Tuesday, March 5, 2013

پرتقال


مثل میوه های گلخانه ای شده ام. مثل توت فرنگی های حالا که فقط شبیه توت فرنگی اند و مزه ی دستمال کاغذی هم نمی دهند. هرکس می بیندم می گوید لاغر شده ام، اما من فکر می کنم که آب رفته ام و این فرق می کند با لاغر شدن. آب رفته ام شبیه لباس بد کیفیتی که توی ماشین لباس شویی سرش گیج رفته باشد. توی آینه که نگاه می کنم تصویر یک سیب چروکیده می بینم. سیبی که روزها و روزها روی میزی مانده باشد، یا ته کیف مدرسه ی بچه ای. چروک شده ام از بی آبی انگار. مثل این است که گذاشته باشندم توی قابلمه روی اجاق گاز و یادشان رفته باشد و هی تبخیر شده باشم.
وقتی که تمام جمله هایم را برای یک اشتباه، مثلن ز به جای ر در یک کلمه ی کوچک، پاک می کنم، هی فکر می کنم که چقدر نوشتن آدمها می شود شبیه زندگی کردنشان باشد. نوشته هایشان نه، نوشتنشان. اینکه مثلن خط می زنند یا پاک می کنند. اینکه چقدر به ویرگول و نقطه اهمیت می دهند. با خودکار می نویسند یا با مداد یا اصلن تایپ می کنند. اینکه کاغذ را پاره می کنند و می ریزند توی سطل، یا مچاله اش می کنند و پرت می کنند گوشه ی اتاق. مثلن من هیچ وقت یادم نمی آید که کاغذ پاره یا مچاله کرده باشم. از خط زدن هم بدم می آمده همیشه. از آن هایی بودم که توی مدرسه همیشه دلم می خواست با مداد بنویسم تا بتوانم پاک کنم. بعدها که لاک غلط گیر آمد خریدم تا روی اشتباه هایم ماله بکشم اما این راضی ام نمی کرد چون لاک سفید مثل سنده روی کاغذ می ماسید و آدم به روح خط خطی کارهای عالم صلوات می فرستاد. اما چیزی که بیشتر از همه در نوشتن به من امنیت خاطر میداد چرک نویس بود. کاغذی که می توانستی تویش برینی و بگذاری یک گوشه خشک شود و غمت نباشد. چون چرک نویس بود. چون می دانستی که قرار است بنشینی سر فرصت پاک نویسش کنی. و این فرصتی که قرار بود سرش را وقف پاک نوشتن کنی، همان وقتی بود که می توانستی هزار تا کار دیگر انجام بدهی. مثلن درس بخوانی یا  اصلن بروی روی مبل لم بدهی و باسنت را هوا کنی. اما من با پشتکار فراوان موفق شدم که تمام دوازده سال مدرسه را به بیهوده ترین کاری که یک دانش آموز می توانست انجام دهد بپردازم. بی خستگی. بی آنکه فکر کرده باشم که هیچ کدام از آن جزوه ها و دست نویس ها قرار نیست با من زیر خاک بیایند و پوز تمیزی شان را به نکیر و منکر بدهند.
اینکه یک سری اتفاقات با تکرار بی وقفه شان در طول زندگی حال آدم را به هم می زنند غم انگیز نیست. نقطه ی غم انگیز آنجاییست که تو می دانی یک روز دلت برای همین اتفاقات تنگ می شود. اینکه مثلن هیچ وقت مادر و خواهرت یاد نمی گیرند که در اتاقت را ببندند. اینکه هرشب مادرت با قدم های سنگین خودش را دم اتاقت می رساند تا بپرسد آیا نمی خواهی خبر مرگت بخوابی؟ اینکه هر روز نیم ساعت مانده به اینکه کارت تمام شود زنگ می زنند که پس چرا نمی آیی خانه و تو توجیهشان می کنی که مشغول باد دادن خایه های نداشته ات نیستی بلکه داری کار می کنی و هنوز هم تمام نشده. اینکه هربار می گویی مریم، مادرت می پرسد کدام مریم و این درحالیست که تو یک دوست بیشتر نداری که اسمش مریم باشد و هربار همین توضیح را می دهی. اینکه خانواده ات تو را رابینسون ترین کوروزوئه ی جزیره های تنهایی و افسرگی و آدم گریزی می دانند چون تو یک وقت هایی را هم توی اتاقت می گذرانی و در توانت نیست که بیست و چهار ساعت مثل سگ خانگی روی پای اعضای خانواده لم بدهی و از جلوی چشمشان تکان نخوری.
امشب دارد باران می آید و من از شروع این نوشته بند کرده بودم که این را بنویسم و هیچ هم نمی دانم محض چه چیزی.
یک روز عمه ام یک پرتقال از توی ظرف روی میز برداشت و گفت آدم باید همیشه به اندازه ی همین پرتقال توی دلش شادی داشته باشد. من چند هفته است که تمام سوراخ سنبه های اعما و احشایم را گشته ام پی همین پرتقال اما خبری نیست. میز تحریر خریده ام سر پیری. پرده ی جدید اتاق هم هفته ی دیگر می رسد اما اتاق هنوز همان اتاق است و بی پرتقالی من پابرجا. توی آینه که نگاه می کنم و جای چشمهایم دو تا حفره ی خالی می بینم، می ترسم. دلم می خواهد یک نفر بیاید برایم جوک تعریف کند. شاید اگر بتوانم یک دل سیر بخندم، یک نقطه ی نارنجی کوچک توی دلم سبز شود. یک نقطه که بعدها بشود پرتقال.   

1 comment:

  1. وااااای پاشو برو سفر..یه دوست پسر هم بگیر یکم بزن به در بیعاری.. با اون امعا و احشات...مطلقا داری از کف میری...آزاد کن اون هورمونای بدبختو... تا مثله بچه ننر ها تو خونه ی مامان جون و بابا جون باشی و باسن مبارک و جمع نکنی همینه....حالا هی غر بزن......

    ReplyDelete