Thursday, August 16, 2012

زیر پای من هیچ بهشتی نیست


وارد که می شوم همه برای یک لحظه به سمت من برمی گردند. این قانون جمع است. هرجا که یک عده آدم تجمع کنند، بعد از چند دقیقه بی آنکه با هم قراردادی امضا کرده باشند، خودی می شوند. انگار که همیشه در همان مکان کنار هم بوده اند. برای همین تو که وارد می شوی تازه واردی. حضورت به ناگهان فضا را سنگین می کند. آن وقت بی آنکه شاخی روی سرت داشته باشی یا دمی در انتهایت، پایت را که می گذاری در جمعشان، برانداز می شوی. هیچ کس نمی داند که چرا سرش را به طرف تو برگردانده، اما این قانون نانوشته ایست در سرتاسر جهان و یا لااقل ایران.
خانم منشی دفترچه ام را می گیرد. باید مثانه ام را خالی کنم و منتظر بمانم. جا نیست. می نشینم روی دسته ی مبلی که پسرک مضطربی به اتفاق خانواده ی چادری اش اشغال کرده. همشهری داستان را با عجله از کیفم بیرون می کشم، انگار قرار باشد یکی از داستان هایش را امتحان بدهم. تمام زورم را می زنم تا روی خطوط متمرکز شوم. نمی شوم. دلم شور می زند. این مدلش را بار اول است که دارم تجربه می کنم. خطوط کم کَمَک تار می شوند. به خودم می گویم که قرار نیست کسی توی ماتحتت آپولو هوا کند. شاید درد داشته باشد. شاید زیاد طول بکشد. چه می دانم. شاید اصلن خانم دکتر روانی باشد و فتیش شکنجه کردن مریض های جوان را داشته باشد. خطوط دوباره ظاهر می شوند. کجا بودم؟ جمله ها را بر می گردم عقب. اما حالا دچار فوبیا شده ام، فوبیای مثانه ای. نکند آن تو که می روم فشار بیاید و مثانه ی خالی ام به ناگهان پر شود؟ خودم را می بینم که شاشیده ام روی ملحفه ی سفید خانم دکتر و او از من متنفر است. سعی می کنم برایش توضیح دهم که مثانه ام را قبل از خروج از خانه خالی کرده بودم. اما او گوش نمی کند و به دستیارش می گوید هرچه را نوشته پاره کند بریزد دور، بعد هم این مریض کثافت را بیندازد بیرون و دیگر اینجا راهش ندهد... همشهری داستان را می بندم. باید بروم بشاشم. ندارم، اشکالی ندارد، زور می زنم. جایم را عوض می کنم و می نشینم روی یک تک صندلی کنار دستشویی تا خالی شود. مرد بلند شکم گنده ای در حالی که صورتش برافرخته شده می آید می ایستد پشت در. زکی! به خودم می گویم که هنوز کلی مانده تا نوبتم شود و بهتر است بگذارم مرد بدبخت زودتر برود کارش را بکند. دوباره مضبوحانه سعی می کنم که روی داستان متمرکز شوم. صدای شر شر بی وقفه ی آب حواسم را پرت می کند. نفس عمیقی می کشم تا دوباره سرم را ببرم توی نوشته ها. دو دقیقه، سه دقیقه، پنج دقیقه. صدای آب قطع نمی شود. خب، لابد شاشش را کرده و حالا هوس کرده جقی بزند برای دل خودش. آب را چرا نمی بندد؟ خب دستش بند است دیگر. هفت دقیقه. مرد مثانه پر در یک خط یک متری هی می رود جلو، هی برمی گردد عقب. صورتش کاملن قرمز شده و به نظر می آید تمام محتوی مثانه اش پشت پوست صورتش جمع شده. هشت دقیقه. مرد می زند به در. تق تق تق تق. دقیقن انگار می گوید "دِ عوضی بیا بیرون". صدای آب برای چهار ثانیه قطع می شود. امید برای لحظه ای جای شاش را در چشمهای مرد می گیرد. و بعد...دوباره شر شر آب، با همان فشار. من هم دیگر دارم کلافه می شوم. خب توانش را نداری، نکن! لااقل برو خانه و برای خودت فیلمی مجله ای عکسی دانلود کن، با فراغ بال چهل و پنج دقیقه هم خواستی تلاشت را بکن. دوازده دقیقه. مرد دوباره به در می کوبد. این بار دیگر تق تق هایش ناموسی شده. در باز می شود. من و مرد خشکمان می زند. پسرک مضطرب، با صورتی عرق کرده و درد کشیده می آید بیرون. ظاهرن یُبس بوده. با مثانه ام صحبت می کنم و به او می گویم که مطمئنم  چند سی سی را دارد و رویم را زمین نمی اندازد. حالا دختر جوان خوش قد و بالایی ایستاده پشت در. این از کجا پیدایش شد؟ دختر به خودش می پیچد. مثانه اش جوابش کرده. سعی می کنم با او حرف بزنم تا حواسش پرت شود. اما بدجور کارد به استخوانش رسیده. هی لبهایش را روی هم فشار می دهد، آنقدر که فکر می کنم الان است که مایع زرد رنگ از دهانش بریزد بیرون. در که باز می شود دختر می جهد تو. تصورش می کنم که چون دستهایش می لرزند، نمی تواند دکمه ی شلوارش را باز کند و خودش را خیس می کند. آن قدر در این چند دقیقه به شاش فکر کرده ام که کله ام بو گرفته. پسرک یُبس حالا دارد با مادرش آهسته حرف می زند. چیزی می گوید که او بلند تکرار می کند. پسر خجالت می کشد. بی آنکه صدایش را بشنوم می توانم حس کنم به مادرش گفته آرام باشد و آبرویش را نبرد. شاید مثلن گفته:"مامان، کونم می سوزه" و مادر تکرار کرده:"چی؟ می سوزه؟" و پسر فکر کرده که تمام جمع از آناتومی و شرح جزئیات کونش آگاه شده اند. خجالت کشیده خب. نگاهم می کند و لبخند احمقانه ای می زند که یعنی مامان ها چرا اینطوری اند؟ من هم عین همان را تحویلش می دهم که یعنی این طوری اند دیگر. نگاهم را از روی پسرک بیچاره برمیدارم. بعد از یک تلاش دوازده دقیقه ای برای ریدن و شرمندگی بابت کون سوخته اش، نباید یک بار پنج تُنی نگاه هم من به او اضافه کنم. چشمم را می گردانم این طرف و آن طرف تا چیزی برای دیدن پیدا کنم. همشهری داستان را دیگر بی خیال شده ام. بالای سر پسرک یک پوستر بزرگ است از پورتره ی نیمرخ یک عدد مادر و تمام رخ نوزادش. مادر چشم هایش حالت نیمه بازی دارند که یعنی خیلی خوش خوشانش است. نوزاد اما نگاهش به دوربین است و مادر را تخم خودش هم حساب نمی کند و از چشمهایش هم نمی شود چیزی خواند. دقیق تر که می شوم، مژه های مادر ریمل دارد. فکر می کنم که آیا یک زن وقتی مادر شد، دیگر فرصت آرایش کردن دارد؟ آیا اصلن خودش را یادش می آید؟ اینکه موهایش را چطور می بسته، چطور دکمه های لباسش را باز می کرده ، چطور حمام می رفته و چطور با شوهرش می خوابیده. صدایی از دستشویی می آید. دختر حالش به هم خورده. آن طرف صدای تالاپ تولوپ مخوفی از اتاق دکتر به گوشم می خورد. نه، هیچ اتفاقی نیفتاده. صدای قلب جنین است. حالا احساس می کنم که من هم دوست دارم به دختر توی دستشویی ملحق شوم تا کنار همدیگر عق بزنیم. برای یک لحظه شکم تمام زن های حامله ی دنیا سبز می شود جلوی چشمم. دوباره به پوستر نگاه می کنم. حالا نگاه زن عوض شده. دارد با من حرف می زند:
- خب، می بینی؟ این بچه ی منه. از وجود من. زندگی یعنی همین. باید بشینی و بذاری ببردت. ببین. نگا کن من چقدر خوشبختم!
- اگه خوشبختی اینه، من ترجیح میدم بدبخت باشم.
- هه! خودتو گول می زنی! کدوم زنیه که دلش نخواد مادر بشه؟
- من!
- الان که جوونی اینو میگی. ده سال دیگه چی؟ بیست سال دیگه؟ سی سال دیگه؟ می خوای با تنهایی چی کار کنی؟
- زندگی همینه. قرار نیست تنها نباشی. تنها به دنیا میای، تنها زندگی می کنی، تنها می میری.
- دختر! تو یه چیزیت میشه. یعنی میگی الان من با یه شوهر و این بچه و اون همه فامیل و دوست و آشنا دور و برم تنهام؟
- آره. هستی، خبر نداری.
- می دونی چیه؟ تو حسودیت میشه. به زنایی که مث خودت نیستن حسودی می کنی. چون نمی تونی مث اونا باشی. چون زن بودنت رو داری می کُشی توی خودت.
- چه ربطی داره؟ یعنی اگه زنی نخواد یه موجودو مث کرم توی شکمش پرورش بده وبعد یه دسته هاون تحویل بگیره که براش زِق زِق کنه، زن نیست؟  اگه دلش نخواد اون تالاپ و تولوپ ترسناکو از دستگاه سونوگرافی بشنوه، چون وحشت می گیردش از اینکه یه نفر دیگه به این دنیای لعنتی اضافه میشه و اون نمیخواد مسوولش باشه، زن نیست؟ چون از اون گهی که هست یه دونه برای جهان کافیه و دلش نمی خواد خودشو توی یه موجود دیگه تکرار کنه، زن نیست؟ چون می دونه اون موجود کوچولو عروسکی نیست که نخش دستت باشه تا هروقت دوست داشتی راهش ببری و هروقت نخواستی متوقفش کنی، زن نیست؟ چون دلش نمی خواد اون موجود نازنازی کوچولو وقتی بزرگ شد و ازش پرسید چرا به این دنیا آوردتش، جوابش این باشه که "چون دلم می خواست مادر شم"، زن نیست؟ چون حالش به هم میخوره ازینکه یه روز یه موجودی صداش کنه "مامان"، زن نیست؟
اسمم را صدا می زنند. زن دوباره رویش را می گرداند سمت بچه اش و توی آن عکس بزرگ آرام می گیرد. می روم تو. خانم دکتر لبخندی می زند :" متاهل هستی ؟" می توانم بگویم بله و مثل یک دختر خوب، روی تخت دراز بکشم. اما کسی درونم، پیش از آنکه من تصمیمی گرفته باشم می گوید:"خیر". کیفم را می گذارم یک گوشه و همانطور که دکمه ی شلوارم را باز می کنم، به جمله ای فکر می کنم که به خانم دکتر نگفته ام. اینکه من نه متاهلم و نه مادر، من زنم. 

No comments:

Post a Comment