امروز ح بهم گفت پست آخرمو دوس نداشته. گفت توش اثری از من نبوده و فقط غر زدم. گفت کودکم نمی دونم چی چی شده. روزی که از سفر برگشتم، مُص تا منو دید گفت بزرگ شده م. گفتم وا .من وقتی نمی دونم چی بگم، میگم وا. بعضی وقتا هم وقتی تعجب می کنم میگم وا. این دفعه به گمونم هم تعجب کرده بودم هم نمی دونستم چی بگم. گفتم یعنی چی خب؟ گفت بزرگ شدی دیگه. منم شونه مو انداختم بالا و رفتم. گفتم لابد یه هفته جلو چشمش نبودم فکر می کنه عوض شده م. بعدش که ح اومد، گفتم ببین اين دیوونه چی میگه. میگه من بزرگ شده م. نگام کرد گفت آره، راس میگه. من باز شونه هامو انداختم بالا و رفتم و ازونجایی که نمی دونستم چی بگم، گفتم وا. بعدش شد سیزدهم. رفتم پیش بچه ها. صبح سر صبونه ناغافل پِد برگشت بهم گفت:"بزرگ شدی نجوا". دیگه نگفتم وا. این جمله برام تازه نبود. فقط نگاش کردم. بعد پرسیدم چرا. گفت نمی دونه. بعدش گفت می دونه اما نمی تونه توضیح بده. باز نگاش کردم. دیدم بلد نیس توضیح بده خب. یه قلوپ گنده از چایم خوردم و دیگه ازش نپرسیدم چرا فک می کنه بزرگ شده م. شاید اصلن ترجیح دادم ندونم. فرقی نمی کرد. این بزرگ شدی هایی که این چن وقته شنیدم، یعنی گه شدم رفته. یعنی لابد اون تیکه ی کوچولوی احمقم گم شده. تنها تیکه ای که یه کم دوسش داشتم. لابد خیلی گه شده م. این اتفاق خوبی نیست. اصلن.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment