چراغ های ماشین پشتی را که می بینم دلم میریزد.
سریع راهنمای راستم را می زنم و می کشم کنار. می ترسم. وقتی ماشینی از پشت سر
نزدیک می شود احساس می کنم که با نور چراغ هایش تهدیدم می کند. هیچ وقت رانندگی را
دوست نداشته م و همیشه تعجب کرده ام از آنهایی که دوستش دارند. درست است که با
گذشت پنج سال، دیگر موقع نشستن پشت فرمان اسهال نمی شوم و این وسط ها هم یکی دو
نفری پیدا می شوند که تعریف دست فرمانم را بکنند اما من هنوز هم رانندگی را دوست
ندارم. همیشه از تصادف وحشت دارم. آن وقت ها می گفتند یک بار که پیش بیاید دیگر
نمی ترسی. با صرف نظر از چند باری که ماشین را به در و دیوار مالیدم، یک بار تصادف
کردم. داشتم از کوچه می آمدم توی خیابان. چپم را دیدم، ماشین ها با من فاصله
داشتند. آمدم وسط، سرم را چرخاندم به راست و کم کمک به چپ پیچیدم که یکهو تق!
آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که مغزم پردازش نمی کرد چه اتفاقی افتاده. ماشین را
زدم کنار و شروع کردم به گریه کردن. هق هقی می کردم که انگار خبر مرگ شنیده بودم.
نمی دانستم چه چیزی به من خورده یا به چه چیزی خورده ام. نمی دانستم مقصرم یا نه.
مغزم تنها کاری که داشت می کرد این بود که به چشمم فرمان اشک ریختن می داد. بعد از
چند دقیقه سرم را از روی فرمان بلند کردم تا جلوی آب دماغ های جاری به سمت دهانم
را بگیرم که دیدم یک آقایی جلوی ماشینم تاب می خورد. مثل بچه ای بودم که توی
شلوارش شاشیده و منتظر است هر لحظه یکی از راه برسد و دعوایش کند. آقای کوچک اندام
نزدیک ماشینم شد. شیشه را دادم پایین. حالم را پرسید. نگران به نظر می رسید. انگار
که دخترش باشم. برایش توضیح دادم که تصادف کرده ام و هیچ چیزی از جزئیاتش نمی
دانم. گفت که نگران نباشم، زده ام به ماشین او. پیاده شدم در حالی که همچنان گریه
می کردم. مثل گیج و منگ ها از او سوال می کردم و جواب هایش را نمی شنیدم. تلفن
کردم خانه. با آن گریه ای که سر داده بودم طبعن در وحله ی اول خواهرم فکر کرد که
آدم زیر گرفته ام. گفتم نه. گربه؟ نه. خودت چیزیت شده؟ نه. پس چه مرگت است؟ وایسا
همان جا تا پدر بیاید. ایستادم. یادم نمی آید چه وقتی از سال بود اما داشتم می
لرزیدم. آقای کوچک پرسید چرا انقدر گریه می کنم و من گفتم نمی دانم. حالم خوب
نبوده از اول هم. خیلی مهربان و پدرانه گفت که نباید وقتی حالت خوب نیست بنشینی
پشت رول. کله ام را چند بار تکان دادم و
گفتم "درسته، درسته". پدر رسید. ماشینم را دید، هیچ چیزیش نشده بود.
ماشین آقا را دید، چیزیش شده بود. آقا از پدرم پرسیده بود که آیا گواهی نامه دارم؟
پدر هم گفته بود بله. کارت و بیمه؟ بله. خب پس چرا گریه می کند؟ خندید: "نمی
دونم". پدر آمد نزدیک و طوری که آقای مهربان نشنود برایم توضیح داد که تقصیر
او بوده، چون داشته از ماشین جلوییش سبقت می گرفته و در واقع آن طرف خط بوده. بعد
گفت که این را لازم نیست به پلیس بگوییم، چون ماشین ما خسارت ندیده و بیمه پول
خسارت او را می دهد نه ما. فین فین کنان گفتم "باشه". آن شب تا خانه را
پدر رانندگی کرد. وقتی آمدم خانه همه به دماغ ورم کرده ی قرمزم خندیدند و گفتند که
دیوانه ام که گریه کرده ام. بعد هم گفتند چون بار اولت بوده ترسیده ای و در عوض
ترست ریخته. گفتم من دیگر رانندگی نمی کنم و یک نفر آن وسط ها ( نمی دانم کی) گفت
گه نخور، می کنی. راست می گفت. دوباره نشستم پشت فرمان اما ترسم نریخت. هنوز هم می
ترسم از تصادف، از آن صدای مهیب، از آن هنگی که مغز می کند. از اینکه به آدم یا
گربه ای بزنم. از چراغ هایی که ماشین پشتی برایم می زند و سبقتی که با سرعت می
گیرد. از ماشین هایی که جلویم می پیچند و عابرهایی که خودشان را پرت می کنند وسط
خیابان. از موتوری ها و کامیون ها و اتوبوس ها و ماشین های بزرگ. هنوز هم از همه ی
اینها می ترسم اما رانندگی می کنم.
سه شنبه دو هفته پیش بود که فهمیدم سحر تصادف
کرده. داشته از خیابان رد می شده و روی خط عابر پیاده هم بوده که اتوبوس بی آر تی
با سرعت به او زده و هفت متر پرتش کرده. موقع تصادف یک بلوز صورتی تنش بوده و داشته
با موبایلش حرف می زده. شاید داشته به کسی که آن طرف خط بوده می گفته که تا ده
دقیقه ی دیگر می رسد و بعد یک صدای مهیب و مغزی که آن قدر هنگ کرده که سیستم بدن
را خاموش کرده. نمی دانم چه چیزی آن شب آن خیابان را آن همه تاریک کرده که نه او
اتوبوس را دیده و نه اتوبوس او را. اما می دانم که همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق
افتاده. در آن لحظه هنوز هیچ کدام از آنها نفهمیده اند که یک اتفاق چند ثانیه ای
کل زندگی شان را عوض کرده. فقط یک لحظه گذشته ولی هیچ چیز را نمی شود تغییر داد.
مثل واکنش شیمیایی بین دو ماده که چیز جدیدی ساخته و آن چیز جدید دیگر هیچ ربطی به
آن دو ماده ی قبلی ندارد. در یک لحظه زندگی هر دوی آنها به قبل و بعد از تصادف
تقسیم شده. برای یک لحظه همه چیز بد شده. برای یک لحظه به اندازه ی صدای برخورد
جسمی بزرگ با جسمی کوچک. برای یک لحظه به اندازه ی قطع شدن تماس سحر با آن طرف خط
و برخورد تن نحیفش با زمین.
No comments:
Post a Comment