Wednesday, September 12, 2012

اختلال


خواهرم دودوتا پنج تایش را کرده و بعد از شنیدن صدای شکستن چیزی، باورهایش را از روی زمین برداشته و سعی کرده به هم بچسباند اما نشده. پس به اینترنت آمده و نتیجه ی محاسباتش را اعلام می کند. من عوض شده ام.
پدر می گوید حق دارد. آدم در غربت تنهاست و دلش می خواهد خانواده اش لااقل به یادش باشند. سعی نمی کنم برای او هم توضیح بدهم که من دلم تنگ می شود. اصلن دیگر آنقدر تنگ شده که جا ندارد تنگ تر شود. برای همین هم هست که هیچ کاری نمی کنم. چون آدمها را که نبینی، هی دور می شوی، هی دور می شوی و بعد که می خواهی با تلفن جبرانش کنی، می بینی نمی شود. می بینی زاییده ای. می بینی دلت می خواهد برینی به سرتاپای تکنولوژی. برینی به چت، به او وو، به اسکایپ، برینی به تمام وب کم های عالم دنیا، برینی به آن خانمی که می گوید:"شما می توانید سی و دو ساعت و پنجاه و سه دقیقه و بیست و یک ثانیه مکالمه داشته باشید." دلت می خواهد برینی به مملکت کثافتت که یکی یکی دارد همه ی کسانی را که دوستشان داری از تو می گیرد. دلت می خواهد برینی به قیمت دلار. برینی در دستان کبره بسته ی دولتی که سرتاپایش را آنقدر گند گرفته که نمی توانی نزدیکش شوی، مگر برای ریدن! دلت می خواهد تمام زورت را بزنی برای ریدن به خدای مومنین، از مسلمان تا جهود. دلت می خواهد برینی به زندگی که نه می توانی دوستش داشته باشی و نه نداشته باشی... پدر نگاهم می کند و نمی گوید که از همه ی ما خسته شده. نگاهم می کند و نمی گوید که چقدر دلش می خواسته به جای کارخانه اش، یک زندگی آرام می داشته. نگاهم می کند و نمی گوید که چقدر دارد حالش از زندگی کردن من به هم می خورد، از رابین هود بازی هایم برای انواع جانوران، از کار نکردنم، از خوابیدنم، از تصمیم های معلقم، از رفیق بازی ام، از خرج کردنم و از همه چیز من، منی که می توانسته روزگاری باعث خوشحالی و افتخارش باشد و حالا نیست.
کارهای عقب مانده ام را می نویسم روی کاغذ زرد چسب دار که نصفشان را برای ابد آینه ی دقم کرده باشم. "مادر" صدایم می کند. این اسمیست برای مادر پدرم که از اصفهان آمده و فکش درد می کند. داد می زنم "بََََله"، اما نمی شنود. چون خداوند متعال فتیش پیر بگا دارد. این مرضیست که او با آن، پیرها را کور، کر، بی دندان و ذلیل می کند تا آنچه که در طول عمرشان کشیده اند هیچ، آخر عمری هم به خوبی سرویس بشوند. می روم بالای سرش تا در پیری مجبور نباشم علاوه بر تمام فلاکت های معمول، تارهای صوتی ام را از دست داده و لال بشوم. مادر می گوید که فکش درد می کند. به او می گویم که اتفاقن فک من هم درد می کند، در حالیکه من از او هزار سالی کوچک تر هستم. این اواخر دیگر مسواک هم توی دهانم نمی رود، چون فکم اندازه ی یک گنجشک باز می شود. او برایم توضیح میدهد که چیزی از عمرش نمانده و امیدوار است که خدا زودتر جانش را بگیرد. برای اینکه فکر نکند از او متنفرم، نمی گویم که من هم همین آرزو را برای او دارم. نه فقط برای او، که برای خودم حتا، اگراینقدر پیر بودم و بینایی و شنوایی و فکم دچار اختلال بود.
