Saturday, April 28, 2012

در نزد ایرانیان است و بس!


زنگ زدم به شاتل. بعد از جینگولک بازی های اندکی، شامل موزیک و خانم سخنگوی کامپیوتری، یک نفر که جنسیت مشخصی نداشت ولی سعی می کرد که خیلی خوشرو باشد تا در آخر مکالمه، نمره ی خوبی از طرف من بگیرد، جواب داد. آقا یا خانوم آن طرف خط گفت که مشکلم را با او مطرح کنم، همان طور که یک روانکاو این را به مریضش می گوید و صبورانه منتظر می ماند. من برای او توضیح دادم که فیلترشکنم کار نمی کندو از آنجایی که تا دیروز عصر هیچ مرگش نبوده، یحتمل ایراد از سرویس آنهاست. اما خانوم آقا(واقعن نمی دانم زن بود یا مرد، ولی باید یک چیزی صدایش کنم) به من گفت که آنها فیلترشکن ها و اصولن چیزهایی را که مخابرات و نمی دانم چی چی را دور می زنند(این دور می زنندش خیلی توی چشمم رفت، به همین خاطر تنها بخشیست که دقیق یادم مانده) پوشش نمی دهند یا این چیزها آنها را پوشش نمی دهند و خلاصه یک نفر این وسط لخت و عور می ماند و به واسطه اش، مشترک گرامی به گا می رود. خیلی جالب است. از همین دیروز که طبع نوشتن اینجانب به شدت شکوفا شده، به تمام فیلترشکن های عالم دنیا ریده شده و هیچ کس دلش نمی خواهد اینترنت من را پوشش بدهد. به همین خاطر وبلاگ من الان توی کون خر یا یک جایی در همان نزدیکی هاست. بعد از تمام شدن حرفای خانوم آقا، دلم می خواست به او بگویم که از توضیحش عنم گرفته است و همچنین دلم می خواست به او می گفتم که بیاید یک چیزی را بخورد، اما نمی توانستم، به دو دلیل: اول اینکه فاقد این "چیز" هستم، چرا که مادرزادیست و شما یا پسر به دنیا می آیید یا دختر و وقتی دختر شدید دیگر به سادگی نمی توانید هر فحشی بدهید، چون به شما خواهند خندید و نداشته هایتان را که همان داشته های خودشان است، در چشمتان خواهند کرد. دوم اینکه من آدمی نیستم که سرم برای دردسرهای اینچنینی درد بکند، آن هم در جایی که اسم و فامیل و شماره ی پا و سایز نافم ثبت شده و به سادگی می شود مورد پیگیرد قانونی قرار بگیرم. پس فقط از خانوم آقا تشکر کردم و پیش از آنکه خانوم کامپیوتری دوباره سر و کله اش پیدا شود و از من بخواهد که به کارمندشان از یک تا نمی دانم چند نمره بدهم، گوشی را گذاشتم.
در اینجور موارد، یک انسان ممکن است بگوید خب، فیلترشکن ندارم و برود نان و ماستش را بخورد. اما من آدمی هستم که دست از تلاش نمی کشم و مثلن به یور فریدم رجوع می کنم. بعد می روم و می بینم که آن هم کار نمی کند. همین را کم داشتم که یور فریدم چسونه برای من تاقچه بالا بگذارد! چند بار دیگر کون خودم را پاره کرده و به پروکسی فایر مرده ام، تنفس مصنوعی می دهم و پس از خیت شدن، دنبال همان نان و ماست می روم که همانا بهترین اختراع خداست.
در آخر دلم می خواهد خداوند منان را خیلی ببوسم و از او تشکر کنم که توی ایران به دنیا آمده ام. سرزمینی که هنر در نزدش است و به همین خاطر اینترنت را کون خودش هم حساب نمی کند و اصولن اهمیتی نمی دهد که من بدون فیلترشکن نتوانم هیچ غلطی بکنم، چون از ظواهر امر این طور بر می آید که او یک مرد تمام عیار است و می تواند به تمام مخالفینش بگوید که بیایند آن "چیز" را بخورند. 

