Wednesday, January 25, 2012

غول آرزوها

دلتنگی خوب نیست. و من این روزها دلتنگم. مثل مهاجری که دلش هوای خانه کرده باشد. مثل سگی که از صاحبش دور افتاده باشد. مثل زائویی که ویار انار کرده باشد وسط تابستان.
دلم هوایت را کرده، هوای تو و یک دنیا آدم و خاطره ی دیگر. حالا هی بیا گله کن که چرا چیز تازه نمی نویسی. حرفهای من کهنه اند آخر، حرف دلتگی کهنه است. اصلن به قول ابی خودمان، حرف تنهایی قدیمی، اما تلخ و سینه سوزه؛ اولین و آخرین حرف، حرف هر روز و هنوزه. نمی دانم حرف های من هم سینه سوز هست یا نه. اصلن دارم فکر می کنم که شاید مشکل منم. منم که نازک نارنجی و دل کوچکم. منم که اگر نود سالم هم بشود، باز بچه ام. منم که بلد نیستم به چیزهای گند زندگی عادت کنم. منم که هنوز روی بالا و پایین ها، سکندری می خورم و گاهی هم با کله می افتم زمین! منم که هی دماغم را می گیرم و نمی گذارم که شامه ام به بوی گه عادت کند. باور کن که دارم به این فکر می کنم، به اینکه مشکل منم.
گاهی می زند به سرم که این دستگاه ردیاب، موبایلم را خاموش کنم تا دیگر کسی پیدایم نکند. اصلن من فکر می کنم که هر آدمی بعضی وقت ها دلش می خواهد که برود گم شود تا همه ی دنیا را دلتنگ و نگران خودش بکند. لابد بس که عقده ایست، یا شاید هم طبیعی. اسمش به انتخاب تو. من هیچ وقت انتخاب کردن بلد نبوده ام. بچه که بودم زجرم این بود که بپرسند این یا آن. حالا فکرش را بکن که چنین بچه ای که من بودم، گاهی میشد مخاطب مزخرف ترین سوال دنیا: پدرت را بیشتر دوست داری یا مادرت را؟ حالا فکرش را بکن این سوال که به خودی خود، سرتاپایش گه بود و می توانست بی خیال ترین و بلد ِ انتخاب ترین بچه ی دنیا را از پا در بیاورد، با من چه می کرد. من روزها و روزها به نکبت نهفته در این سوال فکر کرده م و حالا فکر می کنم که باید آن روزها، سوال کننده ی کله پوک این پرسش احمقانه را به باد کتک می گرفتم تا درس عبرتی باشد برای سایرین. به هرحال زمان گذشت ولی سوال های تازه ای پیدا شد و من ماندم و انبوه دو راهی ها. این شد که یک روز، وقتی مجبور شدم بین دو آدمی که دوست داشتم، یکی را انتخاب کنم، دیوانه شدم. دکتر توی دفترچه ام، نوشت که باید عکس بگیرم، البته نه از صورتم که خودش دیده بود، بلکه از مغزم که به آن شک کرده بود. بعد من با پدر رفتم و روی تخت مریض ها نشستم و گذاشتم خانم عکاس، یک سری سیم رنگی رنگی را به معجون آب دماغی توی کاسه آغشته کند و موهایم را-انگار که دنبال شپش هایم بگردد-این ور آن ور کند و بچسباندشان به کله ام. بعد خانم عکاس، همچون قاصدی که شیطان برای دیوانه تر کردن من فرستاده باشد، شروع کرد به پرسیدن از تمام چیزهای دنیا. شاید در همان لحظه ها بوده که خط های نوار مغزی، نوسان غریبی کرده، ولی دست بر قضا، دکتر مغز شناس، در آن عکس چیز عجیبی مشاهده نکرد و به همین خاطر فقط یک نوع قرص تجویز کرد، ضد افسردگی. این قرص کاربردش این بود که بعد از دو هفته بلای روزگار را سرت می آورد و آن وقت تو احساس می کردی که چقدر قبل از این دو هفته ی کذایی، حالت خوب بوده و خودت خبر نداشتی و بدین سان، قدر زندگی ملوست را می دانستی و دیگر نق نمی زدی. حالا همه ی این مزخرفات را در تایید این گفتم که من آدم انتخاب کردن نیستم. من اصلن آدم خیلی چیزها نیستم و مصیبت درست وقتی جوانه می زند، که نه تنها دیگران، بلکه خودم، این موضوع را نادیده می گیرم و خیال می کنم که آدم آن کارهایی که آدمشان نیستم، هستم و اینجوری می شود که می زند به سرم.
چرا به اینجا رسیدم؟ داشتم برایت از دلتنگی می گفتم. همیشه همینطوری می شود. آدم از یک جایی شروع می کند و بعد نمی داند کجا باید تمامش کند، چون نمی داند که اصلن کجا رفته. حالا که سوژه ام را گم کردم، بگذار این را هم بگویم که یک دوستی به من گغت که باید به آرزوهایم فکر کنم. حالا مصیبت اینجاست که من نمی دانم چه آرزوهایی دارم. آرزو مال آدمیست که می تواند انتخاب کند شاید. یا می تواند دو تا هندوانه را با یک دست بلند کند مثلن. نمی دانم. من حالا باید یک گوشه بنشینم و برای خودم آرزو بسازم تا شبها بزنمش به برق و شارژش کنم. آرزوی امشبم می تواند این باشد: ای غول آرزوها، دلم را از تنگ شدن دور بدار.

No comments:

Post a Comment