Sunday, February 3, 2013

به یاد حامد مهاجر


دلم می خواست دکتر میم تاییدم نمی کرد. مبهوت نگاهش می کنم پی نشانه ای در نگاهش یا چهره اش که نقضش کند. که بگوید من اشتباه می کنم. که بگوید این همه آسمان ریسمان به هم بافتن نمیشود همه دروغ باشد. که اصلن همه ی همان خزعبلات را به زبان علمی به خوردم دهد و راضی ام کند که این همه اش نیست. که زندگی تنها فرصت نیست. که بالاخره یک جایی، یک چیزی، یک قبرستانی هست. یک چیزی که بشود اسمش را زندگی دوباره گذشت. یک چیزی شبیه جهان پس از مرگ. یک مزخرفی در همین مایه ها. نگاه می کنم دکتر را که این بار بر خلاف همیشه پیپ نمی کشد. زل زده توی چشمهایم. این "بعدش هیچ" را در جواب اعتراض من گفته. گفته "زندگی تنها فرصت است"، گفته ام "و اگر من این فرصت را نخواهم چه؟" گفته "انتخاب دیگری داری؟" و چون فهمیده که دارم به مرگ فکر می کنم آب پاکی را روی دستم ریخته. "من و تو خوب می دانیم که بعدش خبری نیست." می گویم می دانم و به روی خودم نمی آورم که دلم می خواسته نمی دانستم. دلم می خواسته فکر کنم که حامد مهاجر یک جایی دارد ادامه می دهد، در حالیکه مثل فیلم ها در دشت سرسبزی زیر آسمانی آبی و آفتابی خیره کننده در سایه ی یک درخت تنومند نشسته و ما را نگاه می کند. دلم می خواسته فکر کنم که آن همه هوش و ذکاوت و آگاهی یکهو، یک شب، بی وقت و بی جا نیست نشده، و آن نگاه نافذ و خنده های شیطنت آمیز برای همیشه زیر یک مشت خاک فرو نرفته... دکتر میم متاسف است. من اما متاسف نیستم. من نمی دانم چه حسی دارم. حس هایم را گم کرده ام. گیجم. گیجم. گیجم، و خشمگین. از موجودی که وجود ندارد تا یقه اش را بگیرم و بازخواستش کنم برای همه ی آنچه با ما می کند. که اگر بود حتمن سرش فریاد می کشیدم و به سیستم مزخرفش حمله می کردم. به او می گفتم که خیلی حیله گر و هفت خط است که می تواند این همه بدی کند و تازه برای خودش طرفدارهایی بسازد تا تمام گنده کاری هایش را به حساب حکمتش بگذارند! ... گیجم. حس هایم را پیدا نمی کنم. شاید ترسیده ام. از تمام شدن آدم ها. از تمام شدن خودم.
اولین بار سال هشتاد و چهار دیدمش. آقای دال زده بود توی پرم که دیر آمدی و سلفژ فرق می کند با سرفه و برو دو سال توی صف بایست روی علف های سبز شده زیر پایت، شاید بشود برای بعدش یک فکری کرد. مامان ترسیده بود. گفت حالا از اینجا رانده و از آنجا مانده می شوی. تو که می گفتی نقاشی، چه مرگت شد کک موسیقی افتاد توی تنبانت؟ گفتم نترس. یک نفر دیگر هست. می رویم پیش او. رفتیم پیشش. چه پوشیده بود اصلن خاطرم نیست. در باز کردنش اما چرا. سلامش، لبخندش و قوت قلبش. گفت وقتت که کم هست اما یک کاریش می کنیم. و یک کاریش کرد. جلسه ی سوم چهارم بود که جواب نگرانی هایم را قاطعانه داد:" قبولی نجوا. ترم یک شاگرد خودمی". شاگرد خودش بودم. در دانشگاه و بیرون دانشگاه. یک مدت وقفه افتاد و نرفتم. شرمنده اش میشدم از بس هیچ وقت آماده نبودم و همیشه صبوری می کرد. یک روز برایش ایمیل زدم که "خنگ شاگرد در مراجعه