مرفه با درد


ساعت دو و سه دقیقه ی بعد از نیمه شب، اینجا تهران است و من نمی دانم چه مرگم شده که عطش سیری ناپذیری به نوشتن دارم. آی لاو یو پی ام سی.
به او زنگ می زنم که برای دهمین بار ازش بخواهم بیاید سفر. سفر خیلی خوب است. سفر خیلی قشنگ است. بچه ها خیلی بامزه هستند. طبیعت خیلی فلان است. و او برای دهمین بار می گوید که سفر آمدنش نمی آید. نمی دانم چرا ده بار از او خواسته ام. نمی دانم چرا بهش اصرار کرده ام. نمی دانم. او برای کندن قال(غال؟) قضیه، می گوید که الان دغدغه اش سفر نیست. از او نمی پرسم که آیا دغدغه ی چه کسی سفر است؟ اصلن آدمها می روند سفر تا از دست دغدغه هایشان خلاص شوند. چه کسی ممکن است دغدغه اش سفر باشد؟ جهان گرد؟ آن آقا شیره در "دور دنیا در هشتاد روز"؟ نل و پدربزرگش؟ آیا به کدامین سو؟ تا جایی که من می دانم، ما نه جهانگردیم، نه شیر و نه نل و پدربزرگش. تنها دو نفر آدم معمولی هستیم که می توانیم برویم سفر برای خوش گذرانی و تن آسایی. به هرحال او نمی آید. مرغ همسایه یک پا دارد و حرف مرد شلوارش نیست که دو تا شود.
این چند روز، باسنم بر اثر نشستن مداوم پهن شده. مطمئنم که اگر توی آینه نگاه کنم، متوجه تغییر سایزش خواهم شد. از آنجایی که من از قشر مرفهین با درد جامعه هستم، خانه نشینم و در حالیکه تمام اطرافیان به موقعیتم غبطه می خورند، در انزوا و خاموشی به گا می روم، منتها چون روندش تدریجیست کسی متوجهش نمی شود و درس عبرت نمی گیرد که برود کار کند و مگوید چیست کار. چند وقتیست که شب ها تا دیروقت بیدار می مانم و اگر ماتحت پهنم را هم بکشم، آلت فیل را شکسته و چند صفحه ای "مطالعه" می کنم. وای، برایم کف بزن! صبح ها در حالتی که هنوز از نبرد شب پیش، یعنی مبارزه ی تن به تن با فیل، بسیار خسته ام، چشم هایم را گشوده و می بینم که ساعت خیلی اتفاقی یازده است! آن وقت حسی شبیه به ذلت نفس در من می جوشد و انگشتش را توی چشمم می کند تا بلند شوم و صورت پف کرده ام را بشورم. بعد از این مرحله، صبحانه است. چای با عسل در لیوان دهن گشاد، نان و پنیر لیقوان و گردو. هر روز همین، بدون ذره ای تغییر. بعد باید به این فکر کنم که روزم را چطور به شب برسانم تا دوباره روز هیجان انگیز و پرماجرای دیگری را شروع کنم. پس مدتی روی مبل ولو می شوم و به گردوی توی کله ام فشار می آورم تا موضوع جدیدی پیش بکشد. اما پنیر لیقوان کار خودش را کرده و من خرفت شده ام. پس دیگر زور نمی زنم و می گذارم رخوت دوباره با نوک پنجه هایش آرام آرام بیاید رویم بیفتد و ترتیبم را بدهد. این برنامه ی روزانه ی من است. همان طور که عرض کردم، من یک مرفه با دردم.
حالا ساعت دو و سی و شش دقیقه است و باسنم نه تنها پهن شده، که درد می کند. این یعنی وقت خوابم رسیده. همان طور که ملاحظه می کنید، من آدمی هستم که وقتی می خوابد که دیگر نتواند بنشیند و وقتی بلند می شود که دیگر نتواند بخوابد. چه هیجان انگیز و مفرح!

