Saturday, December 3, 2011

دلم برات تنگ شده خرس جان/امضا:کفتار

باورم نمیشه پنج ماهه که رفته ی. خیال میکردم یه ماه نشده برمیگردی. بهزاد َم حتا همینو می گفت. میگفت بچه ننه تر ازین حرفایی. اتاقت رو کرده یم پاسیو. فرشش رو هم جمع کرده یم. شده شبیه انباری. یک انباری پر گل. هر روز که یه خبر مزخرف جدید از تلویزون به گوشم میخوره، کله َمو میندازم پایین و میام تو اتاقت. فکر می کنم خوبه که نیستی. اصلن خوبه بمونی اونجا و کر شی. خر شی. نفهم شی. یادت بره مال کجایی. هی الکی به همه بگی امریکایی هستی و وسط همه ی حرفات یه فاکی شِتی چیزی بپرونی و بعد، یواش یواش خودتم باورت بشه. فک کنی که از اول همونجا بودی، با یه مامان چاق خوشحال و یه بابای چاق تر و خوشحال تر. هی به خودم میگم بهتر! باید بمونه. همینه. همه باید ازین خراب شده برن. تو هم باید بری. داری دس دس میکنی بس که بی شعوری! نمیفهمی اوضاع رو هواست؟ نمی بینی همه دارن باهامون قهر میکنن و ما حتا نمی تونیم بمونیم با حوضمون. چون هرچی حوض داشتیم، پیشتر دادیمش یه وری و در عوض اتوبان گرفتیم؟ میگم الاغ جان! تو مگه خودت نمیگفتی گور پدر ناسیونالیسم. مگه نمیگفتی "وطن آدمی در قلب کسانی ست که دوستش میدارند ؟" مگه نمیخندیدی به فلانی که هی ایران ایران میکنه؟ مگه خودت همه جا روضه نمیخوندی؟ خب پس چرا حالا خشکت زده؟ چرا گورتو گم نمی کنی؟ بدبخت! اینجا گور َم نداری، بلند شو برو. چیه؟ عاشقی؟ خجسته ای؟ نفهمی؟ خیلی بلدی شبیه بقیه زندگی کنی؟ یا نکنه فک میکنی بَت منی باید وایسی کمک کنی؟ تو واقعن انقدر احمق بوده ی همیشه؟ تو؟ تو میخوای وایسی اینجا رو درست کنی؟ غلطای زیادی! آره...آره...همه ی اینا رو حق داری بهم بگی. فک نکن که مستحقش نیستم. فحشم بده. بیا سرم داد بزن. هولم بده. بگو که باید بلند شم بیام. به خدا خودمم نمیدونم چرا به زمین چسبیده م.
از وقتی رفتی، هی مایملکتو صاحاب شدم. هوا که سرد شد و مامان زمستونیارو در آورد، رفتم سروقت لباس گرمات. اووو. خودت می دونی کلی لباس داری خره؟ ازونجایی که هنوز تکلیفت معلوم نیس، ایناهم همه رفته ن تو یه چمدون وسط انباری، همون اتاقت. من هر روز یه چیزی از توش کش میرم. از دستکش و شال گردن گرفته تا پلیور و شلوار و کفش. اون چکمه بلند قرتونه تو پوشیدم باهاش رفتم توچال برف بازی. پاهام یخ زد. هی به خودم فحش دادم که اینارو پوشیدم در حالیکه باید اون احمق قهوه ایاتو میپوشیدم. اونی که ساقش مث جورابه. خلاصه افتادم سر خرت و پرتات. به قول مامان، میراث خرس به کفتار رسیده.
توی جیب پالتوهات، شلوارات، ژاکتات و اصولن توی هر لباسی که جیب داشته باشه، یه نشونی مشترک ازت هست: قطره اشک. بدون قطره اشک تا دم در نمیرفتی. فک میکردی همه جا ممکنه قرنیه ت خشک بشه. البته که میشد خب. یک ماه پیش بود اولین باری که نشونیتو توی جیب پالتوت پیدا کردم. داشتم با مامان اینا میرفتم مهمونی( تو نیستی من باید جور هردومونو بکشم) برای اولین بار در تاریخ خونه، یه نفر زودتر از پدر آماده شد. خب، اون یه نفر من بودم. رفتم که این خبر مهمو به مامان اعلام کنم که یهو دیدم اخماشو کرد تو هم. گفتم:"چیه مامان؟"،گفت:"میخوای این شکلی بیای مهمونی؟"