Wednesday, January 25, 2012

کشف بوسه ی بی هوا، به وقت رویا قدغن

چند شب است که خواب می بینم با خودم مشغولم. این یعنی که آلت محدودیت را آنقدر بهت فرو کرده اند که از آن طرف ناخودآگاهت زده بیرون. آن وقت توی خواب هم جای اینکه با جورج کلونی، اندی گارسیا، دوست پسرت یا اصلن بقال سر کوچه بخوابی، باز هم خودت می مانی و خودت!

عمر خیلی کوتاه است

دیروز دو تا تخت را یکی کردم و حالا تخت دو نفره دارم. این یعنی می توانم هرچقدر دلم خواست در خواب خرغلت بزنم و دست و پایم را این ور آن ور کنم. ولی به حال من فرق نمی کند چرا که خیلی اهل تکان خوردن نیستم و فقط گاهی مثل کباب این رو آن رو می شوم که یک طرفم نسوزد.
هربار که می آیم توی اتاق، هوس شوهر کردنم می گیرد و برای منی که اگر نه تمام دنیا، که حدقل نیمی از آن، می دانند آدمی هستم ضد ازدواج و ضد بچه و ضد همه چیز، این هوس عجیب و خنده دار و البته ترسناکیست. به گمانم که طرف هم وحشتش گرفته باشد چون چند روز است که زیادی دارم شوهر شوهر می کنم و او می ترسد که شوخی شوخی جدی شود. هربار می گویم شوخی شوخی، یادم به آن جوکی می افتد که خیلی دوستش دارم. داستان از این قرار است که بچه ای از پنجره، آقا و خانم همسایه را می بیند که مشغولند. آن وقت از پدرش می پرسد :" بابا، اینها دارند چه کار می کنند؟"، پدر می گوید:"هیچی باباجان، شوخی می کنند"، بچه متعجب می شود که :"إ! اینها که دارند شوخی شوخی هم را می کنند". من خیلی این جوک را دوست دارم، به خاطر بچه ی بامزه ی تویش که نه می گذارد و نه برمی دارد، جوابی به این دندان شکنی می کارد کف دست پدرش که او را خر فرض کرده. جدن عالیست. خلاصه آدم من هم این روزها می ترسد که شوخی شوخی ترتیبش داده شود و یکهو به خودش بیاید ببیند زن گرفته و بدبخت روزگار شده.
کلن چند روز است که دچار جنون تغییر شده ام. احساس می کنم دلم می خواهد جای همه چیز را عوض کنم و حتا پایم را فراتر گذاشته و به سرم زده که دیوارهای اتاقم را رنگ بزنم. بدین ترتیب، امروز به مادرم گیر دادم که باید اتاقش را تغییر دکور بدهد. می دانی؟ با آدمها همیشه مصیبت از جایی شروع می شود که با اینکه به نظر می رسد هردو به یک زبان واحد حرف می زنند، هرکدام به یک زبان چپ اندر قیچی، دارند سعی می کنند اطلاعات نامفهومی را به کله ی هم فرو کنند. این بود که امروز من چاچایی حرف می زدم و مادرم پوکوتویی. اول من سعی کردم که به او بقبولانم اتاقش شبیه یک انباری افتضاح است ولی ظاهرن مامان اصلن با من هم عقیده نبود و اتاقش را بهترین و نازنین ترین اتاق حهان می دانست. با اینکه خوب می دانستم که مامان مدال طلای لجبازی دارد ولی کم نیاوردم و اصرار ورزیدم، چون شنیده بودم که با اصرار می شود یک جای حاج آقا فلانی هم گذاشت. البته راوی حتمن این نکته را جا انداخته بود که حاج آقا فلانی لابد دنده ی خودش هم می خاریده. بنابراین مادر من زیر بار نرفت. من که دیدم با لابه و التماس چیزی عایدم نمی شود، از در عذاب وحدان بخشی وارد شدم و گفتم که اگر در یکی دو روز آینده بمیرم، حتمن او غصه خواهد خورد و پشیمان خواهد شد. اما او جواب داد که :"بمیر! من باز هم نمی گذارم". مادر من کلن آدم عجیبیست. این را می گویم که خیلی شوکه نشوی. چیزی حدود هفده دقیقه ی دیگر هم ادامه دادم و تمام استراتژی های عالم دنیا را امتحان کردم و آن وقت به این نتیحه رسیدم که گه خورد آن آدمی که گفت با تغییر روش می شود به نتیجه رسید. در دقیقه ی هجده من دیگر دست کشیدم و رفتم حمام تا آتش خشمم را زیر آب خاموش کنم و مادرم را گاز نگیرم.
دوستانم می گویند که من دکترای مخ زنی دارم و برای این کار همیشه از اینجا شروع می کنم:"عمر آدم خیلی کوتاه است" و بعد با توجه به مورد،این تم را بست و گسترش می دهم. شاید یک عده فکر کنند که این حقه ی کثیفیست برای خر کردن آدمها. اما من عمیقن به این حرف ایمان دارم. حالا شاید فکر کنی که خب، همه این را می دانند و بعد به ریش من بخندی. اما من یک آینه می گیرم دستم تا به خودت بیایی و ببینی داری به ریش خودت می خندی. چون دست بر قضا این موضوع را خیلی ها نمی دانند و به همین خاطر یا آنقدر هر گهی دلشان می خواهد می خورند که همه جا را کثافت بگیرد، یا آنقدر هیچ گهی نمی خورند که زندگیشان دو زار نیرزد. درواقع امام علی خودمان هم منظورش همین "گه" بوده وقتی گفته :"نه آنقدر بخور کز دهانت بر آید، نه آنقدر کز ضعف جانت در آید". حالا هرکسی نمی خواهد این حرف را جدی بگیرد، کون لقش ولی بعدها حتمن دلش خواهد سوخت چون عمر راستی راستی خیلی کوتاه است.

