Tuesday, December 31, 2013

Where do you go? Where are you going through?

هزار سال است که چیز تازه ای گوش نکرده ام. از دوره ی موزیک های قدیمی دارد حالم به هم می خورد. سی دی های توی ماشینم را دلم می خواهد پرت کنم توی خیابان. شاید این طوریست که آدم ها پیر می شوند. وقتی که هی زندگی شان را تکرار می کنند. وقتی که سال جدید هیچ تفاوتی با ده سال قبل ندارد. همان آش سرد است و همان کاسه ی شکسته، با دهانی که دیگرچندان میلی هم به خوردن ندارد. شاید همین طوریست که می فهمی پیر شده ای. وقتی که آدم های کوچک فامیل را می بینی و نمی فهمی که چطور و کی آنقدر بزرگ شده اند که می توانند ازدواج کنند و بچه بیاورند.  انگار که تو در تمام این سالها توی غار اصحاب کهف خوابیده بودی و حالا آمده ای تا با سکه ای که دیگر اعتباری ندارد خرید کنی. به خودت نگاه می کنی و نمی دانی چه بلایی سرت آمده. انگار که در چشم به هم زدنی از قافله جا مانده ای و همان لحظه ای که فکر می کنی با یک قدم اضافه تر می توانی برسی، می بینی آنقدر دیر شده که اصلن کسی قافله ات را یادش هم نیست. پابلو نرودا می گوید "به آهستگی آغاز به مردن می کنی". به آهستگی، آنقدر آهسته که خودت هم نمی دانی کی مرده ای.
خواب می بینم که رفته ام خوابگاه دانشگاه. پله ها را بالا و پایین می روم تا چهره ی آشنایی ببینم اما همه غریبه اند، یا بهتر بگویم منم که غریبه ام. آدم های جدید، حرف های تازه و لباس های مد روز. من اینجا چه می کنم؟ می دوم بیرون، می روم توی حیاط دانشگاه، توی کلاس ها، توی دستشویی و آبدارخانه، هیچ کس آشنا نیست. حتا حراست دانشگاه هم عوض شده و از آقای مهربانی که می گذاشت تا دیروقت توی زمین چمن بمانیم خبری نیست. انگار که موجود نامرئی بدقواره ای آمده و همه را یکجا خورده. خوب که گوش می کنم صدایش را می شنوم. داد می زنم:" تو کی هستی؟"، آهسته و با تومأنینه می گوید:"زمان".
می گویند در لحظه ی مرگ، همه ی خاطرات آدم مثل فریم های فیلم سینمایی از جلوی چشمهایش می گذرد. فیلمی که آخرش را ناگهان بریده اند. می ایستم جلوی آینه و به خودم نگاه می کنم. خیلی وقت است که چیز تازه ای گوش نکرده ام. غصه هایم به اندازه ی شادی هایم خالی و تکراریست. پابلو نرودا از آن طرف آینه نگاهم می کند. سکه ام را می گذارم کف دستش. چشمهایم را می بندم، می روم توی غار و کنار اصحاب کهف می خوابم و خواب سال های زندگی ام را می بینم. سالهایی که مثل فریم های فیلم سینمایی از جلوی چشمهایم می گذرند، فیلمی که هیچ معلوم نیست آخرش را کی و کجا بریده اند.


Monday, December 30, 2013

الو؟
بعد از دو ماه دارم صدایت را پشت تلفن می شنوم. برای تو شاید دو روز گذشته باشد. انگار که تمام این زمان دراز را در مثلث برمودا گم شده باشی. حالا برگشته ای بی آنکه بدانی بی تو بر من و باقی اطرافیانت چه گذشته. صدایم که می کنی "نج" دلم می ریزد. مثل مادری که ذوق اولین واژه های بچه ی  زبان بازکرده اش را می کند. داری مثل آن وقت ها حرف می زنی. وقتی می نویسم "آن وقت ها" می ترسم. مگر بیشتر از دو ماه گذشته؟ نمی دانم. زمان خیلی وقت ها معنی اش را از دست می دهد و حالا که دارم از "آن وقت ها" حرف می زنم از همان وقت هاست. تو برگشته ای و داری حرف می زنی و من تک تک واژه هایت را قورت می دهم. مثل وقتهایی که خواب عزیز از دست رفته ات را می بینی و مثل ندید بدیدها هی بغلش می کنی و نگاهش می کنی و قربان صدقه اش می روی. پونه هم وقتی دستپاچه زنگ زد تا به تو زنگ بزنم همین را گفت. نگفت خوب شده یا دارد حرف می زند، گفت سحر برگشته. برگشته ای؟
سلام.

