این جور وقت ها باید یک مادربزرگ داشت، مثل مال
فیلم ها. یا یک پدربزرگ مثل مال مانولیتو. یک پیری که بتوانی هروقت دلت خواست بروی
پیشش تا بغلت کند و برایت از زندگی بگوید که خیلی کوتاه است و اصلن نمی ارزد که به
خاطرش خودت را غصه دار کنی. برایت از گذشته بگوید، از وقت هایی که دنیا این شکلی
نبوده، از روزهایی که خورشیدش جور دیگری می تابیده و سایه ی آدم ها بلندتر بوده و
خیلی ها می توانستند زیر سایه ی یک نفر بزرگ شوند. از تاریخ بگوید که همیشه همین
بوده و هی تکرار شده ولی آدم ها سرشان نشده و هی از یک سوراخ گزیده شده اند. از
بچگی هایش بگوید، از آن زمان ها که آب و گاز و برق و تلویزیون و ویدئو و دی وی دی
پلیر و پی اس پی و پیتزا و همبرگر و بیف استراگانوف نبوده و سیاست ما هم عین دیانت
ما نبوده. از بچگی های مادر یا پدرت بگوید، از شیطنت هایشان، از تجدیدی ها و کتک
خوردن هایشان، از آستین سر خود بودنشان و از همه ی آن چیزهایی که تو همیشه به
خاطرشان توبیخ و سرزنش شده ای. باید از آن روزها حرف بزند، از روزهای چراغ موشی و کرسی،
از روزهای حمام نمره، از سکه ها و خیابان ها و خانه هایی که دیگر نیستند. از عاشق شدنش
برایت بگوید و از آدم های آن روز. از مادرش بگوید و از خانه ی پدری اش. از پنج دری
و هشتی و حیاط و حوض و باغچه. این جور وقت ها باید یک مادربزرگ یا پدربزرگ باشد تا
بروی توی بغلش و باور کنی که زندگی خیلی کوتاه است و غصه ها هم مثل آدم ها پیر می
شوند و یک روز می میرند.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
خیلی وقت بود بهت سر نزده بودم...چرا؟
ReplyDeleteچرا واقعن؟ بیا. بیا. سر بزن.
ReplyDeleteنمیدونم..به گمونم از بعد از اون دوره ی تخمی 3 سال و نیم پیش بود...فیلتر شکن نداشتم.. دل و دماغ نداشتم( هنوزم ندارم)و به شدت دچار اون دیالوگی شده بودم که از " گربه روی شیروانی داغ" برام کامنت گذاشته بودی
ReplyDelete