برای گلشیفته

گلشیفته جان سلام
می خواستم بگویم کارَت را خیلی دوست داشتم. من البته فقط تصویرت را دیدم و با سرعت نازنینی که بر اینترنت کشورمان حاکم است، قسمت نشد که ویدئویش را هم ببینم. ولی می توانم این طور بگویم که حرکتت عالی بود. اصلن ممکن است خودت به هیچ چیز فکر نکرده باشی(این البته یک فرض نزدیک به محال است) و مثلن فقط عشقت کشیده باشد که ماتحت مردم را بسوزانی که هیکلی به این زیبایی داری. یا حتا ممکن است عشقت کشیده باشد که جلوی چشم تمام دنیا لخت شوی تا هر کس نمی تواند ببیند کور شود. یا حتا خواسته باشی طی حرکتی نمادین، بی آنکه انگشت وسطی ات را خسته کنی، فاکی بدهی به آنهایی که یک عمر زیبایی ات را پنهان کرده بودند. خدا می داند. شاید اصلن همه ی این ها را با هم خواسته باشی.
این روزها همه جا، صحبت از دو چیز است: دلار و تو. راستش من شیفته ی این پارادوکس های ایرانی هستم. این یعنی آدمهایی در گوشه ای از کره ی خاکی زندگی می کنند که می توانند در حالیکه از دغدغه ی وحشتناک اقتصادی رنج می برند، از فضولی های اجتماعیشان عقب نمانند و آنقدر درباره ی همه چیز نظر کارشناسانه بدهند تا من و شما کف کنیم.
می دانی؟ مشکل اینجاست که ما ملتی هستیم که در هر رشته ای تخصص داریم. در نتیجه نمی توانیم یک عکس را ببینیم و کیف کنیم و بعدش خفقان بگیریم. آن وقت است که بالای منبر رفته و داد سخن می دهیم که " این دختر برای این چیزها از ایران رفت؟"،"طفلک پدرش، چه خجالتی می کشد"،"تقصیر این بیچاره نیست، دور و زمانه ی بدی شده"و ... ما اصلن یاد نگرفته ایم که بدون اظهار نظر و قضاوت، به چیزهای دور و برمان نگاه کنیم. و آن وقت تازه صدایمان هم در می آید که این خارجی ها عجب آدمهای پفیوز بی احساسی هستند که به کار همدیگر کاری ندارند. چرا هم را انگول نمی کنند؟ چرا هرکس حواسش به کار خودش است؟ اصلن این جور زندگی کردن به چه درد می خورد؟ بعد یکهو طبع شعرمان بالا می زند و در حالیکه دماغمان از غرور تاریخ ادبیاتمان باد کرده، "بنی آدم اعضای یکدیگرند" می خوانیم و تا جایی که می شود، به خودمان افتخار می کنیم.
کشش ندهم گلشیفته جان. زودترها باید برایت می نوشتم و تبریک می گفتم. بگذار آخرین حرفم را در گوشت بگویم چون من به اندازه ی تو جسور نیستم : من هم اگر به اندازه ی تو زیبایی داشتم و آن طرف بودم، حتمن همین کار را می کردم. نوش جان خودت و همه ی آنهایی که فقط دیدند و دهانشان را بستند.