بعد از دو ماه آمده ام دیدنت. دیدن واقعی. دیدنی که نگاهت می کنم بدون شیشه و حفاظ و پرستار. دیدنی که می بوسمت مثل "آن وقتها". دراز کشیده ای توی رختخواب و تکیه ات را داده ای به دو تا بالش. هی خم می شوی جلو و بالش ها را این ور آن ور می کنی. دقیقه های اول فقط نگاهت می کنم. خوشحالم که آیلین و پونه لالی من را جبران می کنند. هی دهان باز می کنم و نمی توانم چیزی بگویم. می ترسم. انگار که دو ماه در مریخ گم شده باشی و یک بخشی از وجودت زمینی نباشد. می ترسم بگویم سلام و "سلام" برایت واژه ی گنگی باشد که توی زمین جایش گذاشته باشی.  دستپاچه ام. کنار بدن نحیفت احساس یک غول بی شاخ و دم را دارم. سپرده اند که بخندانیمت. کار سختی نیست. آماده ای که بخندی. انگار یک نفرهم به تو سپرده باشد که به تمام حرف های بی مزه ی ما بخندی. سرم را از توی لاکم می آورم بیرون و تمام تلاشم را برای دلقک بودن می کنم. مذبوحانه بودن تلاشم آنقدر روشن است که فکر می کنم هر لحظه ممکن است بگویی "خفه شو"، ولی نمی گویی و باز هم می خندی. انگار که خواسته باشی سکوت دو ماهه ات را جبران کنی. ابزار خنداندن که کم می آورم نگاهم می افتد به گیتار گوشه ی اتاق. حالا تمام خانواده ات آمده اند تو و نگاهشان را دوخته اند به من تا ببینند از زیر کلاهم چه خرگوشی می خواهم بیرون بیاورم. ترسیده ام. دلم می خواست کاوه بود تا مثل همیشه ساز را می دادم دست او و خودم را خلاص می کردم. نیوشا نشسته کنارم و با چشمهای گرد کوچکش نگاهم می کند. از بس معطل می کنم صبرش لبریز می شود:"بزن، بزن، بزن، بزن". راه فراری نیست از این فسقلی که این همه شبیه "آن وقتها"ی توست. همانی را می زنم که خودت فلوتش را زدی. وقتی می خوانی "بارون چیک و چیک و چیک چیک" باورم می شود که برگشته ای، از برمودا، از مریخ.

Friday, November 15, 2013

چراغ های ماشین پشتی را که می بینم دلم میریزد. سریع راهنمای راستم را می زنم و می کشم کنار. می ترسم. وقتی ماشینی از پشت سر نزدیک می شود احساس می کنم که با نور چراغ هایش تهدیدم می کند. هیچ وقت رانندگی را دوست نداشته م و همیشه تعجب کرده ام از آنهایی که دوستش دارند. درست است که با گذشت پنج سال، دیگر موقع نشستن پشت فرمان اسهال نمی شوم و این وسط ها هم یکی دو نفری پیدا می شوند که تعریف دست فرمانم را بکنند اما من هنوز هم رانندگی را دوست ندارم. همیشه از تصادف وحشت دارم. آن وقت ها می گفتند یک بار که پیش بیاید دیگر نمی ترسی. با صرف نظر از چند باری که ماشین را به در و دیوار مالیدم، یک بار تصادف کردم. داشتم از کوچه می آمدم توی خیابان. چپم را دیدم، ماشین ها با من فاصله داشتند. آمدم وسط، سرم را چرخاندم به راست و کم کمک به چپ پیچیدم که یکهو تق! آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که مغزم پردازش نمی کرد چه اتفاقی افتاده. ماشین را زدم کنار و شروع کردم به گریه کردن. هق هقی می کردم که انگار خبر مرگ شنیده بودم. نمی دانستم چه چیزی به من خورده یا به چه چیزی خورده ام. نمی دانستم مقصرم یا نه. مغزم تنها کاری که داشت می کرد این بود که به چشمم فرمان اشک ریختن می داد. بعد از چند دقیقه سرم را از روی فرمان بلند کردم تا جلوی آب دماغ های جاری به سمت دهانم را بگیرم که دیدم یک آقایی جلوی ماشینم تاب می خورد. مثل بچه ای بودم که توی شلوارش شاشیده و منتظر است هر لحظه یکی از راه برسد و دعوایش کند. آقای کوچک اندام نزدیک ماشینم شد. شیشه را دادم پایین. حالم را پرسید. نگران به نظر می رسید. انگار که دخترش باشم. برایش توضیح دادم که تصادف کرده ام و هیچ چیزی از جزئیاتش نمی دانم. گفت که نگران نباشم، زده ام به ماشین او. پیاده شدم در حالی که همچنان گریه می کردم. مثل گیج و منگ ها از او سوال می کردم و جواب هایش را نمی شنیدم. تلفن کردم خانه. با آن گریه ای که سر داده بودم طبعن در وحله ی اول خواهرم فکر کرد که آدم زیر گرفته ام. گفتم نه. گربه؟ نه. خودت چیزیت شده؟ نه. پس چه مرگت است؟ وایسا همان جا تا پدر بیاید. ایستادم. یادم نمی آید چه وقتی از سال بود اما داشتم می لرزیدم. آقای کوچک پرسید چرا انقدر گریه می کنم و من گفتم نمی دانم. حالم خوب نبوده از اول هم. خیلی مهربان و پدرانه گفت که نباید وقتی حالت خوب نیست بنشینی پشت رول. کله ام را چند بار تکان  دادم و گفتم "درسته، درسته". پدر رسید. ماشینم را دید، هیچ چیزیش نشده بود. ماشین آقا را دید، چیزیش شده بود. آقا از پدرم پرسیده بود که آیا گواهی نامه دارم؟ پدر هم گفته بود بله. کارت و بیمه؟ بله. خب پس چرا گریه می کند؟ خندید: "نمی دونم". پدر آمد نزدیک و طوری که آقای مهربان نشنود برایم توضیح داد که تقصیر او بوده، چون داشته از ماشین جلوییش سبقت می گرفته و در واقع آن طرف خط بوده. بعد گفت که این را لازم نیست به پلیس بگوییم، چون ماشین ما خسارت ندیده و بیمه پول خسارت او را می دهد نه ما. فین فین کنان گفتم "باشه". آن شب تا خانه را پدر رانندگی کرد. وقتی آمدم خانه همه به دماغ ورم کرده ی قرمزم خندیدند و گفتند که دیوانه ام که گریه کرده ام. بعد هم گفتند چون بار اولت بوده ترسیده ای و در عوض ترست ریخته. گفتم من دیگر رانندگی نمی کنم و یک نفر آن وسط ها ( نمی دانم کی) گفت گه نخور، می کنی. راست می گفت. دوباره نشستم پشت فرمان اما ترسم نریخت. هنوز هم می ترسم از تصادف، از آن صدای مهیب، از آن هنگی که مغز می کند. از اینکه به آدم یا گربه ای بزنم. از چراغ هایی که ماشین پشتی برایم می زند و سبقتی که با سرعت می گیرد. از ماشین هایی که جلویم می پیچند و عابرهایی که خودشان را پرت می کنند وسط خیابان. از موتوری ها و کامیون ها و اتوبوس ها و ماشین های بزرگ. هنوز هم از همه ی اینها می ترسم اما رانندگی می کنم.
سه شنبه دو هفته پیش بود که فهمیدم سحر تصادف کرده. داشته از خیابان رد می شده و روی خط عابر پیاده هم بوده که اتوبوس بی آر تی با سرعت به او زده و هفت متر پرتش کرده. موقع تصادف یک بلوز صورتی تنش بوده و داشته با موبایلش حرف می زده. شاید داشته به کسی که آن طرف خط بوده می گفته که تا ده دقیقه ی دیگر می رسد و بعد یک صدای مهیب و مغزی که آن قدر هنگ کرده که سیستم بدن را خاموش کرده. نمی دانم چه چیزی آن شب آن خیابان را آن همه تاریک کرده که نه او اتوبوس را دیده و نه اتوبوس او را. اما می دانم که همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاده. در آن لحظه هنوز هیچ کدام از آنها نفهمیده اند که یک اتفاق چند ثانیه ای کل زندگی شان را عوض کرده. فقط یک لحظه گذشته ولی هیچ چیز را نمی شود تغییر داد. مثل واکنش شیمیایی بین دو ماده که چیز جدیدی ساخته و آن چیز جدید دیگر هیچ ربطی به آن دو ماده ی قبلی ندارد. در یک لحظه زندگی هر دوی آنها به قبل و بعد از تصادف تقسیم شده. برای یک لحظه همه چیز بد شده. برای یک لحظه به اندازه ی صدای برخورد جسمی بزرگ با جسمی کوچک. برای یک لحظه به اندازه ی قطع شدن تماس سحر با آن طرف خط و برخورد تن نحیفش با زمین.


Tuesday, October 29, 2013

باب اسفنجی شلوار مکعبی

میم می گوید با معیارهایی که من برای دوستی دارم، باید با باب اسفنجی دوست بشوم. اگر می توانستم چنین انتخابی داشته باشم، بی شک خانه ی آناناسی اش را با او شریک میشدم. آن وقت می توانستم روزها با او به رستوران خرچنگ کراستی بروم و همبرگرهای خرچنگی درست کنم. این شغل برای منی که مدتیست فتیش همبرگر پبیدا کرده و دلم می خواهد روزی سه بار همبرگر بخورم می توانست بهترین باشد. البته اگر آقای خرچنگ می دید که مجانی همبرگر می خورم، یا بختاپوس لاپورتم را به او می داد، حتمن جریمه ام می کرد. بعد از رستوران، پاتریک هم به ما ملحق میشد. آن وقت می رفتیم کافه ی گوگول مگولی و همان طور که بستنی های چند طبقه مان را می خوردیم، آهنگ "من یه گوگور مگورم، تو یه گوگور مگوری" را می خواندیم و غش غش می خندیدیم. یک روزهایی هم می رفتیم شکار عروس دریایی، یا اصلن توی خانه می نشستیم و با گری تلویزیون تماشا می کردیم.
اما در دنیای واقعی، من در طبقه ی دوم یک آپارتمان زندگی می کنم. خانه ای که درست شبیه به یک همبرگر بین دو تا نان دیوانه گیر افتاده. همسایه ی پایینی خانم تنهاییست که گوش های حساس و اعصاب حساس تری دارد. او از ما، یعنی من و خانواده ام، متنفر است. یکی از آرزوهای بزرگ او این است که یک روز ما را با همان دمپایی ها و کفش هایی که بالای سرش تق تق ایجاد می کنند کتک بزند. من امیدوارم که در روز واقعه، دمپایی ها و کفش هایم به زبان بیایند و شهادت بدهند که من از دمپایی ابری و کفش های تخت استفاده می کرده ام و اگر قرار باشد کله ی کسی با پاشنه ی کفشش سوراخ شود، قطعن من مستحقش نیستم. زن همسایه همچنین از صدای کشیده شدن صندلی ها، جا به جایی ظرف ها، وو ووی جاروبرقی، خش خش جاروی دستی، کوبیده شدن میخ به دیوار و خیلی صداهای دیگر که در حوصله ی این بحث نمی گنجند خیلی متنفر است. او آدمیست که دلش می خواهد صبح تا شب، قو قو، بنشیند روی یک مبل و سقف را نگاه کند، یا شاید گاهی مفاتیحی ورق بزند و شب وقتی که از بروز علائم زخم بستر دچار رنجش شد، برخاسته و به رختخواب برود. همسایه ی بالایی شامل یک خانواده ی سه نفره است: مرد، زن و فرزند. مرد خانواده از ما، یعنی باز هم همان من و خانواده ام، متنفر است. او البته از همه چیز و همه کس متنفر است و تنها چیزی که دوست دارد این است که هفته ای یک بار همسرش را کتک بزند. او از صدای مهمان های ما، خود ما، وسایل خانه ی ما، بوی غذاهای ما، ماشین توی پارکینگ ما، ماشین بیرون پارکینگ ما، سگ ما و سرایدار ساختمان که آن را هم مال ما حساب می کند متنفر است. او دلش می خواهد همه ی ما را مثل مجلس به توپ ببندد و چون هنوز آرزویش به تحقق نپیوسته، اعصابش خیلی خرد است. از نان های همبرگر که بگذریم، باقی همسایه ها هم متأسفانه به هیچ وجه عاشق ما نیستند. چون از نظر آنها ما یک خانواده ی سگ-داریم. اگر بخواهم بهتر بگویم در واقع این طوریست که اگر به آنها بگویی خانواده ی فلانی، اولین تصویری که در اذهانشان نقش می گیرد، سگ سیاهیست که مشکل شدید روان پریشی دارد، چون هرکس به خودش جرئت بدهد که با صاحبانش سلامی بکند، با پارس هایی که هیچ هم متناست با جثه ی کوچکش نیست، او را دچار کری موقت می کند. در بین این همسایه ها البته یک استثنا وجود دارد. همسایه ی طبقه ی هم کف. در این یک مورد دل طرفین به هم راه دارد، چون همان اندازه که او از ما متنفر است، ما هم از او متنفریم. این طوری نفرت او به حساب نمی آید و ما می توانیم خوشحال باشیم، چون این یعنی یک امتیاز به نفع ما. با تمام این طول و تفاصیل، خانه ای که من در آن زندگی می کنم، بیشتر شبیه به دخمه ی پلانگتون است. اما این من را افسرده نمی کند چون خوب می دانم که فقط یک خانه ی آناناسی در دنیا وجود دارد و آن هم مال کسیست که در دنیا همتایی ندارد. باب اسفنجی شلوار مکعبی.
