Tuesday, December 31, 2013

Where do you go? Where are you going through?

هزار سال است که چیز تازه ای گوش نکرده ام. از دوره ی موزیک های قدیمی دارد حالم به هم می خورد. سی دی های توی ماشینم را دلم می خواهد پرت کنم توی خیابان. شاید این طوریست که آدم ها پیر می شوند. وقتی که هی زندگی شان را تکرار می کنند. وقتی که سال جدید هیچ تفاوتی با ده سال قبل ندارد. همان آش سرد است و همان کاسه ی شکسته، با دهانی که دیگرچندان میلی هم به خوردن ندارد. شاید همین طوریست که می فهمی پیر شده ای. وقتی که آدم های کوچک فامیل را می بینی و نمی فهمی که چطور و کی آنقدر بزرگ شده اند که می توانند ازدواج کنند و بچه بیاورند.  انگار که تو در تمام این سالها توی غار اصحاب کهف خوابیده بودی و حالا آمده ای تا با سکه ای که دیگر اعتباری ندارد خرید کنی. به خودت نگاه می کنی و نمی دانی چه بلایی سرت آمده. انگار که در چشم به هم زدنی از قافله جا مانده ای و همان لحظه ای که فکر می کنی با یک قدم اضافه تر می توانی برسی، می بینی آنقدر دیر شده که اصلن کسی قافله ات را یادش هم نیست. پابلو نرودا می گوید "به آهستگی آغاز به مردن می کنی". به آهستگی، آنقدر آهسته که خودت هم نمی دانی کی مرده ای.
خواب می بینم که رفته ام خوابگاه دانشگاه. پله ها را بالا و پایین می روم تا چهره ی آشنایی ببینم اما همه غریبه اند، یا بهتر بگویم منم که غریبه ام. آدم های جدید، حرف های تازه و لباس های مد روز. من اینجا چه می کنم؟ می دوم بیرون، می روم توی حیاط دانشگاه، توی کلاس ها، توی دستشویی و آبدارخانه، هیچ کس آشنا نیست. حتا حراست دانشگاه هم عوض شده و از آقای مهربانی که می گذاشت تا دیروقت توی زمین چمن بمانیم خبری نیست. انگار که موجود نامرئی بدقواره ای آمده و همه را یکجا خورده. خوب که گوش می کنم صدایش را می شنوم. داد می زنم:" تو کی هستی؟"، آهسته و با تومأنینه می گوید:"زمان".
می گویند در لحظه ی مرگ، همه ی خاطرات آدم مثل فریم های فیلم سینمایی از جلوی چشمهایش می گذرد. فیلمی که آخرش را ناگهان بریده اند. می ایستم جلوی آینه و به خودم نگاه می کنم. خیلی وقت است که چیز تازه ای گوش نکرده ام. غصه هایم به اندازه ی شادی هایم خالی و تکراریست. پابلو نرودا از آن طرف آینه نگاهم می کند. سکه ام را می گذارم کف دستش. چشمهایم را می بندم، می روم توی غار و کنار اصحاب کهف می خوابم و خواب سال های زندگی ام را می بینم. سالهایی که مثل فریم های فیلم سینمایی از جلوی چشمهایم می گذرند، فیلمی که هیچ معلوم نیست آخرش را کی و کجا بریده اند.


No comments:

Post a Comment