به فهرست کارهای عقب مانده ی دقی برمی گردم که عربده های توی آشپزخانه حواسم را پرت می کند. حالش را ندارم بروم ببینم چی شده اما غریزه ام بعد از پنج دقیقه کار خودش را می کند. حالا من توی آشپزخانه ام، کنار مامان، پدر و خواهر دیگرم که هنوز از من قطع امید نکرده. او داد می زند و من به رگ های گردنش نگاه می کنم که چقدر بیرون زده و به اینکه اگر استاد آوازم اینجا بود چقدر نگران حنجره ی او میشد. پدر مثل همیشه سعی می کند نقش کاتالیزور را بازی کند، یکجوری که خودش به گا برود ولی بقیه حرص و جوش نخورند. با اینکه همسایه های ما اغلب آدم های بی شعوری هستند که من پهن هم بارشان نمی کنم-و گمان می کنم آنها هم همین حس را به من و خانواده ام داشته باشند-پدر حاضر است تمام رگ های قلبش دانه دانه بترکند، تا همسایه ها سر و صدایی از ما نشنوند. برای همین مثلن هربار مایک پارس می کند، پدر یکی از رگ های قلبش را در راه آبروداری جلوی همسایه ها اهدا می کند. حالا هم او سعی دارد دخترش را از میدان جنگ دور کند تا صدای ترکش ها به گوش همسایه نرسد. مامان که مدال بی منطق ترین و موقعیت نشناس ترین بانوی کشور را از آن خود کرده، به ترکیدن رگ های شوهرش و انقباض حنجره ی دخترش، اهمیتی نمی دهد. من ایستاده ام و به چشم های خانواده ام نگاه می کنم. به حس مشترکی که در هر سه جفتشان هست: غم. بعد از پانزده دقیقه ای که ترکش ها آرام می گیرند، پدر شروع می کند به جویدن لبش. این کاریست که او هروقت حرص می خورد انجام می دهد، یعنی تقریبن بیشتر اوقات. او می گوید که امشب خوابش نخواهد برد، به خاطر اعصابش و به خاطر پشه. پدر از هیچ چیزی در دنیا به اندازه ی پشه بیزار نیست، حتا از دولت اح مد ی ن ژ ا د. من تمام راهکار هایم را برای از بین بردن پشه ها مطرح می کنم اما پدر این بار حتا نگاهم هم نمی کند و من حس می کنم که او بعد از پشه ها، از من متنفر است. هر سوالی که از پدر می پرسم، مامان جواب می دهد. انگار که صدای مامان را انداخته باشی روی تصویر پدر. مثلن می پرسم "پدر، شربت بهارنارنج می خوری؟" و مامان می گوید "آره، برو بیار". شربت را درست می کنم و برایش می آورم. لیوان را طوری از دستم می گیرد که انگار جام شوکران دستش داده ام. مادر از توی اتاق لک و لک کنان می آید بیرون. مامان می خندد که :"به! آق فضل الله ماره بیمو شونیشت". یعنی "مادر آقا فضل الله اومد شب نشینی". مازندرانی ها مثل امام جعفر صادق که خیلی به گفتن حدیث علاقه داشته، به ضرب المثل علاقمندند. معنی تلویحی این جمله هم یعنی اینکه حالا این وسط همین را کم داشتیم. مادر که چیزی نشنیده می پرسد:" چی گفتی خانوم رضوان؟ خوابم نمی بره" . مامان می گوید "هیچی حاج خانوم. بیا، بیا بشین پیش ما" . پدر آهی می کشد در ادامه ی بدبختی هایش و من می خندم به مادر آقا فضل الله، به خانواده ی پدری ام که در تمام این سی و اندی سال هیچ وقت اسم مامان را بدون خانم صدا نکرده اند، به بیچارگی پدر، به حنجره ی نیوشا، به باورهای شکسته ی نکیسا در آن طرف آب های آزاد، و به خودم که نمی توانم گریه کنم.

No comments:

Post a Comment