در دنیای واقعی من در یک شهرکتاب کار می کنم. از شانس من محل کارم هم همان حکایت دانشگاهم شده: "ئه؟ کدام دانشگاه؟ هنر؟ یعنی دانشگاه تهران؟" و همان طور که هیچ کس دانشگاه هنر مفلوک را یک دانشگاه مستقل و کاملن نا مرتبط با دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران نمی دانست، کسی هم شهرکتاب نیاوران را به رسمیت نمی شناسد. برای همین باید به همه توضیح بدهم که منظور از شهرکتاب نیاوران همانا آن شهرکتاب فسقلی واقع در جنوب پارک نیاوران می باشد و آن شهرکتاب دیگر – معروف به شهرکتاب بزرگه- که در خیابان باهنر بعد از چهار راه کامرانیه است، هیچ ربطی به این یکی ندارد و چه شما این را بهتر بدانید چه آن را، به هرحال من در شهرکتاب نیاوران – معروف به شهرکتاب کوچیکه- کار می کنم. من در محل کارم به جای سر و کار داشتن با کف گیر، اجاق و همبرگر، با تعداد زیادی کتاب و سی دی، و اندکی هم زلم زیمبوجات مشغولم. کتاب ها به طور کلی به دسته های مشخصی طبقه بندی می شوند. اما دسته بندی اصلی که نه نوشته و نه خوانده شده، و تنها بین همکاران گفته می شود به این صورت است: رمان آبگوشتی، تخمی روانشناسی، کتابهای این مرتیکه متقلب، ترجمه های این ...خانم، خاک بر سرها و از این قبیل. در چیدمان کتابها مهم نیست که تو به عنوان یک فروشنده ی روشن فکر، یا یک کارمند کودن به کدام دسته از کتاب ها علاقمندی، چون در بسیاری موارد به طور عمده با دسته ای از جفنگیات روبرویی که فقط اسمشان کتاب است ولی تو آنها را می فروشی. چرا؟ چون در درجه ی اول مردم عاشق جفنگیات هستند و در درجه ی دوم تو به هرحال یک کتاب فروشی نه یک پیامبر و اگر مردم دلشان می خواهد مزخرف بخوانند تو را سننه! پس تو در کتاب فروشی کتاب می فروشی تا کتاب فروشی سر پا بماند. (این جمله را می توانی برای درمان لکنت زبان استفاده کنی) وگرنه اگر بخواهی فقط کتاب خوب بفروشی سر یک هفته کلکت کنده است. البته در این بین زلم زیمبوجات هم تأثیر بسزایی دارند و اگر دلت می خواهد خیلی فرهنگی باشی، برو فامیلی ات را عوض کن و بگذار "فرهنگی" و در غیر آن صورت بپذیر که در بی پولی و فلاکت بمیری. چون در کشور من با فرهنگ تخم کسی را هم نمی توانی بخوری چه برسد به اینکه زندگی کنی. همه ی این ها را گفتم برای آنکه بگویم من در کتاب فروشی کار می کنم و با همه ی عشقی که به این کار می ورزم، لازم می دانم که تمام کسانی را که تصویر ذهنی شان از کتاب فروش یک آدم پا روی پا انداخته مشغول مطالعه است، از اشتباه در بیاورم، چون تنها کاری که نمی شود در یک کتاب فروشی کرد خواندن کتاب است. چون همیشه حمالی هست، حمالی هم که نباشد مشتری هست، مشتری هم که نباشد آن قدر از حمالی های کرده و مشتری های رفته خسته ای که جان مطالعه نداری. همان طور که برعکس رویاپردازی من، باب اسفنجی هم هیچ وقت سر کار همبرگر خرچنگی نمی خورد.
در دنیای واقعی کسی به معیارهای من اهمیتی نمی دهد. به همین خاطر دوستان من گرچه بهتر از برگ درخت و آب روان هستند، هیچ کدام شبیه به باب اسفنجی نیستند. برای اینکه باب اسفنجی واقعی نیست. و اگر کسی دوست دارد که دوستی شبیه به او داشته باشد، آدمی غیر واقع گراست که دنیای واقعی برای او و معیارهای غیر واقعی اش زیاده زمخت و واقعیست.


Sunday, April 28, 2013

you look so cold tonight

پدر می گوید ما در تمام منطقه بدترینیم. این را در هر فرصتی یادآوری می کند چون خیلی نگران است که ما ندانیم می توانیم در بدترین بودن بهترین باشیم. هر وقت که مامان با دمپایی هایش ترق توروق کنان روی سرامیک های لق خانه راه می رود پدر همین را می گوید، یا هر وقت که سگمان پارس می کند یا یک نفر توی خانه داد می زند. من فکر می کنم پدر خیلی دلش می خواهد بتواند همه مان را با یک کنترل نامحسوس میوت کند، یا شاید هم بیشتر دلش بخواهد که بار و بنه اش را ببندد و به سرزمین دیگری مهاجرت کند. به جایی که همسایه ای نباشد تا از راز بدترین بودن ما باخبر شود.
عر زنان خودم را پشت در خانه رسانده ام. دست می کنم توی کیفم و یادم می افتد که موقع بیرون رفتن کلیدم را جا گذاشته ام. ساعت نزدیک دوی بعد از نیمه شب است- ساعتی که دخترهای مردم هیچ وقت بیرون از خانه نیستند- زنگ می زنم به گوشی مامان و سعی می کنم گریه نکنم. از خودم می پرسم:" می شود برای چند ثانیه ساکت باشی؟" حالا مادر گوشی را برداشته. می گویم کلید ندارم. نمی شنود و من مجبور می شوم تکرار کنم. در این لحظه است که می دانم افسار از دستم در رفته و بغض به وحشیانه ترین شکلش دارد به گلویم حجوم می آورد. می خواهم داد بزنم و گریه کنم. می خواهم به او بگویم که مستم و بوی سیگار و الکل می دهم و با این شرایط نمی توانم هر جمله را ده مرتبه تکرار کنم. دلم می خواهد برایش بگویم که موهبت های زنانه بر من حجوم آورده و هورمون هایم را به هم ریخته اند. اما هیچ کدام را نمی گویم. به جایش جمله ام را تکرار می کنم، این بار با گریه: کلیدم را جاگذاشته ام. خب کلید نداشتن که گریه ندارد، پس حتمن یک مرگش شده این دختر. یک نفر انگولش کرده، ماشینش را له کرده، لیچاری گفته... مامان هراسان خودش را می رساند پشت در ساختمان. حالا من تمامن غرق اشکم و هیچ چیز، حتا آبروی همیشه در خطر پدر نمی تواند مانع هق هق بلندم وسط پله ها شود. خوشی چند ساعته ام به دوش دنیا سنگینی کرده. مامان با شتاب در را باز می کند: چی شده؟
پدر نشسته روی مبل. سرش را بالا نمی آورد و جور عجیبی نفس می کشد. این یعنی اوضاع اصلن خوب نیست. داستان را که می شنود ناگهان بلند می شود و می ایستد. این چه الم شنگه ایست که راه انداخته ام؟ آیا می دانم که روزانه چند هزار گربه در کوچه و خیابان های تهران می میرند؟ آیا هیچ فکر کرده ام که با این همه تولید مثلی که گربه ها دارند، اگر قرار باشد نمیرند تهران را گربه برمیدارد؟ می دانم. می دانم. هزار بار از هزاران نفر شنیده ام. از همان روزی که گفتم دیگر گوشت نمی خورم شروع شد. همه به ناگهان دانشمند شدند و تز دادند. همه دکترای فلسفه و ژنتیک داشتند و همه- به غیر از من – می دانستند که "این قانون طبیعت است"!! همه برایم توضیح دادند که اگر ما گوسفندها را نخوریم زمین پر می شود از گوسفند. و البته هیچ کس نگفت که اگر کسی گوسفندها را پرورش ندهد آنها به خودی خود تکثیر نمی شوند. و باز هم البته کسی نگفت که چرا آدمها فقط حق دارند که زمین را بردارند... پدر می نشیند. من نمی توانم و یا حتا نمی خواهم بگویم که می دانم گربه ها می میرند. اما من به همه ی آنها غذا نمی دهم، من بزرگ شدن تک تکشان را نمی بینم. همه ی آنها خودشان را به پای من نمی مالند و خودشان را برایم لوس نمی کنند. همه ی آنها صدای ماشینم را از یک کیلومتری نمی شناسند و وقتی در ماشین را باز می کنم نمی آیند داخل و روی پایم نمی نشینند. همه ی گربه ها جلوی چشم من نمی میرند و بدن سرد همه شان وسط کوچه، جلوی خانه ی من، با سر و دهان خونی نمی افتند تا من مجبور شوم با دست خودم کنارشان بکشم... خسته ام. خسته تر از آنی که با پدر به خاطر زندگی غم انگیزش همدردی کنم. بوی آدمی را می دهم که تازه تن بیجان حیوانی را که دوستش داشته لمس کرده و به اینکه چقدر در خانه، منطقه، شهر و سرزمینش بد است اهمیتی نمی دهد. 

