Sunday, April 28, 2013

you look so cold tonight

پدر می گوید ما در تمام منطقه بدترینیم. این را در هر فرصتی یادآوری می کند چون خیلی نگران است که ما ندانیم می توانیم در بدترین بودن بهترین باشیم. هر وقت که مامان با دمپایی هایش ترق توروق کنان روی سرامیک های لق خانه راه می رود پدر همین را می گوید، یا هر وقت که سگمان پارس می کند یا یک نفر توی خانه داد می زند. من فکر می کنم پدر خیلی دلش می خواهد بتواند همه مان را با یک کنترل نامحسوس میوت کند، یا شاید هم بیشتر دلش بخواهد که بار و بنه اش را ببندد و به سرزمین دیگری مهاجرت کند. به جایی که همسایه ای نباشد تا از راز بدترین بودن ما باخبر شود.
عر زنان خودم را پشت در خانه رسانده ام. دست می کنم توی کیفم و یادم می افتد که موقع بیرون رفتن کلیدم را جا گذاشته ام. ساعت نزدیک دوی بعد از نیمه شب است- ساعتی که دخترهای مردم هیچ وقت بیرون از خانه نیستند- زنگ می زنم به گوشی مامان و سعی می کنم گریه نکنم. از خودم می پرسم:" می شود برای چند ثانیه ساکت باشی؟" حالا مادر گوشی را برداشته. می گویم کلید ندارم. نمی شنود و من مجبور می شوم تکرار کنم. در این لحظه است که می دانم افسار از دستم در رفته و بغض به وحشیانه ترین شکلش دارد به گلویم حجوم می آورد. می خواهم داد بزنم و گریه کنم. می خواهم به او بگویم که مستم و بوی سیگار و الکل می دهم و با این شرایط نمی توانم هر جمله را ده مرتبه تکرار کنم. دلم می خواهد برایش بگویم که موهبت های زنانه بر من حجوم آورده و هورمون هایم را به هم ریخته اند. اما هیچ کدام را نمی گویم. به جایش جمله ام را تکرار می کنم، این بار با گریه: کلیدم را جاگذاشته ام. خب کلید نداشتن که گریه ندارد، پس حتمن یک مرگش شده این دختر. یک نفر انگولش کرده، ماشینش را له کرده، لیچاری گفته... مامان هراسان خودش را می رساند پشت در ساختمان. حالا من تمامن غرق اشکم و هیچ چیز، حتا آبروی همیشه در خطر پدر نمی تواند مانع هق هق بلندم وسط پله ها شود. خوشی چند ساعته ام به دوش دنیا سنگینی کرده. مامان با شتاب در را باز می کند: چی شده؟
پدر نشسته روی مبل. سرش را بالا نمی آورد و جور عجیبی نفس می کشد. این یعنی اوضاع اصلن خوب نیست. داستان را که می شنود ناگهان بلند می شود و می ایستد. این چه الم شنگه ایست که راه انداخته ام؟ آیا می دانم که روزانه چند هزار گربه در کوچه و خیابان های تهران می میرند؟ آیا هیچ فکر کرده ام که با این همه تولید مثلی که گربه ها دارند، اگر قرار باشد نمیرند تهران را گربه برمیدارد؟ می دانم. می دانم. هزار بار از هزاران نفر شنیده ام. از همان روزی که گفتم دیگر گوشت نمی خورم شروع شد. همه به ناگهان دانشمند شدند و تز دادند. همه دکترای فلسفه و ژنتیک داشتند و همه- به غیر از من – می دانستند که "این قانون طبیعت است"!! همه برایم توضیح دادند که اگر ما گوسفندها را نخوریم زمین پر می شود از گوسفند. و البته هیچ کس نگفت که اگر کسی گوسفندها را پرورش ندهد آنها به خودی خود تکثیر نمی شوند. و باز هم البته کسی نگفت که چرا آدمها فقط حق دارند که زمین را بردارند... پدر می نشیند. من نمی توانم و یا حتا نمی خواهم بگویم که می دانم گربه ها می میرند. اما من به همه ی آنها غذا نمی دهم، من بزرگ شدن تک تکشان را نمی بینم. همه ی آنها خودشان را به پای من نمی مالند و خودشان را برایم لوس نمی کنند. همه ی آنها صدای ماشینم را از یک کیلومتری نمی شناسند و وقتی در ماشین را باز می کنم نمی آیند داخل و روی پایم نمی نشینند. همه ی گربه ها جلوی چشم من نمی میرند و بدن سرد همه شان وسط کوچه، جلوی خانه ی من، با سر و دهان خونی نمی افتند تا من مجبور شوم با دست خودم کنارشان بکشم... خسته ام. خسته تر از آنی که با پدر به خاطر زندگی غم انگیزش همدردی کنم. بوی آدمی را می دهم که تازه تن بیجان حیوانی را که دوستش داشته لمس کرده و به اینکه چقدر در خانه، منطقه، شهر و سرزمینش بد است اهمیتی نمی دهد.