،گفتم:"مگه چشه؟" ،گفت:"افتضاحه!" و اینطوری بود که من از اولین نفر، به آخرین نفر نذول کردم، چرا که مامان جان منو واداشت که لباس زمستونیارو که هنوز توی صندوق بود، در بیارم و همونطور نفتالینی، یکی رو تنم کنم. من غر میزدم که آخه کجای این تیپ بده؟ حالا شاید خوب نباشه اما اونقدرا بد نیست و اصولن دیر رسیدن به مهمونی چیز زشت تریه. اما مامان پاشو تو یه کفش کرده بود که منو با این ریخت هیچ جا نمیبره. میگفت همیشه از مامانایی که خودشون خوش تیپ میگردن و بچه هاشونو اُزگل میگردونن بدش میومده و اصلن تمایلی نداره که یکی از این مادرا باشه. من تو اون لحظه زورم نمیرسید مامانو راضی کنم که پنج ساله م نیست و صابخونه می دونه که من لبسامو به انتخاب خودم می پوشم. آخر یه چیزی تنم کردم که با تایید مامان تونستم برگه ی خروج بگیرم. من که قرار بود اولی باشم، آخرین نفر بودم که تو چشمای مایک نگاه کرد و گفت که معذرت میخواد و زود برمیگرده. بعد دس کردم توی جیب پالتوت که تنم بود. میخواستم چک کنم که گوشیمو برداشتم. اون وقت بود که دستم خورد به یه چیز کوچولو ته جیب. درش آوردم و چن ثانیه همونطور مات و مبهوت، انگار که جمجمه ی انسان اولیه پیدا کرده َم، بهش خیره شدم. پدر گفت:"چیه؟"، گفتم:"قطره اشک". اون وقت درست انگار قطره رو چکونده باشم تو چشای خودم و پدر، هردومون اشکی شدیم. من سریع انداختمش تو سطل و بعد هر دو وانمود کردیم که هیچی از اون شی ء کوچولو ندیده یم.
چن شبه که دارم خوابتو می بینم. نه، بیشتره. یه ماه شده. شاید اصلن از همون شبی که قطره اشکو پیدا کردم، خواب دیدنا هم شروع شد. توی خوابم داشتی از شکمت مینالیدی. میگفتی ببین چه گنده س. اما من داشتم به این فکر میکردم که از موقع رفتنت، کوچیکتر شده. توی خواب بعدی بغلم کرده بودی و گریه می کردی. توی بعدی، من بودم که گریه می کردم. توی یکی دیگه داشتی مث همیشه با ماتیزت تند میرفتی و حرص میخوردی که "زن جماعت رانندگی بلد نیست". این یکی رو شاید اصلن خواب ندیدم. دیگه درست نمی دونم چیو خواب می بینم و چیو مرور میکنم. اما همیشه بعد این حرف بهت اخم میکنم که مگه تو خودت زن نیستی احمق؟ این چه طرز فکریه آخه؟ اما تو راضی نمیشی و دستتو نگه میداری رو بوق. "اَََََََََََه. برو دیگه!" بعد هی با موبایل حرف میزنی و من حرص میخورم که لامصب! بذار وقتی رسیدیم. پشت فرمونی! ولی تو کار خودتو می کنی و یه دستی فرمونو میگیری، دنده عوض میکنی و بوق میزنی.
دیگه خیلی وقته مرز واقعیت و خواب و خیالپردازی برام پیدا نیست. یه شبایی هنوز می بینمت که میای دم اتاق و میگی"ای بمیری که داری زودتر از من میخوابی" بعد میری توی اتاقت و لم میدی روی تخت. می دونم که داری کتاب می خونی، اونم تخصصی. همیشه نمیفهمی منو که چطوری میتونم رمان بخونم و منم تو رو نمیفهمم در عوض. اون وقت آسه آسه خوابت میگیره. پامیشی پوماد ناتریسالت میزنی روی پلکهای زیریت و کورمال کورمال برمیگردی توی تخت. همیشه فحشت میدم که "لعنتی! اینجوری دستاتو نکش به دیوار و راه برو. آدم دلش برات کباب میشه." می بینمت که دراز میکشی زیر سه تا پتو و بعد...چراغ بالای سرتو خاموش میکنی. کلیدشو که میزنی صدا میده...و من هنوز یه شبایی میشنوشمش...تق!

1 comment:

  1. bish az 20 bar khoondamesh, va har bar boghz kardam:(

    ReplyDelete