Monday, December 30, 2013

الو؟
بعد از دو ماه دارم صدایت را پشت تلفن می شنوم. برای تو شاید دو روز گذشته باشد. انگار که تمام این زمان دراز را در مثلث برمودا گم شده باشی. حالا برگشته ای بی آنکه بدانی بی تو بر من و باقی اطرافیانت چه گذشته. صدایم که می کنی "نج" دلم می ریزد. مثل مادری که ذوق اولین واژه های بچه ی  زبان بازکرده اش را می کند. داری مثل آن وقت ها حرف می زنی. وقتی می نویسم "آن وقت ها" می ترسم. مگر بیشتر از دو ماه گذشته؟ نمی دانم. زمان خیلی وقت ها معنی اش را از دست می دهد و حالا که دارم از "آن وقت ها" حرف می زنم از همان وقت هاست. تو برگشته ای و داری حرف می زنی و من تک تک واژه هایت را قورت می دهم. مثل وقتهایی که خواب عزیز از دست رفته ات را می بینی و مثل ندید بدیدها هی بغلش می کنی و نگاهش می کنی و قربان صدقه اش می روی. پونه هم وقتی دستپاچه زنگ زد تا به تو زنگ بزنم همین را گفت. نگفت خوب شده یا دارد حرف می زند، گفت سحر برگشته. برگشته ای؟
سلام.

بعد از دو ماه آمده ام دیدنت. دیدن واقعی. دیدنی که نگاهت می کنم بدون شیشه و حفاظ و پرستار. دیدنی که می بوسمت مثل "آن وقتها". دراز کشیده ای توی رختخواب و تکیه ات را داده ای به دو تا بالش. هی خم می شوی جلو و بالش ها را این ور آن ور می کنی. دقیقه های اول فقط نگاهت می کنم. خوشحالم که آیلین و پونه لالی من را جبران می کنند. هی دهان باز می کنم و نمی توانم چیزی بگویم. می ترسم. انگار که دو ماه در مریخ گم شده باشی و یک بخشی از وجودت زمینی نباشد. می ترسم بگویم سلام و "سلام" برایت واژه ی گنگی باشد که توی زمین جایش گذاشته باشی.  دستپاچه ام. کنار بدن نحیفت احساس یک غول بی شاخ و دم را دارم. سپرده اند که بخندانیمت. کار سختی نیست. آماده ای که بخندی. انگار یک نفرهم به تو سپرده باشد که به تمام حرف های بی مزه ی ما بخندی. سرم را از توی لاکم می آورم بیرون و تمام تلاشم را برای دلقک بودن می کنم. مذبوحانه بودن تلاشم آنقدر روشن است که فکر می کنم هر لحظه ممکن است بگویی "خفه شو"، ولی نمی گویی و باز هم می خندی. انگار که خواسته باشی سکوت دو ماهه ات را جبران کنی. ابزار خنداندن که کم می آورم نگاهم می افتد به گیتار گوشه ی اتاق. حالا تمام خانواده ات آمده اند تو و نگاهشان را دوخته اند به من تا ببینند از زیر کلاهم چه خرگوشی می خواهم بیرون بیاورم. ترسیده ام. دلم می خواست کاوه بود تا مثل همیشه ساز را می دادم دست او و خودم را خلاص می کردم. نیوشا نشسته کنارم و با چشمهای گرد کوچکش نگاهم می کند. از بس معطل می کنم صبرش لبریز می شود:"بزن، بزن، بزن، بزن". راه فراری نیست از این فسقلی که این همه شبیه "آن وقتها"ی توست. همانی را می زنم که خودت فلوتش را زدی. وقتی می خوانی "بارون چیک و چیک و چیک چیک" باورم می شود که برگشته ای، از برمودا، از مریخ.

No comments:

Post a Comment