است". دوباره رفتم پیشش. خانه اش را عوض کرده بود. دیوارش سرتاسر کتابخانه بود و دل من همه اش حسرت . گفتم می خواهم شروع کنم به خواندن، نمی دانم از کجا. یک کتاب از همان کتابخانه در آورد و داد دستم که "این هم شروع". یک روز بساط دفتر و کتابم را باز نکرده سر درد دلم باز شد. تمام آن جلسه را برایم حرف زد. از آن روزهایش گفت. چقدر مثل من بود. حرف که می زد انگار نجوای ده پانزده سال دیگر بود که داشت از گذشته اش می گفت. آن روز ترسیدم. ترسیدم عاشقش شوم. ترسیدم آن قدر دل ببازم که نتوانم سر کلاسهایش حواسم را بدهم به درس و مجذوب نگاهش، لبخندش و آوای کلامش نشوم. آن روز به خودم گفتم نه نجوا. خرابش نکن. این آدم باید همیشه همان جایی بماند که هست. یک بار برای همیشه در زندگی ام "نه" ی محکمم اثر کرد. عاشقش نشدم. شاگرد باقی ماندم و شاگرد-وار دوستش داشتم. البته این باعث نشد که گاهی حسرت نخورم که ای کاش این آدم نسبت نزدیک تری با من داشت. مثلن یک عضو فامیل یا یک دوست. کسی که بشود بیشتر دیدش و شنیدش... چند سالی ندیدمش. هی این طرف و آن طرف صحبتش بود که هر از چند گاهی غیبش می زند. می فهمیدمش. او نسخه ی با کیفیت خودم بود. حتا آن سالهای دانشگاه خیلی ها گفته بودند که حالت صورتمان هم شبیه است و من ذوق کرده بودم که "واقعن؟". چند ماه پیش دوباره دیدمش. با پنج تای دیگر دو هفته یک بار می رفتیم خانه اش برای کلاس. چقدر خوشحال بودم تمام آن هفته ها. چقدر دوست داشتم کلاسش را. چقدر چیز داشت این آدم برای یاد دادن. چقدر خجالت می کشیدم کنارش از ندانسته هام و چقدر همیشه دعا می کردم که خنگی ام آزارش ندهد. یک بار همان سالها طاقت نیاورده بودم و دلواپسی ام را برایش گفته بودم. جوابش قاطع بود و صریح: " اگه اذیتم می کردی حتمن ازت می خواستم که دیگه کلاس نیای". راضی شده بودم، لااقل برای همان چند ساعت. حالا دوباره آنجا بودم، کنار آدمی که از خیلی جهات برایم قابل ستایش بود. آخر کلاس ازش پرسیم که آیا تغییر کرده ام یا نه. منظورم به نسبت آن سالها بود. گفت:"آره". گفتم:" بهتر یا بدتر؟". خندید: "اونش دیگه به تو مربوط نیست". خندیدم. دلم می خواست بغلش می کردم اما نکردم. چون زندگی به همه ی ما یاد می دهد که تحمیل اخلاقیات را بپذیریم و فکر کنیم حتمن درستش همین است.  بعد آن روز کلاس کنسل شد. نمی دانم چه اتفاقی افتاد. گفت فعلن نمی خواهد تدریس کند. برایم ناراحت کننده بود اما به خواسته اش احترام گذاشتم. گفتم دیر یا زود حالش خوب می شود و دوباره می رویم پیشش. نشد. توی خواب سکته کرد یا به خواست خودش رفت، فرقی نمی کند. من فکر می کنم "فهمیدن" آن چیزی بود که عاقبت شکستش.

1 comment:

  1. کاملا درک می کنم که چه نوشته ای...ولی از خودم نمی گذرم که چرا گذاشتم خودش رو به راه بشود...چرا با اصرار ،با دعوا،با کتک یقه اش رو نگرفتم بیارمش...به زور بهش نگفتم باید بیایی،باید پیدا بشی،باید حال داشته باشی...اینا تقصیر منه که دیگه نمی تونم جبرانش کنم...یادت به خیر رفیق عزیزم

    ReplyDelete