به تو که فکر می کنم ، میز گردها برایم احمقانه اند . جر و بحث های مادرم با پدر . انتظار خواهرم برای جشن عروسی تابستانش . مهمانهایمان که چهل و پنج دقیقه از سگ ما حرف می زنند . به تو که فکر می کنم همه چیز احمقانه است و این حماقت رنجم می دهد . به تو که فکر می کنم ، توی تختم خوابم نمی برد . نرمی پتو و زیر اندازم رنج آور است . گریه ام می گیرد از نامه ای که برای جشنواره ای ها نوشته ای . گریه ام می گیرد از صندلی خالی ات . به تو که فکر می کنم ، دنیا خیلی کوچک می شود . کوچک و تنگ و تاریک ، شبیه سلول تو . به تو که فکر می کنم ، دنیا زهر ماریست که رویش را با توت فرنگی های شکری پوشانده اند . و من یاد حرف آن آقای دکتر می افتم ، " خانه ای روی آب " ، وقتی که از داستان ماهی گیری اش گفت . از اینکه هیچ فکر نمی کرده زیر آن یک وجب خاک آرام ، آن همه کرم باشد . من خیلی وقت ها یادش می افتم .حالا فکر می کنم که تو هم شاید این روزها یاد کرم ها می افتی . کرم هایی که ناگهان بیرون خزیده اند و تو را با خودشان زیر خاک برده اند . جایی که نمی توانی خورشید را ببینی و بادکنک ها را و جشنواره ی کن را . به تو که فکر می کنم ، از همیشه بیشتر غصه می خورم . برای تو ، برای هنر ، برای خودم و برای همه ی آنهایی که روزی امید داشته اند بادکنک های سفیشان پرندگان صلح این دنیای توخالی بشوند
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
اگر همین لحظه بخوانی مرا … گریزی ندارم … اجابتت می کنم … که عمری ندارم … و خود آرزویی برابر تمام عمرم از تو خواستم و تو هم از من عهدی گرفتی که اگر بشکنم عمرم را خواهی ستاند و من شکستم … بی قراری نمی کنم … حتی در این لحظه که بوی مرگ را تا این حد از نزدیک احساس می کنم … و چه مستانه قلم می زنم …
ReplyDelete