یک پارچه گه


مامان می گوید آن قدر گه شده ام که حتا ظرف هم نمی شورم. البته او از گه شدنم حرفی نمی زند اما من این را از فحوای کلامش یا چیزی شبیه آن می فهمم، نه برای اینکه باهوشم، بلکه برای اینکه گاهی در مورد خودم و جهان اطرافم واقع بینم. مامان می گوید دو ماهی شده که ظرف نشسته ام و من برای جلب ترحم زیرکانه در قالب یک دختر خوب مظلوم فرو رفته و از هفته ی پیش که تمام دیگ و قابلمه ها را شسته بودم یاد می کنم. مامان قانع می شود اما خودم نه. چون گرچه او از گه بودنم حرفی نزده-البته واهمه ای هم از گفتنش ندارد، کما اینکه به موقعش می گوید-من خودم به خوبی به این موضوع واقفم.
امروز کمر صبح-اگر کله ی صبح را مثلن هفت حساب کنیم، ده و نیم باید جایی نزدیک کمرش باشد-استاد نازنین از بلاد کفر با اینجانب تماس گرفت که به من یادآوری کند نه تنها به آن اندازه که بر آن واقفم بلکه خیلی بیشتر گه هستم. البته اگر این موضوع را با او در میان بگذاری، حتمن تکذیب می کند و می گوید فقط به من زنگ زده بوده تا بگوید که دیرتر برمی گردد. انگار که دوست پسرم است. به من چه که دیرتر برمی گردی عزیزم؟ تو دیگر بزرگ شده ای و میتوانی خودت تصمیم بگیری پسرم. به جای اینها از او حال پدرش را می پرسم، انگار که دوست دخترش هستم، به من چه؟ البته این را دیگر دارم خیلی پیازداغی می کنم، چرا که من اگرچه یک پارچه گه هستم، اما به سلامتی انسان ها، مخصوصن اگر پیر و مریض باشند، اهمیت می دهم. او برایم توضیح می دهد که پدرش را دیروز یا پریروز یا نمی دانم کی آزاد کرده اند، یعنی مرخص کرده اند. من طبعن گفتم خدا را شکر، چون چاره ای نداشتم. چون خدای لعنتی خودش را در تمام کارهایی که به او ربطی ندارد دخالت داده و در هر جمله ای دلش خواسته نشسته است. پس باید گفت خدا را شکر، چون مثلن نمی شود گفت دست دکترها درد نکند. البته که دکترها هم برای من جایگاهی نزدیک خدا دارند، با این تفاوت که خیالی نیستند. کجا بودم؟ بله. استاد عزیز گفت که دیرتر برمی گردد و خواسته این را به اطلاع شاگرد بی شعورش برساند و بعد پرسید که آیا ساز می زنم؟ خواستم بگویم بله، ساز مخالف! اما نگفتم، اول به خاطر اینکه شبیه دیالوگ رامبد جوان می شود در فیلم صورتی آن عنتر جیرانی. و دوم برای اینکه گاهی جلوی خودم را می گیرم تا آدم لوسی نباشم. پس فقط صادقانه جواب دادم که نه. تقصیر خودش بود که پرسید. آیا چهار پنج ماه برای استاد کارکشته ای مثل آقای ف کافی نبود تا شاگرد تنبل و ساز نزن و خری مثل من را بشناسد؟ و اگر کافی بوده و من را شناخته، آیا من حق ندارم که فکر کنم او در کمر صبح، تنها برای ثابت کردن اینکه من آدم گهی هستم، زنگ زده؟ به هرحال او کارش را کرد، یعنی خیلی آهسته به من رید و خداحافظی کرد و رفت تا به زندگی اش در غرب وحشی بپردازد.
اخیرن متوجه عادت بدی در پدرم شده ام. پدر من آدمیست که از همه ی پدرهای دنیا بهتر است و اگر می گویی نه، به عضو نداشته ام، چون این جزو معدود باورهای باقی مانده ی من است و قصد ندارم اجازه بدهم که کسی خرابش کند. حالا این عادت بد عبارت است از تکرار چیزها، نه به آن شیوه که مادرم دکترایش را دارد، بلکه به روش خودش. برای روشن شدن موضوع مثال می زنم، چون من آدمی هستم که بعد از علاقه ام به گفتن اینکه "من آدمی هستم که"، عشق زیادی نسبت به روشن سازی دارم. مثال: آقای اخبارگو یک چیزی می گوید و من، در بیشتر مواقع(حتا می توانم بگویم هیچ وقت) گوش نمی کنم، چون از اخبار متنفرم. چون معتقدم که همه اش پر از بدبختیست و برای آدم گهی مثل من که سه روز برای یک بچه گربه عر میزند، زیادی سنگین است، پس دلیلی نمی بینم که خودم و اعصاب و روانم را گه تر از آنچه هست بنمایم. و اینکه توی حال و در کانون گرم خانواده، یعنی جلوی تلویزیون می نشینم، تنها به این خاطر است که تصویر بوف کور را از ذهن مادرم، و تصور بچه ی منزوی را از کله ی پدرم بیرون کنم و به آنها نشان بدهم که انسانی هستم کاملن معمولی که هیچ هم جای نگرانی ندارم و عاری از دم و شاخ می باشم و به هرکه بخواهید قسم، فقط گاهی احتیاج دارم توی اتاق نکبتی ام بتمرگم تا برای فهمیدن یک جمله از فلان کتاب، مجبور به خواندن ده باره اش نباشم. پس جلوی تلویزیون می نشینم و سرم را توی کتاب یا لپ تاپ یا یک عنی می کنم تا صدای نحس اخبار را نشنوم. ولی پدرم که ظاهرن متوجه این موضوع نیست، دوست دارد که توجهم را به یک چیزی توی آن صفحه ی رنگی شلوغ جلب بکند. پس می پرسد:"میشنوی؟" و من طبعن به دروغ می گویم:"بله" ولی او سه ثانیه ی بعد دوباره همان سوال را می پرسد و چهار ثانیه بعد دوباره و خلاصه همانطور ادامه می دهد تا آن خبر مهم تمام شود. پدرم به اینکه من میشنوم یا نه وقعی نمی نهد(این وقع را تازگی ها یاد گرفته ام و دیگر دارم شورش را در می آورم) و به پرسیدن "میشنوی؟" آن قدر ادامه می دهد تا کله ی پوکم را از روی عنی که به سختی توانسته ام(شاید هم نتوانسته ام) روی آن تمرکز کنم، بلند کرده و به چشمان آقای گوینده ی خبر ذل بزنم و عقم بگیرد. خب، فکر می کنم مثالم به اندازه ی کافی روشن کننده بود. حالا می خواهم بپرسم که آیا کسی جز یک آدم گه می تواند از پدری که به او باور دارد، چنین ایراد تخماتیکی بگیرد؟ آیا من در شناخت خودم، به شدت واقع بین و بلا نیستم؟ البته که هستم.
در حال حاضر لازم می بینم که نوشته ام را خاتمه بدهم، چرا که بعد از بیست و چهار ساعت خواندن مداوم "در قند قزل آلا"، خودم را انسان گهی می بینم که نوشتنش را هم تحت تاثیر این و آن انجام می دهد و خاک بر سر خرش است. خری که هیچ هم جیگر نیست.  

لنگ می زنه، لنگ می زنه، بد و بی تاب*


(این پست و سه تای بعدی با تاخیر یک هفته ای به صورت یک جا هوا می شود . هم اکنون حال ما بهتر . میباشد. پیشاپیش از مخاطب نازنین بابت صبوری اش در تحمل چس ناله ها، عمیقن قدردانیم)
این روزها زندگی حال به هم بزنی دارم، نه تنها برای خودم که در میان گود هستم، بلکه برای اطافیانم که
 دیگر حرفی نمی زنند، بس که گفته اند لنگش کن و نکرده ام و دیده اند عرضه اش را ندارم.
من دلم می خواهد آدم با برنامه ای باشم. به همین خاطرهم گاهی کارهایم را روی کاغذ زرد چسب داری می نویسم و به آینه ام می زنم. اما احتمالن مشکل اینجاست که من آن قدرها آدم توی آینه نگاه بکنی نیستم و به همین خاطر بر هیچ کدام از کارهای روی کاغذ زرد، وقعی نمینهم. شاید اگر آدم عاقلی بودم یادداشت هایم را جای دیگری می چسباندم، مثلن روی در یخچال یا دستشویی. شاید هم این کاهلی، نه از روی بی عقلی، که از کون گشادی ام باشد. شاید ناخودآگاه بلای من، برای در رفتن از زیر کارها، این حقه ی کثیف را پیاده می کند. نمی دانم. احتمالن اگر فروید یا یونگ زنده بودند، بهتر راهنمایی ام می کردند.
دیروز در حالی که از دل دردهای هورمونیک رنج می بردم، خودم را کج کج به خانه رساندم، به عشق ژلوفن و کیف برقی. اما دست تقدیر انگشت وسطش را کرد توی چشمم، به این صورت که یک عدد بچه گربه سر راهم کاشت. می گویم کاشت، چون واقعن همین کار را کرد. چون تا دیروزش که می رفتم و می آمدم و دل دردی نبودم، هیچ بچه گربه ای وجود نداشت. اما چرا از انگشت توی چشم حرف می زنم؟ یک بچه گربه برای من عشق حیوان، می تواند یک هدیه ی آسمانی باشد. انگشت، به بخشی مربوط می شود که آن بچه گربه از کمر به پایین فلج بود و در صحنه ای که من رسیدم، داشت از دست یک کلاغ پیر زشت فرار می کرد. شاید هم کلاغ زشت پیری نبود اما من دوست دارم این طور توصیفش کنم، چون در آن صحنه کفرم در آمده بود. بچه گربه با دست خودش را روی زمین می کشید و این، یکی از زشت ترین و تلخ ترین و فاجعه آمیزترین صحنه های عمرم بود. من در آن لحظه، بر دل درد هورمونیک و همچنین اعصاب بسیار خرابم غلبه کردم و در حالیکه خوب می دانستم از این ماجرا بوی گریه و بدبختی می آید، رفتم سروقت خانه ی همسایه که حالا بچه گربه ی فلج، زیر درش خزیده بود. آقای سرایدارگفت که من را می شناسد و این چیز عجیبی نبود، حتا با اینکه من او را نمی شناختم. نه برای اینکه من قشنگ تر از پریای محله ام یا دافم یا هرچه، بلکه از این رو که سگی دارم/داریم به اسم مایک، که به خاطر پارس های هولناکش، در سرتاسر تهران و حومه معروف است. پس ما، یعنی من، مادر و پدرم، در بهترین حالت ممکن، "صاحب اون سگ بداخلاقه" ایم. بچه گربه خیلی ترسیده بود و به همین خاطر، علی رغم مشکلات فیولوژیک، مجبور به انجام حرکات ژانگولر شدم تا موفق شوم بگیرمش. باید بگویم امروز که بیش از بیست و چهار ساعت از روی این جریان گذشته، هنوز نگاه بچه گربه جایی روی سینه ام سنگینی می کند. مادر من می توانست یک دکتر دامپزشک عالی بشود یا حتا یک خواننده ی جاودانه، اما به جایش دبیر جغرافیا شد و ریه هایش را با گچ تخته، و پاهایش را با ساعت ها روی پا ایستادن به گا داد. بله، مادرم با استعداد تحسین برانگیز دامپزشکی اش، با همان نگاه اول به آن موجود وحشت زده، گفت که امیدی نیست و احتمالن ماشین به او زده ونخاعش قطع شده. نمی فهمم چرا باید یک نفر با ماشین به بچه گربه ای بزند و نخاعش را قطع بکند. همانطور که نمی فهمم مردم چرا آشغال هایشان را کنار سطل آشغال ها می ریزند. آیا آنها از آستیگمات رنج می برند؟ اگر بله، چرا پیش چشم پزشک نمی روند؟ چشم پزشک ها و اصولن پزشک ها، دهان خودشان را گاییده اند تا ما به آنها مراجعه کنیم تا آنها بعد از آنکه فکر کردند ما را معالجه کرده اند، به خودشان افتخار کنند و البته پولشان را بگیرند. به هرحال، من هم ممکن است بارها از دکتر رفتن امتناع ورزیده باشم ولی تلاشم را کرده ام که آشغال هایم را توی سطل بیندازم و بچه گربه ها را قطع نخاع نکنم. مامان در تمام طول مسیرمان تا دامپزشکی، به من یادآوری کرد که این حیوان خوب بشو نیست، اما چون کرم از خود درخت است و من همان کرم می باشم و مادرم درخت می باشد، به رفتن ادامه دادیم، چون ما نیروهای امدادگر مخفی هستیم، مثل پلیس مخفی، اما به جای جریمه کردن تخلف کار، خودمان و اعصابمان را جریمه کرده و به گا می دهیم. از همان توی دامپزشکی، فین فین های من و مامان شروع شد. انگار چیزی توی آن فضا بود که حرف های مامان را پیرامون ناامیدی تایید می کرد. بالاخره بعد از صد و هفتاد ساعت نوبت ما شد تا میان همه ی سگ ها و گربه های اشرافی منطقه ی نیاوران، بچه گربه ی افلیج کثیف و بی نوایمان را روی میز معاینه بگذاریم. دکترها اصولن از هر نوعشان، دام یا انسان، آدم های بسیار خونسردی در مواجهه با بدبختی های فاجعه آمیزند و می توانند برای بی احساسیشان مدال طلا بگیرند. در نتیجه آقای دکتر جیم با یک نگاه گذرا تشخیصش را توی صورتمان تف کرد. همان حرف مامان را زد با این تفاوت که بیست و پنج هزار تومن ناقابل گرفت. البته خودش این کار را نکرد، بلکه منشی اش که توی کیوسک نشسته بود این مهم را انجام داد. خب. راهی نبود. با مامان قرار گذاشته بودیم که اگر خوب شدنی نبود، بگوییم خلاصش کنند. دکتر هم تایید کرد و گفت که حیوان زنده بماند زجر می کشد. ما بچه گربه را دست جلادها سپردیم که با تزریق یک داروی مخصوص، که خیلی بهتر از روش گیوتین است، خلاصش کنند. لازم نبود تا به گربه یا به هم نگاه کنیم. اشک از همه ی چاله چوله های صورتمان سرازیر بود. من دلم می خواست کف زمین می نشستم و با صدای بلند عر می زدم اما مردم مهربان فضول آماده بودند که نگذارند مثل آدم کارت را بکنی. پس به همان نشستن روی صندلی و اشک ریختن آرام اکتفا کردم. اما یک خانوم که مامور عذاب من شده بود، مدام برایم از خواست خدا می گفت و اینکه من نمی توانم با آن مقابله کنم. من در آن لحظه فقط سعی کردم آن زن روی اعصاب را با مشت نزنم و توی صورتش فریاد نکشم که برود گم شود با آن خدای لندهور بی خاصیت اش. و به او نگویم که خوشحالم که نه به خدای او، بلکه به هیچ موجود گه دیگری اعتقاد ندارم وگرنه حتمن برای تمام بی عدالتی ها و کثافت کاری هایش، توبیخش می کردم.
بچه گربه ی بیچاره ی ما، توی سکوت مرد. هیچ تلاشی برای زنده ماندن نکرد و فقط پلک هایش را بست و ندید که او را توی کیسه زباله ی سیاهی پیچیدند تا توی سطل بزرگ، منتظر ماشین شهرداری شود. می دانم. من آدم ضعیف و دردنکشیده ای هستم. می دانم که این روزها گالن گالن آدم است که توی سکوت و انزوا و بدبختی می میرد. می دانم که فلج شدن و مردن یک بچه گربه، به هیچ کجای این دنیای لعنتی نیست. می دانم که آدم های همین مملکت، هشت سال توی جبهه ها، در بی عدالتی تمام کشته شدند. می دانم که آدم باید قوی باشد. همه ی این ها را می دانم و با این حال، هنوز نمی توانم به چشم های هراسان و پاهای بی جان آن بچه 
گربه فکر نکنم و ساعت ها اشک نریزم. 
* از آلبوم "از این گوشه تا اون گوشه"

Monday, April 16, 2012

خانه

خانه را می کوبیم

مهندس و معمار

نقشه های خوب

کلنگ های سخت

میان کاشی ها و آجرهای کهنه

زیر گچ های ریخته

منم که می ریزم با کودکی ام

باغچه اما می ماند

می روم زیر خاک

کنار گل یخ

زیر سایه ی خرمالوها

یک روز شاید سایه ای شوم بلند

روی گورستان خاطرات

Sunday, April 15, 2012

نیمه

به من می گویی که همه چیز را دو دو تا چهار تا می کنم، همه چیز را تحلیل می کنم و من خودم ادامه می دهم که: به همه چیز گند می زنم. برایت از دبیرستان نمی گویم و از چهار سالی که با زجر فرمول حفظ کردم و حساب کردم و هندسه ی تحلیلی گذراندم. برایت نمی گویم که عجیب است چیزی که دوستش نداشته ام، این همه در من اثر کرده باشد. پاهایم را از کالج های قهوه ای ام در می آورم و می گذارمشان روی نیمکت خنک نیمه مرطوب. سردم است ولی نمی خواهم برویم. دوباره با من از من می گویی. از عدم توانایی ام در تصمیم گیری. از احساسات لحظه ای ام و از هرآنچه که پیشتر در خودم ندیده بودم. تصمیم نگرفتن را می دانسته ام همیشه. شاید از همان زمانی که نمی توانسته ام در منوی رستوران غذایم را انتخاب کنم و در فروشگاه، لباسم را. ولی هیچ کس با من از احساسات لحظه ای حرف نزده بود. از اینکه علاقه ام به آدم ها عمیق نیست. در گیر و دار هضم این لقمه ی سنگینم که دستت را می گذاری روی نقطه ضعفم. انگار می دانی همین دیشب با دوستی گفته بودم از این ترس. ترس از بچگی. ترس از بزرگ نشدن. ترس از لوس و نازنازی بودن. ترس از "دختربودن" در تعبیر عام. پرسیده بودم که آیا به نظرش من بچه ام و او گفته بود نه و من خیالم کمی راحت شده بود. و حالا، صاف دستت را گذاشته ای روی همین نقطه، که: آدم هایی که در زندگی شان رنج می کشند بزرگ می شوند، مثل پسرهایی که می روند سربازی و تغییر می کنند. بیشتر نگاهت می کنم تا حرف هایت دستگیرم شود، چون من با چشم هایم گوش می کنم و شاید برای همین عینکی ام. به همین خاطر خواسته بودم یک گوشه ای بنشینیم. حرف جدی را بدون آی کانتکت نمی شود زد. روده درازی را می شود در هرحالتی کرد اما صحبت جدی را نه. باید به چشم هایش نگاه کنی، به چشم هایت نگاه کند. چطور می شود راه رفت و به کسی گفت که راهی جز رفتن نیست؟ چطور می شود قدم زنان با کسی خداحافظی کرد؟ به همین خاطر نشسته بودیم. تا من توی چشم هایت خیره شوم و تو بگویی خیلی چیزها هنوز مانده تا یاد بگیرم. حرفت سیلی می شود توی صورتم. چرا؟ چرا بزرگ نشدم تا جرقه ی دردسرها نباشم؟ چرا بزرگ نشدم تا ایده های بی پایان را قصه نکنم؟ چرا بزرگ نشدم تا یاد بگیرم کجای فاصله بایستم؟ چرا بزرگ نشدم تا دل نبندم به این همه آدم؟ چرا بزرگ نشدم تا مست اگر می شوم، مستی نکنم؟ چرا بزرگ نشدم تا نگاه نکنم به پشت سرم و دل هایی که ناخواسته شکسته ام؟ چرا بزرگ نشدم تا بلد باشم؟ نگاهت می کنم و چراها توی سرم می چرخند. راست می گویی و همین هم تلخش می کند، تلخم می کند. "ناراحتی از من؟"، "نه". می گویم نه و نمی گویم که از خودم ناراحتم. از خودم که همیشه خواستم بزرگ باشم و حالا اینجا نشسته ام، مقابلت، کوچک، شبیه سال های پیشتر از پیش، شبیه روزهایی که اسباب بازی هایم را بقچه می کردم برای رفتن، از خانه، از زندگی شاید. اینجا نشسته ام مقابل تو، که عزیز بوده ای و دلم نمی خواسته برایت کوچک باشم. پاهایم را فرو می کنم توی کالج های قهوه ای ام و به رنج هایی فکر می کنم که تو کشیده ای و من خوابش را هم ندیده ام. باد می آید و دلتنگی هایم ترانه می شود. ترانه ای که نیمه می ماند.