. بعد شاید وقت رفتنشان، نگاهشان کنم که چطور زیر لب نقی می زنند و کاغذهای نوبتشان را می اندازند توی سطل و سر به زیر بیرون می روند. می گذارم که آخرین نفر بیرون برود و آن وقت به منشی ام می گویم که باز هم برایم قهوه درست کند، چون قهوه همه چیز را دراماتیک تر می کند. یک گوشه می نشینم و به تک تک آن آدمها، به کسانی که روزگاری دوستشان داشته ام، دارم و یا دیگر ندارم، فکر می کنم و به اینکه آیا فردا دوباره به این سالن خواهم آمد یا نه...
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment