Thursday, January 31, 2013

یک روز به خودت نگاه می کنی و می بینی دیگر کسی نیست که گوش ات کند. می بینی هرکسی برای خودش کوله بارش را بسته و رفته و الکش را آویخته. می بینی در اوج جوانی ات پیری هستی با موهای سیاه و دندان های غیرمصنوعی. آن وقت خودت را و زندگی نکبتی ات را از دست رفته می بینی. احساس آن ماری را داری که یک عمر عاشق یک شلنگ بوده و بعد نگاه تر که می کنی می بینی انگار خودت هم شلنگ بوده ای. خودت را می بینی که دیگر پرده ی اتاقت را برای باران کنار نمی زنی و این یعنی حتا چیزهایی را که پیشتر دوست داشته ای دیگر دوست نداری و یا شاید حوصله ات نیست که چیزی را دوست بداری. یک روز به خودت نگاه می کنی و باورت نمی شود آنی باشی که می بینی. باورت نمی شود که این همه دور باشی از آنچه همیشه پرورده بودی. نگاه می کنی به پنبه دانه هایت که روی آبی در دوردست ها شناورند و کوهان های بزرگت به هیچ دردی نمی خورند مگر کوهنوردی مورچه ها. یک روز می بینی که خسته ای، بی آنکه کاری کرده باشی جز نشستن و امید داشتن. امید به فردا. و حالا خسته ای، چرا که فردا مفهوم پیچیده ایست در انعکاس زمان که هرگز به درستی نشناخته ای. خسته ای، مثل حلزونی که از صدفش خسته شده باشد یا خارپشتی که از خارهای تنش. خسته ای از تمام آنچه همیشه سعی کردی نباشی و به غایت بوده ای. خسته ای از لاک سنگی ات و خارهایی که همیشه با تو بوده، بی آنکه توانسته باشی انتخابشان کنی. خسته ای از گفتن و نوشتن از خستگی هایی که کلیشه وار به زیستن ادامه می دهند. و ناگهان وحشت می کنی، از زمان که می بردَت و تو نمی توانی بایستی و یا حتا بخواهی که بایستی. وحشت می کنی از صدای زمین. وحشت می کنی از سطل های سیاه بزرگ که گربه ها را غرق می کنند. وحشت می کنی از شکنندگی گنجشک ها. می ترسی. از تمام چیزهای معمولی. از خوردن، از خوابیدن حتا می ترسی. از ماشین ها و مغازه ها و حتا از برج میلاد که آدمها آن همه می روند تا تماشایش کنند. از سریال های ترکی و مرکز کاشت شانزده هزار تار مو در یک جلسه می ترسی. از آدمهای همیشه لبخند در آستین آن طرف دوربین، از فتوشاپ و دوربین های دیجیتال. از آیفون فایو و سامسونگ گلکسی می ترسی. از بینی های چسب خورده و عکسهای فیس بوک. از ریمل های هزار مژه در واگن بانوان. از زن. از خواهران و برادران مسلمان و غیر مسلمان. و از خود هراسانت می ترسی. یک روز به خودت نگاه می کنی و می بینی چقدر دلت می خواست هیچ لک لکی تو را به زمین نیاورده بود. 

2 comments: