میم می گوید با معیارهایی که من برای دوستی
دارم، باید با باب اسفنجی دوست بشوم. اگر می توانستم چنین انتخابی داشته باشم، بی
شک خانه ی آناناسی اش را با او شریک میشدم. آن وقت می توانستم روزها با او به
رستوران خرچنگ کراستی بروم و همبرگرهای خرچنگی درست کنم. این شغل برای منی که
مدتیست فتیش همبرگر پبیدا کرده و دلم می خواهد روزی سه بار همبرگر بخورم می توانست
بهترین باشد. البته اگر آقای خرچنگ می دید که مجانی همبرگر می خورم، یا بختاپوس
لاپورتم را به او می داد، حتمن جریمه ام می کرد. بعد از رستوران، پاتریک هم به ما
ملحق میشد. آن وقت می رفتیم کافه ی گوگول مگولی و همان طور که بستنی های چند طبقه
مان را می خوردیم، آهنگ "من یه گوگور مگورم، تو یه گوگور مگوری" را می
خواندیم و غش غش می خندیدیم. یک روزهایی هم می رفتیم شکار عروس دریایی، یا اصلن
توی خانه می نشستیم و با گری تلویزیون تماشا می کردیم.
اما در دنیای واقعی، من در طبقه ی دوم یک
آپارتمان زندگی می کنم. خانه ای که درست شبیه به یک همبرگر بین دو تا نان دیوانه
گیر افتاده. همسایه ی پایینی خانم تنهاییست که گوش های حساس و اعصاب حساس تری
دارد. او از ما، یعنی من و خانواده ام، متنفر است. یکی از آرزوهای بزرگ او این است
که یک روز ما را با همان دمپایی ها و کفش هایی که بالای سرش تق تق ایجاد می کنند کتک
بزند. من امیدوارم که در روز واقعه، دمپایی ها و کفش هایم به زبان بیایند و شهادت
بدهند که من از دمپایی ابری و کفش های تخت استفاده می کرده ام و اگر قرار باشد کله
ی کسی با پاشنه ی کفشش سوراخ شود، قطعن من مستحقش نیستم. زن همسایه همچنین از صدای
کشیده شدن صندلی ها، جا به جایی ظرف ها، وو ووی جاروبرقی، خش خش جاروی دستی،
کوبیده شدن میخ به دیوار و خیلی صداهای دیگر که در حوصله ی این بحث نمی گنجند خیلی
متنفر است. او آدمیست که دلش می خواهد صبح تا شب، قو قو، بنشیند روی یک مبل و سقف
را نگاه کند، یا شاید گاهی مفاتیحی ورق بزند و شب وقتی که از بروز علائم زخم بستر
دچار رنجش شد، برخاسته و به رختخواب برود. همسایه ی بالایی شامل یک خانواده ی سه
نفره است: مرد، زن و فرزند. مرد خانواده از ما، یعنی باز هم همان من و خانواده ام،
متنفر است. او البته از همه چیز و همه کس متنفر است و تنها چیزی که دوست دارد این
است که هفته ای یک بار همسرش را کتک بزند. او از صدای مهمان های ما، خود ما، وسایل
خانه ی ما، بوی غذاهای ما، ماشین توی پارکینگ ما، ماشین بیرون پارکینگ ما، سگ ما و
سرایدار ساختمان که آن را هم مال ما حساب می کند متنفر است. او دلش می خواهد همه ی
ما را مثل مجلس به توپ ببندد و چون هنوز آرزویش به تحقق نپیوسته، اعصابش خیلی خرد
است. از نان های همبرگر که بگذریم، باقی همسایه ها هم متأسفانه به هیچ وجه عاشق ما
نیستند. چون از نظر آنها ما یک خانواده ی سگ-داریم. اگر بخواهم بهتر بگویم در واقع
این طوریست که اگر به آنها بگویی خانواده ی فلانی، اولین تصویری که در اذهانشان
نقش می گیرد، سگ سیاهیست که مشکل شدید روان پریشی دارد، چون هرکس به خودش جرئت بدهد
که با صاحبانش سلامی بکند، با پارس هایی که هیچ هم متناست با جثه ی کوچکش نیست، او
را دچار کری موقت می کند. در بین این همسایه ها البته یک استثنا وجود دارد. همسایه
ی طبقه ی هم کف. در این یک مورد دل طرفین به هم راه دارد، چون همان اندازه که او
از ما متنفر است، ما هم از او متنفریم. این طوری نفرت او به حساب نمی آید و ما می
توانیم خوشحال باشیم، چون این یعنی یک امتیاز به نفع ما. با تمام این طول و
تفاصیل، خانه ای که من در آن زندگی می کنم، بیشتر شبیه به دخمه ی پلانگتون است.
اما این من را افسرده نمی کند چون خوب می دانم که فقط یک خانه ی آناناسی در دنیا
وجود دارد و آن هم مال کسیست که در دنیا همتایی ندارد. باب اسفنجی شلوار مکعبی.
در دنیای واقعی من در یک شهرکتاب کار می کنم. از
شانس من محل کارم هم همان حکایت دانشگاهم شده: "ئه؟ کدام دانشگاه؟ هنر؟ یعنی
دانشگاه تهران؟" و همان طور که هیچ کس دانشگاه هنر مفلوک را یک دانشگاه مستقل
و کاملن نا مرتبط با دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران نمی دانست، کسی هم
شهرکتاب نیاوران را به رسمیت نمی شناسد. برای همین باید به همه توضیح بدهم که
منظور از شهرکتاب نیاوران همانا آن شهرکتاب فسقلی واقع در جنوب پارک نیاوران می
باشد و آن شهرکتاب دیگر – معروف به شهرکتاب بزرگه- که در خیابان باهنر بعد از چهار
راه کامرانیه است، هیچ ربطی به این یکی ندارد و چه شما این را بهتر بدانید چه آن
را، به هرحال من در شهرکتاب نیاوران – معروف به شهرکتاب کوچیکه- کار می کنم. من در
محل کارم به جای سر و کار داشتن با کف گیر، اجاق و همبرگر، با تعداد زیادی کتاب و
سی دی، و اندکی هم زلم زیمبوجات مشغولم. کتاب ها به طور کلی به دسته های مشخصی طبقه
بندی می شوند. اما دسته بندی اصلی که نه نوشته و نه خوانده شده، و تنها بین
همکاران گفته می شود به این صورت است: رمان آبگوشتی، تخمی روانشناسی، کتابهای این
مرتیکه متقلب، ترجمه های این ...خانم، خاک بر سرها و از این قبیل. در چیدمان
کتابها مهم نیست که تو به عنوان یک فروشنده ی روشن فکر، یا یک کارمند کودن به کدام
دسته از کتاب ها علاقمندی، چون در بسیاری موارد به طور عمده با دسته ای از جفنگیات
روبرویی که فقط اسمشان کتاب است ولی تو آنها را می فروشی. چرا؟ چون در درجه ی اول
مردم عاشق جفنگیات هستند و در درجه ی دوم تو به هرحال یک کتاب فروشی نه یک پیامبر و
اگر مردم دلشان می خواهد مزخرف بخوانند تو را سننه! پس تو در کتاب فروشی کتاب می
فروشی تا کتاب فروشی سر پا بماند. (این جمله را می توانی برای درمان لکنت زبان
استفاده کنی) وگرنه اگر بخواهی فقط کتاب خوب بفروشی سر یک هفته کلکت کنده است.
البته در این بین زلم زیمبوجات هم تأثیر بسزایی دارند و اگر دلت می خواهد خیلی
فرهنگی باشی، برو فامیلی ات را عوض کن و بگذار "فرهنگی" و در غیر آن
صورت بپذیر که در بی پولی و فلاکت بمیری. چون در کشور من با فرهنگ تخم کسی را هم
نمی توانی بخوری چه برسد به اینکه زندگی کنی. همه ی این ها را گفتم برای آنکه
بگویم من در کتاب فروشی کار می کنم و با همه ی عشقی که به این کار می ورزم، لازم
می دانم که تمام کسانی را که تصویر ذهنی شان از کتاب فروش یک آدم پا روی پا
انداخته مشغول مطالعه است، از اشتباه در بیاورم، چون تنها کاری که نمی شود در یک
کتاب فروشی کرد خواندن کتاب است. چون همیشه حمالی هست، حمالی هم که نباشد مشتری
هست، مشتری هم که نباشد آن قدر از حمالی های کرده و مشتری های رفته خسته ای که جان
مطالعه نداری. همان طور که برعکس رویاپردازی من، باب اسفنجی هم هیچ وقت سر کار
همبرگر خرچنگی نمی خورد.
در دنیای واقعی کسی به معیارهای من اهمیتی نمی
دهد. به همین خاطر دوستان من گرچه بهتر از برگ درخت و آب روان هستند، هیچ کدام
شبیه به باب اسفنجی نیستند. برای اینکه باب اسفنجی واقعی نیست. و اگر کسی دوست
دارد که دوستی شبیه به او داشته باشد، آدمی غیر واقع گراست که دنیای واقعی برای او
و معیارهای غیر واقعی اش زیاده زمخت و واقعیست.