Tuesday, March 5, 2013

پرتقال


مثل میوه های گلخانه ای شده ام. مثل توت فرنگی های حالا که فقط شبیه توت فرنگی اند و مزه ی دستمال کاغذی هم نمی دهند. هرکس می بیندم می گوید لاغر شده ام، اما من فکر می کنم که آب رفته ام و این فرق می کند با لاغر شدن. آب رفته ام شبیه لباس بد کیفیتی که توی ماشین لباس شویی سرش گیج رفته باشد. توی آینه که نگاه می کنم تصویر یک سیب چروکیده می بینم. سیبی که روزها و روزها روی میزی مانده باشد، یا ته کیف مدرسه ی بچه ای. چروک شده ام از بی آبی انگار. مثل این است که گذاشته باشندم توی قابلمه روی اجاق گاز و یادشان رفته باشد و هی تبخیر شده باشم.
وقتی که تمام جمله هایم را برای یک اشتباه، مثلن ز به جای ر در یک کلمه ی کوچک، پاک می کنم، هی فکر می کنم که چقدر نوشتن آدمها می شود شبیه زندگی کردنشان باشد. نوشته هایشان نه، نوشتنشان. اینکه مثلن خط می زنند یا پاک می کنند. اینکه چقدر به ویرگول و نقطه اهمیت می دهند. با خودکار می نویسند یا با مداد یا اصلن تایپ می کنند. اینکه کاغذ را پاره می کنند و می ریزند توی سطل، یا مچاله اش می کنند و پرت می کنند گوشه ی اتاق. مثلن من هیچ وقت یادم نمی آید که کاغذ پاره یا مچاله کرده باشم. از خط زدن هم بدم می آمده همیشه. از آن هایی بودم که توی مدرسه همیشه دلم می خواست با مداد بنویسم تا بتوانم پاک کنم. بعدها که لاک غلط گیر آمد خریدم تا روی اشتباه هایم ماله بکشم اما این راضی ام نمی کرد چون لاک سفید مثل سنده روی کاغذ می ماسید و آدم به روح خط خطی کارهای عالم صلوات می فرستاد. اما چیزی که بیشتر از همه در نوشتن به من امنیت خاطر میداد چرک نویس بود. کاغذی که می توانستی تویش برینی و بگذاری یک گوشه خشک شود و غمت نباشد. چون چرک نویس بود. چون می دانستی که قرار است بنشینی سر فرصت پاک نویسش کنی. و این فرصتی که قرار بود سرش را وقف پاک نوشتن کنی، همان وقتی بود که می توانستی هزار تا کار دیگر انجام بدهی. مثلن درس بخوانی یا  اصلن بروی روی مبل لم بدهی و باسنت را هوا کنی. اما من با پشتکار فراوان موفق شدم که تمام دوازده سال مدرسه را به بیهوده ترین کاری که یک دانش آموز می توانست انجام دهد بپردازم. بی خستگی. بی آنکه فکر کرده باشم که هیچ کدام از آن جزوه ها و دست نویس ها قرار نیست با من زیر خاک بیایند و پوز تمیزی شان را به نکیر و منکر بدهند.
اینکه یک سری اتفاقات با تکرار بی وقفه شان در طول زندگی حال آدم را به هم می زنند غم انگیز نیست. نقطه ی غم انگیز آنجاییست که تو می دانی یک روز دلت برای همین اتفاقات تنگ می شود. اینکه مثلن هیچ وقت مادر و خواهرت یاد نمی گیرند که در اتاقت را ببندند. اینکه هرشب مادرت با قدم های سنگین خودش را دم اتاقت می رساند تا بپرسد آیا نمی خواهی خبر مرگت بخوابی؟ اینکه هر روز نیم ساعت مانده به اینکه کارت تمام شود زنگ می زنند که پس چرا نمی آیی خانه و تو توجیهشان می کنی که مشغول باد دادن خایه های نداشته ات نیستی بلکه داری کار می کنی و هنوز هم تمام نشده. اینکه هربار می گویی مریم، مادرت می پرسد کدام مریم و این درحالیست که تو یک دوست بیشتر نداری که اسمش مریم باشد و هربار همین توضیح را می دهی. اینکه خانواده ات تو را رابینسون ترین کوروزوئه ی جزیره های تنهایی و افسرگی و آدم گریزی می دانند چون تو یک وقت هایی را هم توی اتاقت می گذرانی و در توانت نیست که بیست و چهار ساعت مثل سگ خانگی روی پای اعضای خانواده لم بدهی و از جلوی چشمشان تکان نخوری.
امشب دارد باران می آید و من از شروع این نوشته بند کرده بودم که این را بنویسم و هیچ هم نمی دانم محض چه چیزی.
یک روز عمه ام یک پرتقال از توی ظرف روی میز برداشت و گفت آدم باید همیشه به اندازه ی همین پرتقال توی دلش شادی داشته باشد. من چند هفته است که تمام سوراخ سنبه های اعما و احشایم را گشته ام پی همین پرتقال اما خبری نیست. میز تحریر خریده ام سر پیری. پرده ی جدید اتاق هم هفته ی دیگر می رسد اما اتاق هنوز همان اتاق است و بی پرتقالی من پابرجا. توی آینه که نگاه می کنم و جای چشمهایم دو تا حفره ی خالی می بینم، می ترسم. دلم می خواهد یک نفر بیاید برایم جوک تعریف کند. شاید اگر بتوانم یک دل سیر بخندم، یک نقطه ی نارنجی کوچک توی دلم سبز شود. یک نقطه که بعدها بشود پرتقال.   

Sunday, February 3, 2013

به یاد حامد مهاجر


دلم می خواست دکتر میم تاییدم نمی کرد. مبهوت نگاهش می کنم پی نشانه ای در نگاهش یا چهره اش که نقضش کند. که بگوید من اشتباه می کنم. که بگوید این همه آسمان ریسمان به هم بافتن نمیشود همه دروغ باشد. که اصلن همه ی همان خزعبلات را به زبان علمی به خوردم دهد و راضی ام کند که این همه اش نیست. که زندگی تنها فرصت نیست. که بالاخره یک جایی، یک چیزی، یک قبرستانی هست. یک چیزی که بشود اسمش را زندگی دوباره گذشت. یک چیزی شبیه جهان پس از مرگ. یک مزخرفی در همین مایه ها. نگاه می کنم دکتر را که این بار بر خلاف همیشه پیپ نمی کشد. زل زده توی چشمهایم. این "بعدش هیچ" را در جواب اعتراض من گفته. گفته "زندگی تنها فرصت است"، گفته ام "و اگر من این فرصت را نخواهم چه؟" گفته "انتخاب دیگری داری؟" و چون فهمیده که دارم به مرگ فکر می کنم آب پاکی را روی دستم ریخته. "من و تو خوب می دانیم که بعدش خبری نیست." می گویم می دانم و به روی خودم نمی آورم که دلم می خواسته نمی دانستم. دلم می خواسته فکر کنم که حامد مهاجر یک جایی دارد ادامه می دهد، در حالیکه مثل فیلم ها در دشت سرسبزی زیر آسمانی آبی و آفتابی خیره کننده در سایه ی یک درخت تنومند نشسته و ما را نگاه می کند. دلم می خواسته فکر کنم که آن همه هوش و ذکاوت و آگاهی یکهو، یک شب، بی وقت و بی جا نیست نشده، و آن نگاه نافذ و خنده های شیطنت آمیز برای همیشه زیر یک مشت خاک فرو نرفته... دکتر میم متاسف است. من اما متاسف نیستم. من نمی دانم چه حسی دارم. حس هایم را گم کرده ام. گیجم. گیجم. گیجم، و خشمگین. از موجودی که وجود ندارد تا یقه اش را بگیرم و بازخواستش کنم برای همه ی آنچه با ما می کند. که اگر بود حتمن سرش فریاد می کشیدم و به سیستم مزخرفش حمله می کردم. به او می گفتم که خیلی حیله گر و هفت خط است که می تواند این همه بدی کند و تازه برای خودش طرفدارهایی بسازد تا تمام گنده کاری هایش را به حساب حکمتش بگذارند! ... گیجم. حس هایم را پیدا نمی کنم. شاید ترسیده ام. از تمام شدن آدم ها. از تمام شدن خودم.
اولین بار سال هشتاد و چهار دیدمش. آقای دال زده بود توی پرم که دیر آمدی و سلفژ فرق می کند با سرفه و برو دو سال توی صف بایست روی علف های سبز شده زیر پایت، شاید بشود برای بعدش یک فکری کرد. مامان ترسیده بود. گفت حالا از اینجا رانده و از آنجا مانده می شوی. تو که می گفتی نقاشی، چه مرگت شد کک موسیقی افتاد توی تنبانت؟ گفتم نترس. یک نفر دیگر هست. می رویم پیش او. رفتیم پیشش. چه پوشیده بود اصلن خاطرم نیست. در باز کردنش اما چرا. سلامش، لبخندش و قوت قلبش. گفت وقتت که کم هست اما یک کاریش می کنیم. و یک کاریش کرد. جلسه ی سوم چهارم بود که جواب نگرانی هایم را قاطعانه داد:" قبولی نجوا. ترم یک شاگرد خودمی". شاگرد خودش بودم. در دانشگاه و بیرون دانشگاه. یک مدت وقفه افتاد و نرفتم. شرمنده اش میشدم از بس هیچ وقت آماده نبودم و همیشه صبوری می کرد. یک روز برایش ایمیل زدم که "خنگ شاگرد در مراجعه است". دوباره رفتم پیشش. خانه اش را عوض کرده بود. دیوارش سرتاسر کتابخانه بود و دل من همه اش حسرت . گفتم می خواهم شروع کنم به خواندن، نمی دانم از کجا. یک کتاب از همان کتابخانه در آورد و داد دستم که "این هم شروع". یک روز بساط دفتر و کتابم را باز نکرده سر درد دلم باز شد. تمام آن جلسه را برایم حرف زد. از آن روزهایش گفت. چقدر مثل من بود. حرف که می زد انگار نجوای ده پانزده سال دیگر بود که داشت از گذشته اش می گفت. آن روز ترسیدم. ترسیدم عاشقش شوم. ترسیدم آن قدر دل ببازم که نتوانم سر کلاسهایش حواسم را بدهم به درس و مجذوب نگاهش، لبخندش و آوای کلامش نشوم. آن روز به خودم گفتم نه نجوا. خرابش نکن. این آدم باید همیشه همان جایی بماند که هست. یک بار برای همیشه در زندگی ام "نه" ی محکمم اثر کرد. عاشقش نشدم. شاگرد باقی ماندم و شاگرد-وار دوستش داشتم. البته این باعث نشد که گاهی حسرت نخورم که ای کاش این آدم نسبت نزدیک تری با من داشت. مثلن یک عضو فامیل یا یک دوست. کسی که بشود بیشتر دیدش و شنیدش... چند سالی ندیدمش. هی این طرف و آن طرف صحبتش بود که هر از چند گاهی غیبش می زند. می فهمیدمش. او نسخه ی با کیفیت خودم بود. حتا آن سالهای دانشگاه خیلی ها گفته بودند که حالت صورتمان هم شبیه است و من ذوق کرده بودم که "واقعن؟". چند ماه پیش دوباره دیدمش. با پنج تای دیگر دو هفته یک بار می رفتیم خانه اش برای کلاس. چقدر خوشحال بودم تمام آن هفته ها. چقدر دوست داشتم کلاسش را. چقدر چیز داشت این آدم برای یاد دادن. چقدر خجالت می کشیدم کنارش از ندانسته هام و چقدر همیشه دعا می کردم که خنگی ام آزارش ندهد. یک بار همان سالها طاقت نیاورده بودم و دلواپسی ام را برایش گفته بودم. جوابش قاطع بود و صریح: " اگه اذیتم می کردی حتمن ازت می خواستم که دیگه کلاس نیای". راضی شده بودم، لااقل برای همان چند ساعت. حالا دوباره آنجا بودم، کنار آدمی که از خیلی جهات برایم قابل ستایش بود. آخر کلاس ازش پرسیم که آیا تغییر کرده ام یا نه. منظورم به نسبت آن سالها بود. گفت:"آره". گفتم:" بهتر یا بدتر؟". خندید: "اونش دیگه به تو مربوط نیست". خندیدم. دلم می خواست بغلش می کردم اما نکردم. چون زندگی به همه ی ما یاد می دهد که تحمیل اخلاقیات را بپذیریم و فکر کنیم حتمن درستش همین است.  بعد آن روز کلاس کنسل شد. نمی دانم چه اتفاقی افتاد. گفت فعلن نمی خواهد تدریس کند. برایم ناراحت کننده بود اما به خواسته اش احترام گذاشتم. گفتم دیر یا زود حالش خوب می شود و دوباره می رویم پیشش. نشد. توی خواب سکته کرد یا به خواست خودش رفت، فرقی نمی کند. من فکر می کنم "فهمیدن" آن چیزی بود که عاقبت شکستش.

Thursday, January 31, 2013

یک روز به خودت نگاه می کنی و می بینی دیگر کسی نیست که گوش ات کند. می بینی هرکسی برای خودش کوله بارش را بسته و رفته و الکش را آویخته. می بینی در اوج جوانی ات پیری هستی با موهای سیاه و دندان های غیرمصنوعی. آن وقت خودت را و زندگی نکبتی ات را از دست رفته می بینی. احساس آن ماری را داری که یک عمر عاشق یک شلنگ بوده و بعد نگاه تر که می کنی می بینی انگار خودت هم شلنگ بوده ای. خودت را می بینی که دیگر پرده ی اتاقت را برای باران کنار نمی زنی و این یعنی حتا چیزهایی را که پیشتر دوست داشته ای دیگر دوست نداری و یا شاید حوصله ات نیست که چیزی را دوست بداری. یک روز به خودت نگاه می کنی و باورت نمی شود آنی باشی که می بینی. باورت نمی شود که این همه دور باشی از آنچه همیشه پرورده بودی. نگاه می کنی به پنبه دانه هایت که روی آبی در دوردست ها شناورند و کوهان های بزرگت به هیچ دردی نمی خورند مگر کوهنوردی مورچه ها. یک روز می بینی که خسته ای، بی آنکه کاری کرده باشی جز نشستن و امید داشتن. امید به فردا. و حالا خسته ای، چرا که فردا مفهوم پیچیده ایست در انعکاس زمان که هرگز به درستی نشناخته ای. خسته ای، مثل حلزونی که از صدفش خسته شده باشد یا خارپشتی که از خارهای تنش. خسته ای از تمام آنچه همیشه سعی کردی نباشی و به غایت بوده ای. خسته ای از لاک سنگی ات و خارهایی که همیشه با تو بوده، بی آنکه توانسته باشی انتخابشان کنی. خسته ای از گفتن و نوشتن از خستگی هایی که کلیشه وار به زیستن ادامه می دهند. و ناگهان وحشت می کنی، از زمان که می بردَت و تو نمی توانی بایستی و یا حتا بخواهی که بایستی. وحشت می کنی از صدای زمین. وحشت می کنی از سطل های سیاه بزرگ که گربه ها را غرق می کنند. وحشت می کنی از شکنندگی گنجشک ها. می ترسی. از تمام چیزهای معمولی. از خوردن، از خوابیدن حتا می ترسی. از ماشین ها و مغازه ها و حتا از برج میلاد که آدمها آن همه می روند تا تماشایش کنند. از سریال های ترکی و مرکز کاشت شانزده هزار تار مو در یک جلسه می ترسی. از آدمهای همیشه لبخند در آستین آن طرف دوربین، از فتوشاپ و دوربین های دیجیتال. از آیفون فایو و سامسونگ گلکسی می ترسی. از بینی های چسب خورده و عکسهای فیس بوک. از ریمل های هزار مژه در واگن بانوان. از زن. از خواهران و برادران مسلمان و غیر مسلمان. و از خود هراسانت می ترسی. یک روز به خودت نگاه می کنی و می بینی چقدر دلت می خواست هیچ لک لکی تو را به زمین نیاورده بود.