غول آرزوها

دلتنگی خوب نیست. و من این روزها دلتنگم. مثل مهاجری که دلش هوای خانه کرده باشد. مثل سگی که از صاحبش دور افتاده باشد. مثل زائویی که ویار انار کرده باشد وسط تابستان.
دلم هوایت را کرده، هوای تو و یک دنیا آدم و خاطره ی دیگر. حالا هی بیا گله کن که چرا چیز تازه نمی نویسی. حرفهای من کهنه اند آخر، حرف دلتگی کهنه است. اصلن به قول ابی خودمان، حرف تنهایی قدیمی، اما تلخ و سینه سوزه؛ اولین و آخرین حرف، حرف هر روز و هنوزه. نمی دانم حرف های من هم سینه سوز هست یا نه. اصلن دارم فکر می کنم که شاید مشکل منم. منم که نازک نارنجی و دل کوچکم. منم که اگر نود سالم هم بشود، باز بچه ام. منم که بلد نیستم به چیزهای گند زندگی عادت کنم. منم که هنوز روی بالا و پایین ها، سکندری می خورم و گاهی هم با کله می افتم زمین! منم که هی دماغم را می گیرم و نمی گذارم که شامه ام به بوی گه عادت کند. باور کن که دارم به این فکر می کنم، به اینکه مشکل منم.
گاهی می زند به سرم که این دستگاه ردیاب، موبایلم را خاموش کنم تا دیگر کسی پیدایم نکند. اصلن من فکر می کنم که هر آدمی بعضی وقت ها دلش می خواهد که برود گم شود تا همه ی دنیا را دلتنگ و نگران خودش بکند. لابد بس که عقده ایست، یا شاید هم طبیعی. اسمش به انتخاب تو. من هیچ وقت انتخاب کردن بلد نبوده ام. بچه که بودم زجرم این بود که بپرسند این یا آن. حالا فکرش را بکن که چنین بچه ای که من بودم، گاهی میشد مخاطب مزخرف ترین سوال دنیا: پدرت را بیشتر دوست داری یا مادرت را؟ حالا فکرش را بکن این سوال که به خودی خود، سرتاپایش گه بود و می توانست بی خیال ترین و بلد ِ انتخاب ترین بچه ی دنیا را از پا در بیاورد، با من چه می کرد. من روزها و روزها به نکبت نهفته در این سوال فکر کرده م و حالا فکر می کنم که باید آن روزها، سوال کننده ی کله پوک این پرسش احمقانه را به باد کتک می گرفتم تا درس عبرتی باشد برای سایرین. به هرحال زمان گذشت ولی سوال های تازه ای پیدا شد و من ماندم و انبوه دو راهی ها. این شد که یک روز، وقتی مجبور شدم بین دو آدمی که دوست داشتم، یکی را انتخاب کنم، دیوانه شدم. دکتر توی دفترچه ام، نوشت که باید عکس بگیرم، البته نه از صورتم که خودش دیده بود، بلکه از مغزم که به آن شک کرده بود. بعد من با پدر رفتم و روی تخت مریض ها نشستم و گذاشتم خانم عکاس، یک سری سیم رنگی رنگی را به معجون آب دماغی توی کاسه آغشته کند و موهایم را-انگار که دنبال شپش هایم بگردد-این ور آن ور کند و بچسباندشان به کله ام. بعد خانم عکاس، همچون قاصدی که شیطان برای دیوانه تر کردن من فرستاده باشد، شروع کرد به پرسیدن از تمام چیزهای دنیا. شاید در همان لحظه ها بوده که خط های نوار مغزی، نوسان غریبی کرده، ولی دست بر قضا، دکتر مغز شناس، در آن عکس چیز عجیبی مشاهده نکرد و به همین خاطر فقط یک نوع قرص تجویز کرد، ضد افسردگی. این قرص کاربردش این بود که بعد از دو هفته بلای روزگار را سرت می آورد و آن وقت تو احساس می کردی که چقدر قبل از این دو هفته ی کذایی، حالت خوب بوده و خودت خبر نداشتی و بدین سان، قدر زندگی ملوست را می دانستی و دیگر نق نمی زدی. حالا همه ی این مزخرفات را در تایید این گفتم که من آدم انتخاب کردن نیستم. من اصلن آدم خیلی چیزها نیستم و مصیبت درست وقتی جوانه می زند، که نه تنها دیگران، بلکه خودم، این موضوع را نادیده می گیرم و خیال می کنم که آدم آن کارهایی که آدمشان نیستم، هستم و اینجوری می شود که می زند به سرم.
چرا به اینجا رسیدم؟ داشتم برایت از دلتنگی می گفتم. همیشه همینطوری می شود. آدم از یک جایی شروع می کند و بعد نمی داند کجا باید تمامش کند، چون نمی داند که اصلن کجا رفته. حالا که سوژه ام را گم کردم، بگذار این را هم بگویم که یک دوستی به من گغت که باید به آرزوهایم فکر کنم. حالا مصیبت اینجاست که من نمی دانم چه آرزوهایی دارم. آرزو مال آدمیست که می تواند انتخاب کند شاید. یا می تواند دو تا هندوانه را با یک دست بلند کند مثلن. نمی دانم. من حالا باید یک گوشه بنشینم و برای خودم آرزو بسازم تا شبها بزنمش به برق و شارژش کنم. آرزوی امشبم می تواند این باشد: ای غول آرزوها، دلم را از تنگ شدن دور بدار.